دریای نمکی


ترا دوست دارم ای دریاچه نمکی ...

:(





...


گاهی آدم اشتباه می کنه ... بالاخره این هم جزو زندگیه دیگه ...

همینجوری ... !

 

دلتنگی شاید بهترین کلمه ای باشد که حال وهوای این روزهایم را بیان کند. محل کارم در شرف تغییر است نه اینکه از تغییر هراسی داشته باشم نه اما فکر اینکه در این پنج سالی که اینجا بودم آنچه را که رشته ام بدست کسی دیگر بسپارم که میدانم امانت دار خوبی نخواهد بود آزارم میدهد هرچند چاره ای هم نیست ...

دیدن رفتار همکارانی که یکشبه خط بطلان به آنچه در موردشان می اندیشیدی میکشند این ملال را دو چندان میکند... و قضایایی که مستور ماندنشان ارجح است.

گرفتاری رسیدگی به کارهای معوق و راست و ریس کردن کارها هم برای تحویل تقریبا" تمام وقتم را میگیرد. اضافه کنید مسئولیت کارهای خانوادگی و باقی قضایا را. دو سه روزی هم رفته بودم ولایت تا هم از دلتنگی دیدار پدرومادر رها شوم و هم به ساختمان نویی که در حال ساخت هستند سری بزنم ...

این میان تا فرصتی دست میدهد جسته و گریخته سرکی به این دنیای مجازی میزنم و ردی می گذارم. واگر عزیزی در این بین از خاطر فراموشکارم می رود باید مرا به بزرگواری خود ببخشد.

هستم هنوز و دعاگوی وجود نازنین یکایکتان ...

 

پ.ن.۱: خورشیدآرزوی همایون خان شجریان همدم اینروزهاست. و انصافا هم چقدر زیباست  همایون نشان داد که فرزند خلف آن پدر است ... برای هر دوشان آرزوی سلامتی میکنم. اگر به موسیقی سنتی علاقه دارید از دستش ندهید ...

پ.ن.۲: برای امیر خان امیرانه که میدانم مثل خودم فیلم باز است می نویسم هرچند می دانم که او هر هفته از خوانندگان شهروند است.در شماره ۶۹ شهروند امروز امیر خان پوریا نقد خیلی خواندنی نوشته برای فیلم آخر آقای مجیدی. برای من که عادت به خواندنش داشتم در دنیای تصویر بعد از مدتها لذتی وافر به همراه داشت. ارباب وبلاگستان هم بهانه ای شد برای نوشتن این اشاره و ترغیب شمایی که به سینما علاقه دارید برای خواندن آن نقد. بشتابید ...

پ.ن.۳: خیلی از خوندن این خبر خنده ام گرفت که بزرگترین ساندویچ دنیا توی پارک ملت درست شد و قبل از ثبت در کتاب رکوردها توسط حاضران خورده (غارت) شد. به قول عزیزی همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد دیگه ...

 

 

یادداشت

 

  هرچه بگندد ... یا لطفا" در هنگام مسافرت رایو اتومبیل را خاموش کنید ...

-         ساعت چهار بعدازظهر پنجشنبه انتهای بزرگراه همت بودیم و داشتیم میرفتیم به سمت باغ که سرهنگ نمی دونم چی چی ! از پلیس راه کشور شروع کرد به دادن گزارش در مورد وضعیت راههای کشور:

" محور کرج چالوس از ساعت 15 الی 22 امروز از چالوس به سمت کرج یکطرفه بوده و تردد وسائط نقلیه در آن فقط از سمت چالوس به کرج امکان پذیر می باشد ... از هموطنان عزیز تقاضا می شود به اعلامیه های صادره پلیس راه کشور قبل از انجام مسافرت توجه کنند و حتما" موارد مطرح شده را در مسافرتهایشان مد نظر قرار بدهند. شماره تلفن 141 مرکز پلیس راه کشور در خدمت هم میهنان گرامی می باشد و ..."

آه از نهادمون دراومد، ساعت چهار و نیم بود و ما هنوز حتی به کرج هم نرسیده بودیم. به پدرخانوم زنگ زدم و مسئله رو گفتم؛ بنده خدا میگفت که بابا من ماشینها رو دارم میبینم که دارن میرن بالا و ... خلاصه ریسک نکردیم و برگشتیم و تصمیم گرفتم که از جاده شمشک به دیزین و از اونجا به جاده چالوس برویم. نمی دونم این مسیر رو رفتین یا نه ولی من به شخصه محاله که دیگه تو این مسیر اونم تو شب رانندگی کنم. جاده ای بسیار خطرناک ناهموار بدون روشنائی که خیلی جاها فضا برای رد شدن دوتا ماشین از کنار هم به زحمت مهیاست. به هر مصیبتی بود خودمون رو رسوندیم به جاده چالوس و دیدیم اونچه رو که نباید میدیدیم! بله جاده دوطرفه بود و ما چون مثل شهروندهای خوب به اطلاعیه پلیس راه زحمتکش کشورمون گوش کرده بودیم؛ مسیر یکساعت ونیمه رو چهار ساعته رفته بودیم و توی مسیر هم هزار بار اشهد رو تلاوت نموده بودیم. رسیدیم و یکی از آشنایان رو دیدیم که ساعت چهار و نیم حرکت کرده بودند و شش رسیده بودند و توی ماشین هم به جای گوش کردن به رادیو ضبط روشن کرده بودند ... !

  داربی پر ماجرا یا آقا خودتی ...

-          بازی رو از رادیو گوش کردم. انگار یه جورایی به دلم برات شده بود که مثل بازیهای آبکی چندساله اخیر اینهم مساوی تموم میشه که شد اما نکته ای که جالب بود به نظرم این بود. شب توی راه برگشتن از باغ رادیو روشن بود و اخبار ورزشی نتیجه رو که گفت مصاحبه سرمربی های دو تیم رو پخش کرد که باز بعد از رسیدن به منزل تصویریش رو هم توی اخبار ورزشی تلویزیون دیدم. افشین قطبی صحبت کرد و فقط در مورد پرسپولیس حرف زد ما خوب بودیم کم دقت بودیم بعداز گل هول شدیم و ... ولی ژنرال! گفت: برای هر سی دقیقه بازی برنامه داشتیم سی دقیقه اول پرس بود که انجام شد و سی دقیقه دوم و سوم رو به خود ما اختصاص داد تا برداشتهای خودمون رو از برنامه های ایشون توی جاهای خالی بگذاریم و گفت می تونستن که برنده این بازی باشن که از ته دل میگم بترکه چشم حسود و بعد رفتن سراغ پرسپولیس که اونجوری که ما میخواستیم بازی کرد و کار خاصی نکردن و فقط یه موقعیت تک به تک داشتن و یه شوت از راه دور زدن که اینها بیشتر مهارتهای فردیه و نه کار تاکتیکی و ...

من اصلا" نمی خوام قضاوت کنم ولی حرفم اینه که آقای ژنرال خوبه که آدم در مورد داشته ها و نداشته های خودش حرف بزنه تا در مورد دیگران قضاوت بکنه که الحمد لله اکثر تماشاچیها و علاقمند های فوتبال کشورمون دیگه خودشون یه پا کارشناسن و تشخیص میدن خیلی از مسائل رو. چیزی که افشین قطبی رو متمایز میکنه به نظرم - جدای از مسائل رنگی و لهجه شیرین و ... - وباعث میشه اونهمه تعریف و تمجید بشه ازش همین مسائل ریزه همین ادبیات خوبشه که متاسفانه ما خیلی باهاش فاصله داریم و خوشبختانه خوبه که ایشون با اومدن دوباره اش باعث میشه حداقل ما با این موارد آشنا بشیم و اگه خوش شانس باشیم یاد بگیریم ...

 

 

 

یادداشت


خسته از یک روز کاری طولانی نشسته بودم توی تاکسی. راننده داشت با مسافر بغلی حرف میزد و من با جوون بیست و دو سه ساله ای عقب نشسته بودیم سرش توکار خودش بود و من هم خودمو با تماشای بیرون مشغول کرده بودم و گاه گداری هم به حرفهای راننده و مسافر جلوئی گوش میکردم صحبت از دنیای IT و کامپیوتر بود. آقای جلوئی پیاده شد و کمی بعد مرد جوانی بجاش نشست با محاسنی سیاه و پیراهنی که روی شلوار بود و یکی از این قرانهایی که سی جزء شو به صورت سی تا کتاب چاپ کردن دستش بود و می خوند. راننده مثل اینکه صحبتهاش با مسافر قبلی ناتموم مونده باشه سر صحبت رو باز کرد.

-          قبول باشه ...

-          ممنون دیگه چیزی نمونده

مرد جوون اینو گفت و دوباره شروع کرد به خوندن ولی مثل اینکه اونم دنبال هم صحبت باشه و حالا بخواد از این فرصت استفاده کنه خوندن رو کنار گذاشت و شروع کرد به صحبت که جای شما خالی من دو روز پیش کربلا بودم و خدا ایشالا قسمت شما هم بکنه و ... راننده هم بعد چند سوال و جواب گفت حالا سوغاتی برای ما چی آوردی؟! و جوون هم دست کرد توی کیف و یه تسبیح از اینها که با تربت درست شده داد به راننده. راننده هم که اولش باورش نمیشد اونو گرفت و شروع کرد به بو کردن! بعد از آزمایشات بویائی بسیار گفت ولی اصل نیست ها!! جوون هم که داشت می خندید گفت معلومه که اصل نیست میدونید اگه بخوان همه این تسبیح ها رو از تربیت اصل درست کنن دیگه اصلا تربتی باقی نمیمونه. راننده هم که انگار حرف خیلی تعجب آوری شنیده باشه چشاشو گرد کرد و گفت راست میگیدها ... مزاحم خوندنتون نمیشم و مشغول رانندگیش شد. نزدیک مقصد که رسیدیم مرد جوون کرایه شو داد و راننده بدون تعارف گرفت و وقتی بقیه پول رو داد بعد از چند لحظه که مسافر جلوئی مشغول مرتب کردن پولهاش بود بهش گفت ببخشید انگار زیاد بهتون دادم و مرد جوون با نگاهی متعجب گفت نه این صد تومنی مال خودم بود و شما بهم ندادین این دویست تومن رو شما به من برگردوندین ... !

 

- عید بر همگی مبارک.




یادداشت

- پنجشنبه بعدازظهر به دعوت خواهرم وهمسرش عازم باغشان بودیم در آبادی بنام نِشِل. 50-60 کیلومتری آمل وسط جاده هراز، باغی برفراز کوهای البرز و دره ای سرسبز در چشم انداز و سکوتی دلنواز که گاهگاهی پارس سگی آنرا میشکست یا زمزمه جویباری که در پائین دست جاری بود. در راهِ رفتن بعد از امامزاده و نرسیده به تونلهای تکاور مواجه شدیم با راه بندانی که یکساعتی وقتمان را گرفت؛ سبب، برخورد دوتا اتومبیل بود که خوشبختانه تلفات جرحی نداشت.نمیدانم تجربه گرفتار شدن در چنین راه بندانهایی را داشته اید یا نه؟ از صحنه که گذشتیم در طرف مقابل جاده تا چند کیلومتر اتومبیلها بصورت قطاری ایستاده بودند. قطار ماشینها که تمام شد و اولین پیچ را که پیچیدیم و دیگر خبری از راه بندان نبود – البته برای اتومبیلهای روبرویی که ما خود از دل راه بندان میآمدیم- دیدن تلاش ماشینهای روبرویی برای سبقت گرفتن و زود رسیدن جالب بود. نمی دانستند که بعد از چند پیچ گرفتار راه بندانی خواهند شد که احتمالا" ساعتها وقتشان را خواهد گرفت. حس غریبی بود دانستن آینده حتی در این مقیاس. چهار پنج ساعت بعد،شب بود و سکوت و آتشی افروخته و ماه تکراری! و منی که فکر میکردم که او که به تمامی و به معنای مطلق کلمه،آیندۀ یکایک ما را میداند وقتی تقلاهای ما را میبیند چه میکند؟




google chrome


گوگل بالاخره ابزار جدید وبگردیش رو معرفی کرد. اسمشو گذاشته کروم و من از دیروز که دانلودش کردم دارم باهاش ور میرم. خیلی سریعتر از فایرفاکس و اکسپلورر هستش. ایمنتر هم هست البته به گفته خودشون ... قیافه زیبایی هم داره ... من که دارم کم کم شیفته اش میشم ...
لینکشو گذاشتم توی قسمت خواندنیها ... از سایت کمیاب میتونین دانلود کنین و حالشو ببرین ...

کارت هوشمند حلیم !!

 

دیروز بالای سردر چندتا مغازه کبابی تابلوی زرد رنگی دیدم با این مضمون" عاملیت مجاز فروش حلیم و کباب و آش رشته!" یاد قبلها افتادم  اون موقعها که گاز نبود و ما توی شهرستان عاملیت مجاز فروش نفت داشتیم که اونها هم یه همچین تابلو هایی داشتن کوپن نفت داشتیم و وقتی اعلام میشد با چرخ دستی و این اواخر که مدرن شده بوده اند با وانت نفت رو میاوردن تا سر کوچه و ما با دبه های بیست لیتری باید نفت رو می گرفتیم و توی تانکری که توی حیاط خونه بود خالی میکردیم. داشتم فکر میکردم که حلیم رو هم اینجوری پخش کنن بد نیست! کوپن اعلام کنن و با وانت بیارن سر کوچه و به هر خانوار یه قابلمه بدن.البته به شرطی که اون خانوار محترم فرم اعلام اطلاعات اقتصادی خانوار رو پر کرده و تحویل داده باشه! (به ما که حلیم نمی رسه چون دیروز هرجا رفتیم فرمو تحویل بدیم یا دعوا بود یا اینکه شماره پانصد به بالا به ما دادن در حالی که کار شماره 30 داشت انجام میشد. از خیر حلیم گذشتیم بابا)  یا اینکه با عنایت به اجرای موفق آمیز کارت هوشمند سوخت دولت مهرورز کارت هوشمند حلیم و آش رشته طراحی کنه و به مردم بده تا هم از اسراف و تبذیر توی این ماه مبارک جلوگیری کنه و هم روی میزان مصرف کالری و به تبع آن چاقی و لاغری مردم عزیزمون کنترل داشته باشه! باشد که مردم عزیزمون میزوون ترین هیاکل رو در بین بلاد اسلامی داشته باشن و به این وسیله هم باز تیغی باشند در دیده بدخواهان.

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

 

 

 

یادداشت

 

- یه چند وقتیه که توی اخبار صحبت تمرد و گردنکشی ورزشکاران اردوی ورزشی ایران از دستورات سرمربی هاشون داره ذکر میشه حتی هفته پیش با دو تا از مربیها هم مصاحبه کردن و اونها هم نامردی نکردن و هر چی تقصیر بود به گردن ورزشکارا انداختن که بعله من همه فوت وفن رو یاد فلانی داده بودم ولی اون اصلا به حرفهای من توجه نکرد و کار خودشو کرد و به همین خاطر هم بود که حذف شد و مدال نگرفت وگرنه اگه به حرفها و توصیه های من گوش میکرد حتما" موفق میشد.

جدای از اینکه من کاملا" با این نکته موافقم که ورزشکار باید از مربی حرف شنوی داشته باشه و حتما" باید هر چیزی که اون گفته رو عمل کنه یا اگه خودش نظری داره باید با موافقت مربی اون رو به انجام برسونه برام جالب بود که چرا ییهویی! اکثر ورزشکارای ما متمرد شدن و به حرف مربیاشون گوش ندادن. مربیها و ورزشکارای ما باید بدونن که این عرصه تنها میدانیه که دیگه نمیشه دروغ گفت. المپیک به قول عزیزی جاییه که هر چهار سال یکبار همه جمع میشن و حاصل تلاش خودشون رو اندازه گیری میکنن و از اونجایی که جلوی چشم مردم و دوربینها و خبرنگاران و ... این اندازه گیری انجام میشه دیگه نمیشه دروغ گفت و ماست مالی کرد. مردم ما دیگه می فهمن و یکی باید به این آقایون بگه که تلاشتون برای سرپوش گذاشتن به کم کاری ها و ندانم کاری ها تون بیشتر باعث به هم خوردن این ملغمه میشه و گندش بیشتر درمیاد. ما خوب میفهمیم که فشار زیادی به خاطر نگرفتن مدال به شما اومده ولی خوبه که به شعور مردم احترام بذارین و تقصیر رو بپذیرین تا اینکه اون رو به گردن همدیگه بندازین! خدا رو شکر ساعی هم که یه طلا گرفت و کمی بار این فشار رو از دوشتون برداشت ...

- آدم نمی دونه دردشو به کی بگه!؟ سرمست و خوشحال از مدال گرفتن هادی ساعی داشتیم به قول خیابانی، بزرگ مفسر ورزشی تاریخ تلویزیون ایران عقده گشائی میکردیم و به دست افشانی و پایکوبی و کمی هم حرکات موزون، شاید مشغول بودیم و می خواستیم توزیع مدالها رو ببینیم و غرور از دست رفته رو کمی تجدید کنیم. مراسم شروع شد و مسئولین پخش به احتمال زیاد غافلگیر شده بودن چون حمل کننده های مدالها و گلهایی که به ورزشکاران اهدا میشد خانمهای جوان چینی بودند که جای خواهری برورویی هم داشتند و لباسهایی بر تنشان بود که آستین نداشت! ما هم که ندید بدید تمام حواسمون رفته بود دنبال برو بازوی خانومها! و از مراسم هیچی ندیدیم. تازه فهمیدیم که نشان ندادن یه همچین صحنه های منافی عفتی چه حسنها داشته که ما غافل بودیم. خوشبختانه در اخبار شبانگاهی و برنامه ورزش از نگاه دو موارد رعایت شد و صحنه ها به استادی تمام حذف گردید لذا موفق شدیم بدون حواس پرتی مراسم رو تماشا کنیم. لازم میدونم از همینجا از همه دست اندرکاران بابت مهیا نمودن شرایطی که بتوانیم بدون اختلال در گیرنده ها و حواس پنجگانه برنامه ها رو ببینیم و لذت ببریم کمال تشکر رو بنمایم...

- یادتون هست که مشکلی داشتیم با پرشین بلاگ که آدرس وبلاگ توی کامنتها ذخیره نمی شد که با مجاهدت دوستان حل شد. حالا یه همچین معضلی رو توی بلاگفا دارم. نمی دونم شما هم باهاش دست به گریبان باشید یا نه؟ اون اینه که هر دفعه که میام برای شما عزیزان کامنت بنویسم باید آسم و آدرس رو وارد کنم و بلاگفا که قبلا" مشخصات رو ذخیره میکرد حالا دیگه نمیکنه ...

لطفا" اگه یه همچین مشکلی داشتین و تونستین حلش کنین به ما هم بگین و ما رو رهین منت خودتون بگردونین ...

 

 

 

 

...

 

۳ روز است که برگشته ام. اما چنان کارهای گوناگون و گرفتاری های مختلف احاطه ام کرده اند که فرصتی ندارم. بماند که فعلا حس و حالی هم نیست که نیست. گاهی فرصتی کوتاه دست میدهد و سرکی میکشم بی صدایی و رد پایی و شکستن این قفل را به انتظار نشسته ام. از همگی شما دوستان بابت مهربانیهایتان سپاسگذارم.

تا بعد ...

یادداشت

 

-          چهارشنبه گذشته توفیق دیدار فیلم ده رقمی حاصل شد. نمی خواهم به فیلم بپردازم که از نظر من موضوع مورد بحثی نداشت و دو ساعت وقتمان را تلف کرد! اماجریان از این قرار بود که بعد از اینکه با همراهیان موفق به یافتن ردیف و شماره صندلیهایمان شدیم با خانواده ای سه نفری مواجه شدیم که دوفقره از سه فقره صندلی هایی را که برای ما بود به اشغال درآورده بودند. بعد از کنترل مجدد شماره ردیف و شماره صندلی ها و اطمینان از صحت شان اعلام کردیم که صندلی های مذبور متعلق به ماست مادر خانواده صندلی را ترک کردند اما کاکل زری شان که هشت نه سالی داشت همچنان بر یکی از آنها تکیه زده بود! پس از کلنجار با ابوی محترمشان که به هیچ روی حاضر به کوتاه آمدن در خصوص تعلق صندلی به ما نبودند و تا وقتی که شماره بلیط و شماره صندلی را چندباره کنترل نکردند راضی به ترک صندلی توسط آقازاده و جلوسشان بر زانوی والده محترمشان نشدند!!!! فهمیدیم که برای آقازاده بلیط تهیه نفرموده اند !! ...

-          شب گذشته به برکت کانال جدیدmbc Persia   که هنوز نمی دانم کدامیک از نامهایی که گویندگان این شبکه بکار میبرند از قبیل پرجیا ، پرژیا، پرشیا، ... درست است؛ فیلم BABEL را دوباره دیدم. قسمت سوم سه گانه معروف آلخاندرو گونزالس اینارینو کارگردان مشهور و با استعداد مکزیکی در مورد پیشامدها ،اتفاقات و تصادفهایی که زندگی روزمره را می سازند.  سکانسهایی دارد فیلم که کارگردان تعمدا" دیالوگ را حذف کرده و همراه با موسیقی متن شگفت انگیز فیلم روایت داستان را تنها به عهده تصویر آنهم تصاویر فوق العاده بدیع و شگفت انگیز می گذارد. سکانس حرکت اتوبوس توریستهای آمریکائی در دل بیابانهای مراکش و گردش دوربین روی مسافران که مشغول انجام کارهایی مختلف هستند به ما میگوید که ممکن بود هرکدام از این مسافران در معرض این اتفاق باشند و همراهی موسیقی با تک ضربه های ساز که تفاهم زیادی با تصاویر دارد سکوت قبل از اصابت گلوله و ناگهان صدای تیرو زخمی شدن کیت بلانشت به تمام این ماجرا خاتمه میدهد و مو برتن راست میکند. فیلم سرشار از سکانسها و صحنه های دیدنیست که البته در این میان نباید از بازیهای خوب بازیگران فیلم هم غافل شد که قسمتی زیادی از انتقال بار حسی فیلم در همین سکانسهای مورد اشاره مرهون این بازیهای خوب هستند. دیدن دوباره فیلم بسیار لذتبخش بود ...

-          دیروز وقتی والده محترم عیال خبر را داد، داشتیم نهار میخوردیم. باورم نشد چون نه خبری از بیماریش شنیده بودم و نه اتفاق خاصی در مورد ایشان به گوشم خورده بود. قبول کنید که خبر مرگ بعد از شنیدن خبر بیماری یا اتفاقاتی خاص مثل تصادف و یا هر سانحه دیگری از شدتش کاسته میشود اما بدون هر پیش خبری اصطلاحا"؛ خیلی دردناک است. باید اینجا بگویم که به واسطه یکی از آشنایان خانوادگی که دوستی نزدیکی با ایشان داشت کمابیش در جریان زندگیشان بودیم. دوباره کاستهایم را گشتم و مهربانی را صدای پای آب را پیدا کردم و دوباره گوش به آن صدای خشدار یگانه سپردم. حیف که دیگر بین ما نیست. خدایش بیامرزاد...

-          سفری در پیش است اگر خدا بخواهد و من این روزها به شدت درگیر تدارک سفر و مهیا شدنم. شاید چند وقتی سرنزنم و ننویسم. اما رایانۀ همراهم در کنارم خواهد بود و این میان اگر فرصتی مهیا گشت حتما" خواهم آمد ...

 

 

پ.ن: خواندنیها

 

 

مردم اشتباهی !

 

کسانی که سررشته ای در موسیقی سنتی ما دارند یا سازی مینوازند می دانند که حس و انتقال آن در موسیقی سنتی ما در لذت بردن از آن نقشی اساسی دارد. دقیقا" به همین دلیل است که در توالی قطعات یک اجرای موسیقی سنتی در ابتدا یک قطعه بنام پیش درآمد نواخته میشود تا با ایجاد جس و حال دستگاه موسیقیی که قرار است آواز و تصنیف درآن اجرا گردد، هم به خواننده در اجرای بهتر کمک نماید و هم لذت شنونده را دوچندان کند. روز یکشنبه شرفیاب شدیم به کنسرت استاد شجریان؛ تماشاچیان پرشمار برنامه از فرط مهربانی و علاقه به ایشان – که به نظرم فروش کمتر از یکساعته کل بلیطهای هفت شب اجرای ایشان بزرگترین نشانه این علاقه می تواند باشد – یا از فرط بی تابی جهت این ابراز علاقه! وعقب نماندن از قافله! بعد از پایان هر قطعه اجرا اقدام به کف زدن و سوت بلبلی و ... می کردند و حتی لبخندهای معنی دار استاد و نوازندگان هم که ناچار به پذیرش این موضوع بودند و یا عدم همراهی بنده و معدودی از تماشاچیان نیز تاثیری در تفهیم این فعل اشتباه در آنان نداشت. تصور کنید حال من بیننده که به هزار زحمت از کسالت تاخیر چهل و پنج دقیقه ای برنامه و یا از مزاحمت رفت وآمد های متولیان برگزاری برنامه در حین اجرا رها شده ام و تمام حواس خود را به اجرای قطعات و نوای دلنشین سازها سپرده ام  ناگهان با صدای کف و سوت و احیانا" با فریادهای استاد دوست داریم!!!!! تماشاچیان که شاید تعدادی از آنها سالن را با استادیوم فوتبال اشتباه گرفته بودند، تمام رشته هایم پنبه میشود. از برنامه استاد بی بدیل آواز ایران لذت بسیار بردم اما می دانم این لذت دو چندان می بود اگر مردم عزیزمان می آموختند که مهربانی ها و علاقه شان یا حتی خشم و نفرتشان را در مواردی دیگر که کم نبوده اند چگونه و کجا و کی ابراز کنند. در فاصلۀ استراحت میان برنامه، عزیزی که همراهم بود یادی از مردهزار چهره کرده و  می گفت که ما مردم اشتباهی هستیم! و پاسخ من لبخند تلخی بود که به ناچار بر لبانم می نشست.

 

 

 

 

 

 

 

پراکنده ...

 

1-      هفته پیش تیغ زن رو دیدیم. فیلم به طرز فاحشی معمولی و سرراسته ؛ یه چیزی مثل فیلم معمولی قبلی کارگردان بنام بچه های بد وبه طبع اون خسته کننده. بازیهای معمولی و صحنه هایی که احساس میکنی حذف قسمت اعظم آنها صدمه ای به کلیت فیلم نمی زند. عطاران در سلسلۀ بازیهای سینوسی خودش در گود منحنی قرار داره و بقیه هم که اصلا" حرفی برای گفتن ندارند این وسط به نظرم بازی رضا داودنژاد در نقش عاشق سرخورده با اون کیلو های اضافی و میمیک صورتش بجای بر انگیختن حس همدردی و همراهی تماشاچی بیشتر اونو میخندونه. هر کاری میکنم نمیتونم راهی برای چگونگی دوست داشتن یک تیغ زن پیدا کنم !

2-      " لاله انگار پدر ... " راننده بعد از اینکه مسافری به بوق و چراغهای اون توجه نمی کنه و مقصد سفرش رو بهش نمیگه و سوار نمیشه، با صدای بلند گفت! اعتراض میکنم و بهش میگم اون حق نداشته این توهین رو به اون مسافر بکنه؛ طلبکار میشه و اصلا" به حرفهای من در مورد لزوم ادب و مهربانی از جانب پیرمردی مثل اون و اول صبحِ کاری گوش نمیده. بین راه پیاده میشم تا با ماشین دیگه ای برم. چه روز خوبی ....!

3-      ترکیه دیشب به آلمان حسابگر باخت و از یورو حذف شد. اعتراف میکنم که از بازیهای ترکیه تو این دوره لذت میبردم یه جورایی ناگهانی بودند و این هیجان لذت بخش بود شاید برای ما که خودمون ترکیم یه جورایی حس ناسیونالیستی هم دراین ماجرا دخیل باشه اما فارغ از این مسائل اومدنشون تا اینجا هم کار بزرگی بوده که نشون میده برنامه ریزی داشتن و زحمت کشیدن. ناخودآگاه با دیدن بازیهای اونها آرزوی موفقیت تیم ملی خودمون رو می کردم هرچند میدونم با آرزو چیزی درست نمیشه ...

4-      کاش سیاوش و آیدا با هم آشتی کنند. و بیشتر از این تن شاعر دوست داشتنیم رو توی گور نلرزونند. یکی نیست بهشون بگه که آخه بابا برای مراسم فوت و بزرگداشتهای سالیانۀ شاعر که اجازه نمیدن، یه عده از خدا بی خبر که به سنگ قبرش هم رحم نمیکنن حالا شما خودیها هم به جون هم افتادین و بجای بالا بردن نام شاعر دعواهاتون رو با استفاده از اسم اون بزرگ انجام میدین. به خدا این کشمکشهای رسانه ای بر سر اموال ماترک خدا بیامرز در شان نام شاملوی بزرگ نیست ...

5-      شوکه شدم به معنای اخصّ کلمه. داشتم این یادداشت رو تایپ میکردم پشت میزکارم که یکی از کارمندا وارد اتاق شد و خبر فوت آقای عامری – یکی از نمایندگانی که با ما کار میکنه- رو داد. باورم نمیشد دیروز طی یک جلسۀ کاری توی شرکت نزدیک دوساعت باهم صحبت کردیم سالم و سرحال بود و حالا خبر مرگ ایشون رو میشنوم ... چقدر بهمون نزدیکه مرگ و چقدر بی اعتباره این دنیا ... پووووف ...

 

 

 

- گردون هفتگی رو گیشه ست ...

 

 

 

یادداشت

 

یادم به دهه شصت و جوانان پرشروشورِ بسیجی آن دوران وپستهای بازرسی که معمولا"در خیابانهای شهرها و جاده ها به چشم میخورد افتاد وقتی جوان بسیجی رو دیروز توی اتوبان زنجان دیدم که با از جان گذشتگی خاصی! جلوی ماشینها میدوید واونها رو وادار به ایستادن میکرد. اتوبان رو بسته بودند و اتومبیلها رو برای بازرسی متوقف می کردند! ایستادم و شنیدم که دوستش آرام بهش گفت " اینها که خانواده هستند؛ میذاشتی میرفتند" و او مثل کسی که استثناء در قاموسش معنایی نداره گفت: بگردش! پیاده شدم و در صندوق عقب ماشین رو که موقع راه افتادن از فرط فراوانی وسائل به زور بسته بودم باز کردم و گفتم: خالیشون کنم؟ نگاهی کرد،لبخندی زد و گفت: به سلامت!!!!! گفتم من زیر این وسائل کلی اسلحه دارم ها! خندید و گفت: هیچی نداری می دونم ما از قیافۀ آدما تشخیص میدیم که کی چی داره و چیکاره س! چیزی نگفتم در رو بستم و سوار شدم و توی دلم می گفتم که خدایا این چه رسمیه که به این جوون که هنوز پشت لبش سبز نشده قوه ادراکی دادی که از قیافه آدما پی به اندرون اونها میبره و من در میانۀ عمر هنوز شوری و بی نمکی غذایی رو که میخورم تشخیص نمیدم!

 

 

 

 

 

 

یادداشت

 

-          این مهم نیست که تالار بزرگ کشور که دیگه تبدیل به محل ثابت اجرای کنسرتهای موسیقی ما شده، تهویه مناسب با اون فضای بزرگ و تعداد نفرات تماشاچی رو نداره!

-          این مهم نیست که خیلی از کسایی که برای دیدن چنین برنامه هایی می یان هنوز آداب این کار رو نمیدونن. مثل عزیز پشت سری که آهنگ راک موبایلشون هراز گاهی هارمونی قشنگی با ماهور و دشتی نوازندگان نصیب ما کرد! یا عزیزان ردیف جلو که تکان های گاه وبیگاهشان برای صدا برداری و تصویر برداری موبایلی از صحنه لذت غیر قابل وصفی نصیب ما کرد!

-          این مهم نیست که حین اجرای برنامه ناگهان متوجه بشی دخترخانم و آقا پسری به دلایلی که جز برای خودشون برای همه پوشیده ست، با صدای بلند به هم بپرند و میانجی گری مسئولین تالار از بروز گیس کشی بینشون جلوگیری کنه!

-          این مهم نیست که بوفه تالار، گنجایش و ظرفیت هجوم اون تعداد تماشاگر گرسنه! رو نداره و این ازدحام و بی توجهی برخی افراد به اطرافشون به دلایل متعدد که مهمترینش جو گرفتگیه باعث میشه چایی داغ توی دستت لباسهات رو رنگ و وارنگ کنه!

-          مهم اینه که استاد محمدرضا لطفی با اون پیشینه قابل افتخار و به عنوان یکی از مفاخر موسیقی ایران کنار تعدادی جوان میشینه، ساز می زنه و به اونها قوت قلب و جرات ابراز هنر می ده. امیدوارم همونطوریکه استاد در بروشور کنسرت و سی دی برنامه نوشته اند نوازندگان و خوانندگان خوبی ازاین شاگردان جوان متولد بشه. بدون شک نقش استاد به عنوان راهنما  این میان غیرقابل انکاره، اینکه استاد از اعتبار خودشون برای این جوانان سرمایه گذاری میکنه و اعتقاد به اونها و کارش داره قابل تحسینه. وقتی درحین کنسرت خود استاد میکروفن نوازنده ها رو تنظیم میکرد یا وقتی در پایان برنامه هرکدام رو با دادن شاخه گلی تشویق کرد به بزرگمنشی و اعتقادش به این جوانان غبطه خوردم. صدای دستهای تماشاچیان و تشویق ممتد انها هم می گفت که چون من در این جمع بسیارند. امیدوارم این جوانان هم فرصت را غنیمت شمرده و چون گفتۀ خود استاد دست از تمرین و ممارست برندارند تا شاهد موفقیت های آتی شان باشیم.

 

 

 

یادداشت

 

1-      ساعت را که نگاه کردم باورم نمیشد نزدیک دوساعت فیلم را بدون خستگی تماشا کرده ام! به همین سادگی را میگویم. داستان یک شبانه روز زندگی مادر(همسر)ی تُرک تبار در آپارتمانی در تهران و دلمشغولی ها و درگیری های او با همسر و فرزندان واطرافیانش در زندگیی که به همین سادگی گرفتار روزمرّه گی شده است. فیلم در عین حالی که به دلیل اینکه قسمت اعظم ماجرای فیلم در فضای بسته آپارتمان میگذرد استعداد بالقوه ای برای تبدیل به یک اثر کسالت آور دارد؛ اما با کمک بازی بسیار خوب هنگامه قاضیانی که انصافا" به نظرم در انتقال حس نقش به تماشاگر عالیست؛ فیلمنامه خوب و منسجم با تکه هایی با چاشنی طنز و تراژدی که در عین حال که منظور و هدف را می رساند با ضرباهنگی خوب و تناوبی متناسب خستگی را از تماشاگر می گیرد واو را به ادامه ماجرا ترغیب می کند، توانسته است از این موضوع دور شود. دیدن قیافۀ اطرافیان پس از پایان فیلم و شنیدن پچپچه های حین و بعد از تماشای فیلم برایم مسجل کرد که فیلم در ارتباط با تماشاگر موفق بوده است.از دیدن فیلم لذت بردم. خسته نباشید آقای میر کریمی و خدا قوّت ...

2-      یک جای امن نوشتۀ خانم مرجان شیر محمدی را در مدت نصب ویندوز برای کامپیوترم خواندم. یعنی شروع کردم و تا تمامش نکردم نتوانستم زمین بگذارم! مجموعۀ هفت داستان کوتاه که بسیار ساده و روان نوشته شده است و چنان همراهت میکند که نتوانی به هیچ چیز دیگر فکر کنی حتی به نصب ویندوز برای کامپیوتر! قلم خوبی دارد خانم شیرمحمدی که اگر یادتان باشد بازیگر فیلم اگر اشتباه نکنم مرسدس هم بوده که من بشخصه فکر میکنم در حیطۀ نویسندگی موفق تر باشند تا بازیگری. کتاب را نشر مرکز منتشر کرده ,پیشنهاد میکنم خواندنش را ازدست ندهید ...

3-      پاسوز_اختلافات بین شرکت مخابرات و شرکتهای اینترنتی شده ام. هنوز بعد از دوسال انتظار تجهیزاتی که می بایست در مرکز مخابراتی نصب شوند، نشده اند تا من هم به وصال ای دی اس ال برسم. و کاری غیر از انتظار و امیدواری مقدور نیست ...

 

 

 

بهت

 

هنوز خاطرۀ سرباز احمدی که در حادثۀ رخ داده در بازی تیمهای سپاهان و پرسپولیس بینائی خودش رو از دست داد فراموش نشده بود که خوندم خانم مرضیه باباعباسی قایقران تیم لرستان درحین برگزاری مسابقات قایقرانی درمجموعۀ ورزشی آزادی به طرزی عجیب و باورنکردنی فوت کرد. اصل خبر را اینجا بخوانید.

بهت و تاسف حاصل از خوندن این خبر وادار به نوشتن این یادداشتم کرد.با خودم فکر میکردم که آیا ما به یک کلینیک خوب توی مجموعۀ ورزشی آزادی بیشتر نیاز داریم یابه ورزشگاه پانزده هزار نفری در شهری مثل زاهدان که حتی یک تیم در لیگ دسته یک کشور هم ندارد چه برسه به لیگ برتر!؟. البته من به هیچ وجه مخالف ساختن ورزشگاه در سیستان و بلوچستان که میدانم بحق یکی از محرومترین استانهای کشور است، نیستم؛ ولی آیا تخصیص امکانات باید همراه با اولویت باشد یا نه!؟ و آیا اولویت داشتن درمانگاه پزشکی خوب در مجموعه ای که هنوز بزرگترین مجموعۀ ورزشی کشور است و سالهاست که آبروی ما را خریده و همچنان هم تا حدودی میخرد، بیشتر است یا ساختن ورزشگاهی در مثلا" استان سیستان و بلوچستان که با توصیف فوق شاید تا سالها هم مسابقه ای در آن انجام نشود. همۀ ورزش ساختن ورزشگاه فوتبال و سرمربی تیم ملی و لیگ برتر و ... نیست. بسیاری مسائل جانبی که مهمترین آنها به یقین حفظ جان و سلامتی ورزشکاران است هم هست که باید درنظر گرفته شود تا فجایعی از این دست اتفاق نیفتد.

تا اونجایی که میدونم امروزه در کشورهای پیشرفته دنیا با انواع و اقسام روشهای مختلف سعی در کاهش خطراتی میشود که طی مسابقات ورزشی سلامتی ورزشکاران را تهدید میکند ولی در کشور ما انگار این مسائل به فراموشی سپرده شده!- انگاری که با خوندن این خبر تبدیل به یقین میشه - که بزرگترین مجموعۀ ورزشیمان فاقد امکانات پزشکی ست و ورزشکاران برای درمان باید به کلینیکهای شهری مراجعه کنند که آنجا هم متاسفانه افتضاحی این چنین به بار بیاید.

نمی دانم پزشکانی که این خانم را معاینه کرده اند کیستند و الان چه حالی دارند اما میدانم که حال بد آنها، پشیمانیشان، غصه خوردن و عذاب وجدانشان، شکایت مسئولین تیم لرستان از اورژانس و پزشکان، محکوم شدن آنها و تمام مسائل دیگر برای سه فرزند یتیم شدۀ خانم باباعباسی، مادر نمی شود.

 

 

 

یکی از همین روزهایی که گذشت

 

ایستاده بودم توی صف صندوق یکی از غرفه های میدون تره بار. خانمی که جلوتر از من بود تا نوبتش رسید شروع کرد به غرزدن و چونه زدن با صندوقدار که من دوکیلو خیار بیشتر نمی خواستم و این خیلی زیاده و ... آقای صندوقدار هم نزدیک یک کیلو از خیارها رو خالی کرد تا همون دو کیلو رو به خانوم بده و اون خانوم تا پول خریدشو حساب کرد و کیسه رو برداشت رفت سراغ خیارهایی که آقای صندوقدار خالی کرده بود و یه درشتشو انتخاب کرد و برداشت! صندوقدار اعتراض کرد که خانوم محترم من دو کیلو هم بیشتر برای شما حساب کردم - انصافا هم راست میگفت - و اگه اونم بردارین خیلی بیشتر میشه. خانومه خودشو از تک وتا نینداخت خیار دیگه ای برداشت که کمی کوچکتر بود و گفت: این خوبه ؟!!! وبدون اینکه منتظر جواب صندوقدار بشه توی کیسه انداخت و رفت.

 

 

پ.ن: لطفا"اگه کسی از نحوه فرستادن لینک همراه اسم توی کامنتهای پرشین بلاگ اطلاعی داره به داد ما هم برسه!

 

 

زندگی

 

اندیشیدن به پایان هر چیزی

شیرینی حضورش را تلخ میکند

بگذار تا پایان غافلگیرت کند

همانگونه که آغاز ...

 

 

 

six-word memoir

 

Aab has tagged me to write a six-word memoir about myself.

The rules:

1.) Write a six-word memoir, post it on your blog (add an illustration if you like).

2.)Link to the person that tagged you in your post.

3.)Tag five more blogs with links.

4.) Leave a comment on the tagged blogs with an invitation to play.



I am tagging the following people as I am interested in what they would have as their six-word memoir

Andiishe -

Olise -

Foolani -

Yaad -

Nava -

 

: and mine

... a setaar who waits for a claw                                 

 

 

 

 پ.ن: حالا دیگه اعتقادم به امواج قطعی شد چقدر دوست داشتم دعوتش کنم به این بازی ولی دیدم که با قوانینی که برای اون در نظر گرفتن ممکنه معارض باشه - امان از دست این قوانین دست و پاگیرـ حالا خودش لطف کرده و برام نوشته و چقدر چقدر خوبه ... ممنون فریبا ی گرامی:

 

                  ... A gipsy dances beyond the fire                                

 

 

 

13 به در !

 

ماشین داره خطهای منقطع وسط بزرگراه رو میخوره! و من دارم به روزهایی فکر میکنم که سه تایی – تو و من و فرهاد – توی اون خونه خیابون آذربایجان زندگی میکردیم. به اون اتاق تاریک بدون نور که می تونستی ظهر تابستون شب رو اونجا شبیه سازی کنی! به ته چین پلوئی که درست کرده بودی و تمام مرغها رو چیده بودی ته قابلمه و همه سوخته بودند! به اون روزی که بعد از سه ساعت ور رفتن با آبگرمکن زنگ زده بودی به شرکت بوتان و بعد که تعمیرکار اومده بود کاشف بعمل آمده بود که شیر گاز رو بازنکردی! به اون روزی که برای خریدن یه قوطی کبریت رفته بودم و بعداز سه روز برگشته بودم! وچقدر متعجب و عصبانی شده بودی و روزها و خاطرات دیگری که توی فکرم دارند مرور میشوند.

حالا فرهاد زنگ زده که تصادف کرده ای و بیمارستانی. همین هفته پیش بود که حرف زدیم و گفته بودی که برمیگردی به شهرستان و چه برگشتنی که کاش نمی رفتی. تا بخودم بیام خروجی خونه رو رد کرده ام ،اشکالی نداره فرصتیه که خاطرات بیشتری رو مرور کنم و یه خورده هم آرومتر بشم آخه باید این خبر رو به همسرم هم بدم که تو رو مثل برادر دوست داره. زنگ زدم و با داداشت صحبت کردم مطمئن شدم که خطری تهدیدت نمیکنه خدا رو شکر میکنم که این پیشامد نتیجه بدتری نداشته و آرزوی بهبودیت رو میکنم دوست خوبم.

 

یادداشت

 

۱- می دانی هیچگاه نخواسته ام ونتوانسته ام به تو ومحبت خالصانه ات پشت کنم.مانند انهایی که بسیارند و می دانی و برخی را می شناسی حتی.نتوانسته ام قدر ناشناس باشم و به اصطلاح نمکدان بشکنم. من خلوت امن خود را در کنار تو یافته ام، اما گاه بدانگونه تلخ میشوی و بیرحم که می ترسانیم. هر چند می دانم که تلخی و شیرینی در کنار هم معنا می یابد اما تاب تلخیت را نمیاورم می خواهم باورم کنی و همانگونه که اعتمادم به تو خلل ناپذیر است تو نیز با اعطای این حس ساحل آرامشم باشی.

 

2- آب مهربان پیامی فرستاده بود هفته پیش به هزار محبت که می خواهم اینجا نیز از او پوزش بخواهم به خاطر کاهلیم و بسیار سپاسش گویم برای یادآوری موضوع. بلاگفا از چندی پیش امکانی دایر کرده است که می توان از طریق آن و با تعریف وبلاگهایی که می بینی، از چند و چون به روز شدن آنها اطلاع حاصل کنی. فارغ از محسنات این موضوع به نظرم عیبی که دارد این است که مارا (منظورم حلقه دوستانیست که می خوانیشان و می خوانندت) از همدیگر دورتر کرده است. قبلها برای اطلاع از بروز شدن وبلاگی باید حتما" به آن سر میزدی و این سرزدن مصادف میشد با نظری مجدد و احوالپرسی و اطلاع از چند و چون احوالات دوستی. نگوییم که ما برای دل خودمان می نویسیم و نیازی به خوانده شدن نداریم و ... که همگی خوب می دانیم یکی از علل نوشتن در وب همین خواندن دیگران ولذت بردن از این حس خوانده شدن است حال با شدتی متفاوت در اشخاص متفاوت. اعتراف می کنم که خود اینگونه ام و چون با این یاداوری آب عزیز احساس می کنم که نزدیکی بین دوستان کمتر شده است اعلام می کنم که از این پس برای اطلاع از به روز شدن دوستان از این امکان استفاده نخواهم کرد.

 

3- یادش بخیر نوجوان که بودم نهایت تفریحمون با رفقا چندتا توپ پلاستیکی بود که چند لایه کنیم و گل کوچیک بزنیم. خبری از کامپیوتر و ویدیو گیم و ... نبود. خونه یکی از فامیلها با تی وی گیم اشنا شدم و تا مدتها انگشت به دهان بودم که مگه میشه اینجوری هم بازی کرد! نهایت دلخوشیم دوچرخه دست دومی بود که پدرم خرید و از ذوق هفته ای خواب از چشم ربود بماند که زیره کفشهایم همیشه سوراخ بود که دوچرخه ترمز نداشت و برای توقفش باید پا را بین لاستیک و دوشاخه جلو می گذاشتی و ... .

حالا امروز در خبرها خوندم که مردم ینگه دنیا دارند عروسکهای زنده تولید می کنند! ترکیبی از سلولهای چند حیوان از جمله خوک و گوسفند و گربه و ... . موجوداتی که خون و پوست دارند اندکی غذا مصرف می کنند و خارج از جعبه های نگهداریشون تا مدتی زنده هستند. فکرش را بکنید از سرکار به خانه می آیید و در را می گشائید و می بینید داخل خانه تام دارد طبق معمول دنبال جری می دود و پلنگ صورتی روی مبل نشسته است و ... !

 

4- می خواهم در مورد اسفندگان ( سپندارمذگان) بنویسم. جشنی ایرانی مر بوط به ماقبل تاریخ در ستایش زمین مولد و عشق. روزی که مردان به زنان و زنان به مردان عشق می ورزیده اند و هدیه می داده اند. چرا باید روزی که متعلق به ما بوده است از ابتدای تاریخ، توسط بیگانگان ربوده شده و به نوعی دیگر با اندکی تفاوت و به عنوان سالمرگ کشیشی مدافع عشق به نام والنتاین به نام روز عشاق دوباره به خورد ما داده شود. جالب اینجاست که طبق محاسبات روز اسفندگان مصادف است با 29بهمن ماه یعنی چهار روز بعد از روز والنتاین فرنگی(14فوریه یا 25بهمن). می دانم همگی مقصریم و خیلیها یمان که در این مملکت مسئولیت داشته ایم مقصر تر که واقع بینانه به مسئله نپرداخته ایم. جوان ایرانی شادی می خواهد وبرای رسیدن یه آن به هر بهانه ای متوسل می شود. چهارشنبه سوری، شب یلدا، نوروز و ... چندین جشن ایرانی دیگر بهانه هایی هستند برای همین شادیها و چرا این روز فرخنده بنام اسفندگان را فراموش کنیم و این نیز جزو همین بهانه ها نباشد. باور کنید چهار روز نگه داشتن هدیه تان و بعد زنده کردن یک سنت و جشن ایرانی آنقدر سخت نیست. بیائید فارغ از مسئله تقصیر و مقصر خودمان اسفندگان را دوباره زنده کنیم.

 

5- این عکسها رو هم ببینید. عزیزی که جایش اکنون بسیار در بینمان خالیست زحمت لینک را کشیده بود. بهانه ایست که یادی باشد از او و گفتن اینکه هنوز به یادش هستیم.

 

 

 

درد

 

- الان برنامه نود داشت با محمد احمدی همان سربازی که در گیرودار مسابقه فوتبال و تشویقات تماشاگران سپاهان !!!! نابیناشد مصاحبه می کرد.می گفت می خواهم بدانم ضارب من الان وجدانش راحته؟

فکر کردم راستی الان اون فرد چه میکنه.چه حالی داره؟

وجالبتر ودردناکتر اینکه الان سپاهان داره سر جریمه کمیته انضباطی چونه می زنه.همه دارن حرف می زنن هم دردی می کنن و به عیادتش می رن اما به قول خودش دریغ از کار وعمل. عملی که در خصوص کاستن دردش باشد هر چند اندک.کاش کمی مهربانتر بودیم.کاش یک لحظه خودمان رو جای اون سربازبگذاریم.

یکی از چشمها که ازبین رفته اما دکترها گفتند که به چشم دیگر انگار کورسوی امیدی هست .

خودش خواست و من نیز:       بیائید برایش دعا کنیم.

 

 

 

یادداشت

 

۱- امشب قسمت اول مجموعه تلویزیونی پریدخت پخش شد.مجموعه ای که احمدرفیع زاده نوشته سامان مقدم کارگردانی کرده و خیلی از بازیگران قدر درآن بازی میکنند.به نظر سریال خوبی می اید هر چند برای قضاوت در مورد این موضوع به نظرم اندکی زود است.آقای رفیع زاده نویسنده مجموعه ساعت شنی نیز هست که از تلویزیون در حال پخش است.وبه نظر من جزو یکی ازمجموعه های قوی سیماست واین موضوع تا حدود زیادی وامدار فیلمنامه قوی آن است.علی ایحال آنچه که محرک نوشتن این پست شد جدای از تمامی اینها دیدن لیلا حاتمی بود.بعد از مدتها دیدن چهره معصوم او وشنیدن صدایی که این معصومیت را چند برابر میکند لذت بخش بود.خوشحالم که مجموعه هرشب پخش میشود ومن هرشب ناظر این چهره وبازی زیبا هستم وامیدوارم مجموعه پریدخت تا انتها لذت بخش باشد هرچند که با توجه به عوامل وبازیگران این امید بیراه نمی نماید.

راستی دیدن تیتراژ انتهایی را از دست ندهید که کار زیبای ساسان توکلی فارسانی وصدای گرم سالار عقیلی وشعر زیبای اهورا ایمان لذت بخش است.

۲- محمد صالح علاءی جان امشب دو قدم مانده به صبح آنقدر ساده وصمیمانه بینندگان را به صرفه جویی در مصرف گاز خواندکه فکر می کنم صدتابرنامه آئین همدلی و مشابهات دیگر نیز نمی توانند اینگونه تاثیر گذار باشند.بیائید کمی هم به فکر هموطنانمان باشیم.باور کنید کاستن یکی دو درجه از دمای منزل فرقی به حال ما نمی کند اما این شاید باعث شود عده ای بعد از هفته ها تحمل سرما و بی آذوقه ای طعم خوش نان گرم را دوباره بچشند.

۳- امروز از صبح این قطعه در ذهنم جا کرده محسن نامجو میگفت همیشه آرزو می کردم که کاش این شعر رو من گفته بودم و کیست که چنین آرزویی نکند.

    ...

    آی عشق ...

    چهره آبی ات پیدا نیست.

 

 

                                                                                پاینده باشید.

 

- مازندران سرد

 

 

 

 

تقدیر

 

وقتی که از نصف رد میشه دیگه روزها کش میان. خودبخود شروع میکنی به شمردن روزها. هفت ماه وبیست روز،هفت ماه و نوزده روز،... .و او الان به سه ماه و دوازده روز رسیده بود. همین دیروز بود که از مرخصی آمده بود وچه سخت بود روزهای اولی که برمی گشت به پادگان تا عادت بکنه به محیط. دوباره مهناز رو دیده بود و دوباره قول وقرارها تازه شده بود وخیالات و نقشه ها هم. حالا هم که روی تختش توی آسایشگاه دراز کشیده بود طبق معمول تا موقعی که خوابش ببره سرگرم نقشه کشیدن برای آینده بود.

دیپلم رو که گرفته بود معطل نکرده بود و فوری اسمش رو نوشته بود برای خدمت. می خواست دوسال رو هر چه زودتر تموم کنه و برگرده تا بتونه از مدرک برقی که حاصل تحصیلش توی هنرستان بود استفاده کنه. می خواست یه مغازه کوچولوی الکتریکی راه بندازه و بعد دست مهناز رو بگیره و برن سر خونه زندگیشون. چقدر نقشه برای آینده شون کشیده بود و هرشب همین موقع توی رختخواب همه رو برای بار چندم مرور می کرد تا خوابش ببره. از یادآوری دوباره این نقشه ها لذت می برد. خودش رو اوستای برق کار می دید با مغازه ای که رونق نسبتا" خوبی داشت، مهناز زنش بود که عاشقانه دوستش می داشت وشبها که خسته از سر کار برمیگشت به استقبالش می اومد دوتا بچه داشت که از سر وکولش بالا می رفتن. حتی اسم بچه ها رو هم انتخاب کرده بود. سارا و سامان.

اونروز صبح که از خواب بیدار شد بعد از مراسم صبحگاه اسمش رو جزو نفراتی که  قراربود برای تامین امنیت استادیوم حین انجام مسابقه فوتبالی که اونروز عصر انجام میشد برن خوندند. خوشحال بود که اونروز کار جدیدی بر خلاف یکنواختی هرروزانجام میده ومسابقه رو هم که مجانی میبینه.

دو ساعت مونده به آغاز مسابقه وسایل رو تحویل گرفتند وبا مینی بوس راهی استادیوم شدند. فرمانده جایگاهاشون رو تعیین کرد و مستقر شدند.مردم کم کم داشتند وارد ورزشگاه میشدند واو که اولین بار بود که وارد یک استادیوم شده بود –چون شهر کوچکشون استادیوم فوتبال نداشت وقبل از اون همه مسابقه ها رو از تلویزیون دیده بود- خودش رو با تماشای مردمی که وارد میشدند و فضای کلی استادیوم سر گرم کرده بود، البته گاهی هم صحبتش با همکارش گل می انداخت.

دیگه ورزشگاه پر شده بود وبا وارد شدن تیمها به زمین ناگهان شلیک صدای تشویق تماشاگرها توی استادیوم پیچید.دلش لرزید اصلا" فکر نمی کرد که فضای داخل استادیوم اینجوری باشه. حالا می فهمید که وقتی گزارشگرها ومفسرین تلویزیونی صحبت از همراهی تماشاگران می کنند یعنی چی.

بازی به جریان افتاد وصدای تشویق هم کم وزیاد میشد. کم کم داشت به فضا عادت می کرد، و مشغول تماشای بازی بود که ناگهان یه گوشه از ورزشگاه شلوغ شد صدای انفجار چند تا نارنجک توی ورزشگاه پیچید و دود بلند شد. با دستور فرمانده نیروهای ذخیره که او هم جزوشان بود به سمت قسمتی که تماشاگران باهم درگیر شده بودند دویدند و شروع به جدا کردن مردم و جلوگیری از درگیری کردند. اصلا" نمی فهمید که این مردم چرا همدیگه رو میزنند مگه برای تماشای فوتبال ولذت بردن نیومدند پس چرا باهم دعوا می کنند، توی همین افکار غوطه ور بود که ناگهان همه چیز جلوی چشمهاش سیاه شد هیچی نفهمید سیاهی بود و سکوت محض.

بهوش که اومد روی تخت بیمارستان بود. سیاهی همچنان بود ولی جای سکوت رو درد پر کرده بود. انگار دنیا روی سرش خراب شد وقتی از صحبتهای دکتر واطرافیان فهمید که چشمهاش رو از دست داده. یک آن تمام اون صحنه های شبانه که قبل از خواب مرور می کرد دوباره عین نوار از ذهنش رد شد. حالا باید چکار می کرد مغزش کار نمی کرد. دکتر داشت دلداریش می داد که خدا رو شکر که بدتر از این نشده و یه سری از این حرفها که توی یه همچین مواقعی می زنند اما اون اصلا" حرفهای دکتر رو نمی شنید، داشت فکر میکرد که اگه مهناز خبر رو بشنوه چیکار میکنه؟ اصلا" خودش باید چه خاکی به سرش بکنه؟ ای خدا چقدر دلش می خواد گریه کنه. چقدر دلش می خواد داد بزنه.

فریاد زد. تا اونجایی که حنجره اش اجازه میداد داد کشید. نمی دونست چی داره میگه یا چی می خواد بگه فقط می خواست فریاد بزنه و می زد از ته دل. با سوزش ساعدش فهمید که آرام بخش بهش تزریق کردند و تا اومد بخودش بجنبه خوابید، بیهوش شد. دوباره بهوش اومد دوباره فریاد زد و دوباره آرام بخش.

خواسته بودند به خانواده اش خبر بدهند و او مانع شده بود فعلا" البته، وگرنه تا کی می تونست این فاجعه رو پنهان کنه. می خواست کمی آروم بشه و با وضعیت کنار بیاد تا بتونه با خانواده و مهمتر از همه مهناز روبرو بشه.

نارنجک رو یکی از تماشاگرها پرت کرده بود ودرست جلوی صورت او منفجر شده بود. حالا بعد از چند روز دکتر اومده بود و با خوشحالی می خواست بهش خبر بده که اونی رو که نارنجک رو انداخته دستگیر کرده اند و او داشت با خودش فکر می کرد که اینها که دیگه برای اون چشم نمیشه.

  

 

 

 

 

پ.ن: امروز صبح از رادیوی ماشین شنیدم که توی ورزشگاه فولاد شهر اصفهان و موقع برگزاری مسابقه فوتبال بین پرس پولیس و سپاهان یکی از سربازان نیروی انتظامی مجروح شده به شکلی که بینایی هر دو چشمش رو از دست داده. تقدیمش می کنم به سرباز وظیفه احمدی با امید اینکه دیگه شاهد اتفاقاتی از این دست نباشیم، وهنوز از شنیدن خبراین اتفاق مبهوتم.

 

 

 

 

برای او که وداعش درد است.

 

انگارهمین دیروز بود که دوست خوبم حسن قلندری مرا به دیدن باغ سیب صداقتش دعوت کرد و وسوسه نوشتن را پس از سالها دوباره به جانم ریخت.دلنوشته ها را راه انداختم بابضاعتی اندک و وارد دنیای مجازی شدم.اسفند 85 بود والان که به پس مینگرم نزدیک ده ماه است که پیش رفته ام؛ با دوستان خوبی که در این مدت یافته ام، چیزهای جدیدی که آموخته ام، وتجربه های نو وشیرینی که اندوخته ام.

نمی دانم اول من برایش نوشتم یا او اما خدا را شاکرم که لذت آشنائی با او و نوشته هایش را نصیبم ساخت. هر صبحگاه خواندن شعرهایش لذتی سرشار برایم به ارمغان آورد.با راهنمائی هایش دنبال رضای کوچک گشتم و جدی گرفتمش.دوستش داشتم و فکر می کنم او نیز دوستانش را همینگونه ،بدان سان که نوشته است؛ و اکنون می خواهد از دست این علاقه خلاص شود، می خواهد از دست این نیاز فطری انسان یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن فرار کند.گفته نیاز به تنهائی دارد برای این گریز وخودبینی و خود درمانی.

خداحافظیش برایم دردناک بود همان گونه که از جانب دیگران نیز.برایم کامنتی گذاشته و شکلکی در آخر یعنی که خداحافظ.

وحال دارم برای او می نویسم ومی گویم که این فقط او نیست که این حس ونیاز را در درونش احساس می کند.همگی ما که می شناسیمش و می سناسدمان هم این حس را داریم با شدت وضعف متفاوت البته.چرا که اگر این گونه نبود اصلا نوشتن در این فضا و انتشار چند جلد کتاب(این را البته در مورد او می گویم) معنایی نداشت.در راستای پاسخگوئی به این نیاز بوده به گمان من که اصلا وارد این فضا شده ایم ونوشتن را تجربه کرده ایم.تا بخوانندمان و دوستمان داشته باشند همانگونه که ما نیز آنها را.موهبتیست این که بتوانی محیط پیرامونیت و اطرافیانت را ببینی وچنین دلچسب در نوشته هایت بیاوری.صحبت از پوسیدگی بیمعنیست جلایی الماس گونه لازم است وقتی نوشتی و خواندندو اینگونه علاقمند به نوشته هایت شدند.وباید بدانی که دیگر از پیله تنهائیت پا بیرون نهاده ای ووارد دنیایی شده ای که دیگر به خود تعلق نداری کسانی هستند که دوستت دارند و گاه وبیگاه برای خواندن نوشته هایت به سرایت سری میزنند امیدوار، واینکه بخواهی این امید ودوست داشتن را از آنها بگیری درست نیست.لازمه اینکه اصلا بتوانی پیرامون و اطرافیانت را ببینی وشعر بگویی کمی ازخود گذشتگی ورهاییست که ترا اینگونه کلافه کرده است.اینکه کسانی هستند که دوستت دارند برایت مطالبی می نویسند وخداحافظیت ولوله ای در جمعشان نهاده است نعمتیست باید بدانی که حداقل قسمتی از وجودت به این دنیا وافرادی که می شناسی ومی شناسنت تعلق دارد واین وداع ناگهانی زخمیست هر چند شاید سطحی که بر روحشان جا می گذاری.

دوستت داریم وامیدوار که هرچه زودتر بازگشتت را به سرور بنشینیم.

 

پ.ن:قرار بود این نوشته کامنتی باشد اما دیشب هنگام نوشتن به درازا انجامید و مرا مجاب کرد که پستی شود تا هم او بخواند و هم انهایی که دوستش دارند.با امید اینکه پافشاریم جسارت تلقی نشده و بتواند او را از این تصمیم منصرف گرداند.

 

 

 

یادداشت

 

- خارجی ٬ ساعت ۷:۳۰ صبح ٬ زیر یکی از پلهای تهران.

بیست ساله به نظر می آمد. وقتی ازلابلای جمعیت کارگران ساختمانی که زیر پل به انتظار کار بودند بیرون آمد، دیدمش. ناخودآگاه توجهم به او جلب شده بود. روی صندلی جلوی تاکسی نشسته بودم ومنتظر باز شدن راه عبور بودیم، من و راننده. خسته وبی حوصله از تعداد زیاد چراغهای قرمز بین راه و ترافیک همیشگی و کندی راننده تاکسی دنبال چیزی بودم که خودم را سرگرم کنم انگار، که نظرم به او جلب شد. آرام به سمت تابلو هایی که زیر پل برای انتخاب مسیر نصب کرده اند آمد ودر حالیکه به نظر می رسید حواسش کاملا" به اطراف هست چیزهایی را از پشت هر دوتا تابلو برداشت. تا این لحظه چند بار نگاهمان باهم تلاقی کرده بود و او بی اعتنا به این مسئله که من خیره او را زیر نظر دارم؛ کار خودش را میکرد. برگشت و به جمع چند نفری که قدری دورتر به انتظارش ایستاده بودند، پیوست. یکی از آنها که تقریبا" هم سن وسالش بود اسکناسی مچاله شده را آرام در دستش گذاشت ومخفیانه چیزی را که از پشت تابلو برداشته بود از او گرفت. از معاملۀ صبحگاهیی این چنین راحت وبی پروا متعجب شده بودم. با چشمهایی که گرد شده بود از شدت اعجاب برگشتم تا آقای راننده را نیز متوجه ماجرا کرده و قسمتی از اعجابم را با او شریک شوم؛ که پیشدستی کرد و گفت:" ای آقا این که چیزی نیست. ما توی این ابو قراضه تو این خراب شده انقدر از این بدتراشو دیدیم."

تا مقصد دیگر هیچ حرفی بین ما رد وبدل نشد.

 

 

?Azanming huh

 

Only great minds can read this !

 

 

fi yuo cna raed tihs, yuo hvae a sgtrane mnid too.I cdnuolt blveiee taht I cluod aulaclty uesdnatnrd waht I was rdanieg.The phaonmneal pweor of the hmuan mnid, aoccdrnig to a rscheearch at Cmabrigde Uinervtisy, it dseno`t mtaetr in waht oerdr the ltteres in a wrod are, the olny iproamtnt tihng is taht the frsit and lsat ltteer be in the rghit pclae.The rset can be a taotl mses and yuo can sitll raed it whotuit a pboerlm.Tihs is bcuseae the huamn mnid deos not raed ervey lteter by istlef, but the wrod as a wlohe. Azanming huh?Yaeh and I awlyas tghuhot slpeling was ipmorantt! If yuo can raed tihs forwrad it.

 

 

Cna yuo raed tihs?

Olny 55 plepoe out of 100 can.

 

 

 

یادداشت

 

1-  نمی دونم شما قطعه کوتاه انیمیشنی رو که درباره تفاوتهای فرهنگی ایتالیا واروپاست رو دیدین یا نه؟ این قطعه کوتاه بدلیل اینکه مواردی رو که مطرح می کنه بصورت جالبی با فرهنگ ومسائل ایران نیز منطبقه و به علت اینکه پرچم ایتالیا تقریبا" حالت افقی پرچم ایرانه ما ایرانی ها به اشتباه – البته تا اونجائی که من برخورد کردم- فکر می کنیم که مربوط به ایران واروپاست.در صحنه ای از این فیلم تفاوت هواپیماها مورد نظر هست بصورتیکه در اروپا لندینگ هواپیما هیچ عکس العملی از جانب مسافران ندارد ولی در ایتالیا (ایران) این عمل به علت سختی این کار با تشویق ودست زدن مسافران برای خلبان همراه است.هفته قبل وقتی از جزیره کیش بازمی گشتیم با پروازی از هواپیمائی کاسپین که خیلی درب وداغون بود بعد از اینکه توی فرودگاه مهرآباد نشستیم عده ای از مسافران شروع به دست زدن وتشویق خلبان کردند. جالب بود بعد از یه پرواز که هر لحظه اون استرسه مسافرا لبخندی زدن ومن هم نفس راحتی کشیدم. فکر می کردم که علاوه بر اینکه به نظرم به پرسنل پروازی در ایران باید علاوه بر حقوق معمول فوق العاده ای به عنوان سختی شرایط کار پرداخت بشه که اونها شجاعانه با زندگی خودشون هر روز بازی میکنن وبا این هواپیماهای فکستنی پرواز می کنن؛ تا کی می خواهیم به این صورت ادامه بدیم و این هواپیماها تا کی جوابمون رو میدن. حتما" عکسهای ایرباس A380   رو دیدین اگر هم ندیدین با یه جستجو توی نت می تونین ببینین که اونها هواپیمائی رو سوار میشن که قسمت عادی اون از فرست کلاس هواپیماهای ما چندین برابر بهتره.

 

2-  از کیش که برگشتیم رفتیم اصفهان. شهر زیبای خدا؛ به قول شهرداری اصفهان که این جمله رو همه جای شهر نوشته بود. شهر تمیز و سرسبز اصفهان و مهمانسرای عباسی که سه روز میزبان ما بود. شبها ساحل زیبای زاینده رود بود و پلهای اله وردی خان و خواجو و روزها نقش جهان و چهل ستون و منار جنبان و هشت بهشت و عالی قاپو و مسجد جامع و ... . خود مهمانسرا هم که بازسازی شده کاروانسرای مادر شاه بوده و در زیبائی و تزئینات بی نظیر بود. جای همگی خالی خیلی خوش گذشت. شاهکارهای معماری و تزئین دوره صفوی رو دیدیم و لذت وافری بردیم. اما افسوس می خوردم به سبب اینکه در تمام این ابنیه تاریخی تا جائی که دست انسان می رسید اثری از تزئینات داخلی بنا اعم از نقاشی یا گچبری یا ... نبود.یا به قول مسئول عمارت عالی قاپو توسط مردم کنده و برده شده بود یا به صورت بسیار مشمئز کننده پر از اسامی مختلف آدمها شهرها و تاریخ بازدید این کسان بود.فقط سقف بناها وبالای دیوارها به دلیل در دسترس نبودن از گزند این آفات مصون مانده بود. نمی دانم این مرض مهلک فرهنگی تا کی گریبان این مردم را خواهد گرفت که هنوز فرق دستشوئی پارک رو با عمارت عالی قاپو به عنوان یک میراث ملی نمی فهمند.

 

      ۳-  وخبر خوش اینکه کارت هوشمند سوختم رسید.

           مرا توغایت مقصودی از جهان ای دوست

              هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست

 

              چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم

              که یاد می نکند عهد آشیان ای دوست

 

               تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود

               هنوز مهر تو باشد به استخوان ای دوست.

 

 

                                                                                 < پاینده باشید >

 

 پ.ن: راستی کسی از نقاش خیابان نور خبری نداره؟

 

 

یادداشت

 

     1-  کنگره بزرگداشت مولانا درحال برگزار شدن است.اون هم درسه تا شهر مختلف به سبک ایرانی ابتدا در تهران آغاز ودر تبریز ادامه ودر خوی به اتمام میرسه.! هر کاری کردم که بتونم کارام رو یه خورده خلوت کنم تا برم خوی نتونستم.یکی از مسئولین برگزاری پریروز تو رادیو میگفت : مقبره شمس رو کسانی که قبلا" دیده بودن اگر الان ببینند با حجم تغییرات انجام شده باورشون نمی شه؛ ومن خیلی دوست داشتم ببینم که چکار کرده اند که اون مناره با تزئینات شاخ قوچ که محصور در خانه های مسکونی بود وحتی خیلی از اهالی هم موقعیتش رو نمی دونستند تبدیل به قطب گردشگری شده؟!! البته بازهم جای شکرش باقیه که بعد اینهمه سال به این فکر افتاده اند؛ تبریک میگم ولی اینکه نتونستم برم حیف شد.   

 

      2- باید استاد و فرود آمد

بر آستان دری که کوبه ندارد

چرا که اگر به گاه آمده باشی

دربان به انتظار توست؛

( واگر بیگاه

به در کوفتنت پاسخی نمی آید.)

کوتاه است در

پس آن به که فروتن باشی

...

 

فکر میکنین مجری برنامه امروز تهران یا سلام تهران (همون تهران 20 قدیم) مجبوره که برنامه خودش رو با یه همچین شعری آغاز کنه که اولا" نتونه اسم شاعر رو ببره و در ثانی قسمت رنگی داخل پرانتز رو هم نخونه؟ من که هر چی فکر کردم نتونستم جوابی پیدا کنم.انگار صداوسیما هنوز بین بزرگی یا کوچکی بعضی افراد دودله حتی اگه خیلی ها اونارو بزرگ بدونن.

 

3- امروز یکی از دوستانم برام ایمیلی زده بود بد ندیدم شما هم بخونید:

اگر سارقان شما را وادار کردند که از کارت عابر بانکتان پول بگیرند شما رمز کارتتان را به صورت معکوس (یعنی از آخر به اول) وارد کنید مثلا اگر کلمه عبور شما 1254 میباشد شما عدد 4521 را وارد کنید. با این کار عابر بانک به شما پول میدهد ولی در عین حال دستگاه به صورت خودکار پلیس را در جریان سرقت قرار میدهد. این قابلیتی است که تمام دستگاههای خودپرداز دارند ولی اکثر مردم از آن بی خبرند.

 

4- آخر هفته پیش طبق قراری که با خواهرم وهمسرش داشتیم رفتیم مرنجاب.کاروانسرائی 700 ساله درفاصله 60 کیلومتری شمال شرقی کاشان در حاشیه کویر.اولین بار بود که به کویر می رفتم وچه تجربه خوب وبیادماندنی بود شب زیر سقف آسمان صاف وپرستاره ای که انگار اگر دست دراز میکردی میتوانستی اونا رو از جاشون برداری بخوابی و مهتابی که رنگ نقره به همه چیز پاشیده بود و نظیرش رو قبلا" هیچ جا ندیده بودی وسکوتی ژرف که جز صدای باد اگر می وزید هیچ نبود و خدایی که واقعا" در آن نزدیکی بود ...

جای همگی خالی.

 

 

 

 

پ.ن.۱ :خوشحالم که مشکل مالی زینب کوچولو مرتفع شد.دم همگیتان گرم.

پ.ن.۲ :قیصر شعر ایران دیشب دربیمارستان دی درگذشت.صبح به همراه شعری از قیصرامین پور واژه زنده یادرا که به ابتدای اسمش اضافه شده بود شنیدم وچه بد.

                    خدایش بیامرزاد.

 

 

جلوه های پائیز

 

پدرخانم بنده باغی داره حوالی جاده چالوس که آخر بعضی هفته ها استراحتگاهی ست برای رفع خستگی. هوای عالی؛ رودخانه کرج با آب یخش؛ کوه برای صعود سحرگاهی و درختانی چند.

جاتون خالی آخر هفته پیش رفته بودیم اونجا وپائیز توی باغمون قدم گذاشته بود.آنقدر رنگ توی باغ بود که ساعتها مسحور بودم. چندتایی عکس گرفتم به قصد شریک شدن لذتم با شما عزیزان هر چند این عکسها می دانم به پای دیدن زنده محیط نمی رسد. امیدوارم خوشتان بیاید.

 deletangh.blogfa.com

                           پائیز می آید

 

www.deletangh.blogfa.com

                         تغییر

 

www.deletangh.blogfa.com

            تماشای خورشید

 

www.deletangh.blogfa.com

                  گردوی تنها

 

www.deletangh.blogfa.com

                درخت گلابی

 

www.deletangh.blogfa.com

              درخت درخشان

 

www.deletangh.blogfa.com

                          رودخانه کرج

 

www.deletangh.blogfa.com

                      دنیای رنگ

 

 www.deletangh.blogfa.com

                بازیچه باد

 

www.deletangh.blogfa.com

                   جادوی پائیز

 

        

 

                                                                                  « در پناه حق باشید »

 

پ.ن.۱: چه خوب میشه زینب کوچولو هم بتونه رنگهای پائیز رو ببینه نه؟

 پ.ن.۲:اگه روی عنوان عکسها کلیک کنیدعکس بزرگتر رو می تونید ببنید.

 

 

 

هایکو و نوخسروانی

 

"پیشینیان ما ابداع قسم وقالب خسروانی را به سراینده و نوازندۀ شهیر اواخر دوره ساسانی یعنی " باربد جهرمی " نسبت داده اند، ولی در کتب متداول ومشهور قدیم، متأسفانه هیچ نمونه ای ازین نوع شعر نقل نشده است ونظر اصحاب کتب نیز دربارۀ چندوچون خسروانی به قدری پراکنده وپریشان ونامضبوط است که خوانندۀ کم اهلیت و ناآشنا با اسالیب وهنجارهای قدما، از اوصاف وتعاریف ایشان راجع به خسروانی یحتمل نه تنها چیزی دستگیرش نشود، بلکه حتی سردرگم و حیران بماند.

از اوصاف وتعاریف قدما درین خصوص به نظرمن قالبِ خسروانی را – باقید صد احتمال واگر و گویا – شاید بتوان چنین تصور کرد:

  • قالب وقسمی کوتاه و کوچک.
  • دارای وزن هجائی یا وزن موزیکی تصنیف گونه.
  • احتمالا" دارای سجع و قافیه یا نوعی ترصیعِ قافیه مانند یا قسمی هماهنگی و تشابه اواخر ادوار.
  • معانی و اغراض خسروانیها در ظرائف و لطائف احوال و بیشتر انشایی یا خبری در   غزل و غنا و وصف، طبیعت ستایی، ستایش محبوب ومعبود، یا چنانکه از ابتلائات شعر قدما ست مدح نیز. چنانکه از باربد نمونه ای درین معنی، البته بسیار لطیف و زیبا به ما رسیده  است.
  • و به مناسبت کوتاهی و کوچکی قالب شعر، طبعا" شیوۀ بیان هم در نهایت ایجاز و اختصار به غایت بوده است و در کار سرودن خسروانی طبعا" اهتمام و کوشش بسیار می شده است در انتخاب لطیفترین و نغزترین الفاظ و اسالیب موجزسرایی از نوع حذف افعال، ثبت خطوط اشاری و کلمات و ترکیبات استعاری طرح گونه و از این قبیل.

در کتب قدما فقط نامی از خسروانی دیده ایم و نشانه هایی پراکنده و پریشان و متأسفانه هیچ نمونه ای از این قسم بسیار رایج و شایع نقل نکرده اند تا دقیقا"، کاملا" بدانیم چگونه شعری را خسروانی می گفته اند.

نمونه ای در کتاب مختارات من کتاب اللهو و الملاهی تألیف « ابن خرداذبه » از خسروانیهای باربد نقل شده است، که نمونه ای بسیار جالب و نادر و مغتنم است. این خسروانی که صریحا" و یقینا" به نام باربد جهرمی نقل و ثبت شده است در تألیف مولف فاضل معتبری از اقدم قدما مثل ابن خرداذبه که متأسفانه همه آثارش را به عربی نوشته است دیگر جای هیچ تردیدی باقی نمی گذارد که در اواخر عهد ساسانی به فارسی دری یعنی همین زبان ملی امروزین ما هم شعر می سروده اند. اما آن نمونه جالب و مغتنم از خسروانیهای باربد، اینچنین است:

                            

                             قیصر ماه مانذ، خاقان خورشیذ

                             آن من خذای ابر مانذ، کامگاران

                             که خواهذ ماه پوشذ، که خواهذ خورشیذ

 

که می بینیم شعری ست کوتاه و لطیف و موجز، در قالبی کوچک مرکب از سه مصرع که در نهایت ایجاز، مضمونی لطیف و زیبا را وسیلۀ بیان مقصودش در مدیحه قرار داده است.

مختصر توضیحی که در معالم السفر راجع به این خسروانی آمده است کمابیش از این قرار است که: « در مقام قیاس_کامگاران و فرمانروایان روزگار، قیصر نشاندۀ مادر روم! گیرم که به ماه ماننده باشد و خاقان والی مادر چین! به خورشید ماند، گیرم اینچنین باشد، کسری(پرویز) خداوند وخدای (شاه) من که باربدم به ابری کامگار و بزرگ جهان فراگیرنده ماند که گر بخواهد ماه را پوشیده وپنهان (به نابود) تواندداشت وگر بخواهد خورشید را نیز هم ایدون ...».

شادروان مهدی اخوان ثالث پس از نقل این مطالب که حاصل تحقیقاتش در متون کهن است می گوید: می خواهم اینها را مقدمه کنم برای توضیح کوچکی دربارۀ آنچه من آنرا «نوخسروانی» نامیده ام. یعنی قالبی کوچک برای شعرهای کوتاه در معانی غزلی وغنایی واوصاف وطبیعت ستایی ونظایر این اغراض، که من درجهت احیای ارزشهای زیبا وزندۀ باستانها وبهره گرفتن از آنها در شعر امروز، این قالب کهن را معمار خواسته ام شد، از انواع واقسام قالبهای کوچک برای شعرهای کوتاه (نظیر: مصرع سرایی –قدیمیترین نمونۀ شعرآزاد با سنت سیصد ساله- بیت سرایی و نیز دوبیتی ورباعی) این قالب سه تایی را نیز باتوجه به سابقۀ خسروانیها، شایستۀ احیا وتجدید دانستم، منتها با این تفاوت که خسروانیها را چنانکه گفتیم در اوزان هجایی می سروده اند یا اوزان ترانه وار وتصنیف گونه که همراه با موسیقی اجرا می شده است. و اما من سرودن این قسم را با توجه به انس هزاروصدساله مان به دستگاههای عروض خلیل بن احمد فراهی، در اوزان عروضی خوشتر می دارم، با همان اسالیب ایجاز واختصار، هر شعری از بندها وشعرهای دیگر مستقل است وجدا از دیگرها ودیگر بندها نیز مستقلا" برای خود شعری است، هریک با سه مصرع در وزنهای مختلف کوتاه وبلند واز لحاظ قافیه نیز یا مصرع اول با سوم قافیه دارد یا هرسه مصرع قافیه دارند.

ودر آخر این نمونۀ احیا شدۀ باستانی را به نسل جوانی اهدا میکنم که چه در اقسام شعرهای بلند وچه کوتاه، خود را بی نیاز می دانند از تقلید مقلدان فرنگی که مثلا" از هایکو ولانکای ژاپون به عنوان اشعار کوتاه تقلید کرده اند."

 

- نظری که یاد عزیز چندی پیش درخصوص ترجمه و وفاداری یا عدم وفاداری به متن برایم نوشته بود دلیل نوشتن این پست شد، همچنین هایکوهایی که برای ابر موضوع پیشین مسابقه هایکو نوشته بودم و به دلیل افزودن وزن وقافیه بندها طولانی شده وبعضی شبیه نوخسروانی شده بود نیز که آنجا وعده مطلبی در این خصوص را هم داده بودم.

به نظر من در ترجمه شعر اگر بشود که بدون ورود خدشه ای در معنی و مفهوم آن وزن یا قافیه ای به آن افزود که بتوان منظور شاعر را زیباتر بیان کرد شایسته است. فکرمی کنم بیان مفاهیم موجزی که در قوالب شعری ست همراه با وزن وقافیه - درصورت امکان - لذت خواننده را دو چندان می کند. به هرحال من هنگام ترجمه بجای ترجمه لفظ به لفظ که به نظرم آسانترین صورت آن است از آنجا که تسلطی به قواعد عروضی ندارم فقط اندک تلاشی در جابجائی کلمات ویافتن وزن وقافیه میکنم تا اگر بتوانم لذت خوانندگان را فزونتر کرده باشم همانگونه که لذت خود را نیز. مگرکه این افزایش وزن وقافیه وافزودن کلمات در مفهوم شعر تغییر ایجاد نماید که این ترجمه نه که برداشتی ست که نگارنده از طرح نویسنده شعر می نماید که ممکن است کاملا با مفهوم شعر نخستین متفاوت باشد و دیگر نام ترجمه برآن نمی توان نهاد بلکه شعریست که با الهام از طرح شاعر نخستین نوشته شده است که در این صورت حتما اشارتی به این موضوع لازم است.تاچه قبول افتد وچه درنظرآید.

در پایان تعدادی از نوخسروانی هایی که شادروان استاد مهدی اخوان ثالث عزیز سروده اند رابه عنوان مثال مطالب فوق تقدیم می دارم.

 

1

آب زلال وبرگ گل بر آب

ماند به مه در برکۀ مهتاب

وین هردو چون لبخند او در خواب.

 

2

هان، ماه ماهان! کجائی؟

خورشید اینک برآید،

تنها تو با او برآیی.

 

3

گل از خوبی به مه گویند ماند، ماه با خورشید،

تو آن ابری که عطرسایه ات، چون سایۀ عطرت

تواند هم گل وهم ماه هم خورشید را پوشید.

 

 

 

                                                                                               پاینده باشید

 

 

 

 

پ.ن: نقل از کتاب بدعتهاوبدایع نیما یوشیج و سه کتاب نوشته شادروان مهدی اخوان ثالث انتشارات زمستان

 

 

 

 پ.ن.۲:دلم از غربت سنجاقک پر

 

 

  

 

 

 

بهترین پست

 

ماهورعزیز مرا به یک بازی وبلاگی دعوت کرده است هرچند که اسمش را بازی نمی شود گذاشت وبیشتر به تبلیغ مانندتر است که من خود به این بازی ها راغب نیستم وترجیح میدهم تماشاچی باشم تا بازیگر اما احساس کردم که کار جالبیست همین که مطالب قبلی را دوره میکنی وبهترین پست را به نظر خودت انتخاب می کنی و می فرستی و هم این که فکر میکنم وبلاگ نویسی را شاید کمی ترویج هم بکند لذا نتوانستم دعوت ایشان را بدون جواب بگذارم.

تا به خودم امدم دیدم ساعتی گذشته است ومن غرق در مطالعه پستهای قبلی هستم که هر کدام در حال وهوایی خاص نوشته شده بودند به هر حال سرگذشت را انتخاب کردم و به وبلاگ بهترین پستهافرستادم.

اینگونه که از نوشته دوست عزیز دریافتم من نیز باید چند نفر از دوستان را به این کار دعوت نمایم.پس یا علی دوستان باور کنید خواندن مطالب قبلی لذت خاصی دارد.

حسن قلندری  (دوست عزیز قدیمم )

یاد عزیز که جایگاه برگزیده مسابقه هایکو را قبضه کرده است

بدون نام که او نیز همچون یاد ...

فریبا 

شیده

حسین عزیز با کوتاه نوشته های خواندنیش

 

 

پ.ن: امیدوارم باقی دوستان مرا ببخشند. آنگونه که دریافتم تعداد محدودی را می توان دعوت کرد. به هر حال این انتخاب دلیلی بر عدم شایستگی باقی دوستانم نیست. چرا که از خواندن تک تک پستهایشان لذت برده و می برم.

 

 

 

یادداشت

 

1 - آقای بغل دستی خیلی محترمانه گفت: شما هم غذا می خواهید؟ گفتم: بله گفت: باید بریدآخر صف. عذرخواهی کردم وبه طرف انتهای صف تحویل غذا راه افتادم.آمده بودیم شام بیرون بخوریم ومن هنوز درگیر نگاههای خیره او بودم از وقتی وارد غذاخوری شده بودم با نگاههایی که انگار سالهاست ترا میشناسند روبرو شده بودم. نمی دانم تا حالا با همچین چیزی برخورد کردین یا نه. داشتم باخودم فکرمی کردم که یعنی ممکنه مصلوب باشه یا ماهور ؟ یا بدون نام یا گل شبدر یا یاد یا ....

ناخودآگاه ذهنم رفته بود سمت دنیای مجازی وآدمهایی که توی این دنیا بدون اینکه بشناسمشون یا اونها منو بشناسند باهاشون ارتباط دارم واحتمالا" اگر مرا ببینند بجا میاورند بدون اینکه من بشناسمشون. داشتم فکر میکردم چه جالب می شه که یکی یه جایی بیاد بگه سلام آقای فلانی من ........ هستم وتو بدون هیچ پیش زمینه ذهنی درخصوص قیافه وسن و حتی جنسیت طرف وبا وجود ساخته های ذهنی خودت با واقعیت روبرو بشی. داشتم فکر میکردم چه عکس العملی در اون لحظه نشون میدم. تاحالا فکرشو کردین؟

آقا گوشت یا مرغ یا مخلوط؟ صدای متصدی تحویل غذارشته افکارم رو پاره کرد.

 

2 – هفته پیش برنامه دوقدم مانده به صبح را دیدم اتفاقی وگذرا با اجرای دوست داشتنی آقای محمد صالح علاء. درمورد جغرافیای تاریخی دریای مازندران یا کاسپین یا همان خزر خودمان صحبت می کردند. جالب بود که کارشناسان برنامه می گفتند که در همه جای دنیا این دریا به نام کاسپین یا همان قزوین خودمان شناخته می شود الا خودمان که بهش می گوئیم خزر. واینکه اقوام خزر ساکنین قفقاز قدیم بوده اند که دشمنی دیرینه ای با ایرانیان داشته اند. جالب نیست؟

 

3 – خواستم بگم مواظب خودتون باشید. چون خوندم که قرار شده پیامکهایی که – دقت کردین پیامک نه sms – از این به بعد برای چندین نفر ارسال میشه کنترل بشه واگه حاوی موارد بی تربیتی !!!! باشه مصداق اشاعه منکر بوده و ممکنه محکوم بشید. پس شادیاتونو با دیگران قسمت نکنید واز پیامکهاتون خودتون لذت ببرید لطفا"!!!!!

 

4 – خبری نوشته بود که کارشناسان پزشکی قانونی به علت سهمیه بندی بنزین نتوانستند سر صحنه جرم حاضر شوند. متن خبر این بود که قتلی در پایتخت اتفاق می افتد وبازپرس ویژه قتل نیمه های شب برای معاینه جسد از پزشکی قانونی تقاضای کارشناس میکند ولی هیچ آژانسی به علت سهمیه بندی بنزین حاضر نمی شود کارشناس را از کهریزک به سعادت آباد برساند !!!!! ولاجرم خود آقای بازپرس اقدام به معاینه فنی جسد میکند. دوسه هفته پیش هم یکی از اقوام جهت مداوا از شهرستان آمده بود پایتخت که بنده خدا همان شب در بیمارستان دار فانی رو وداع گفت. لازم بود که پیکر مرحوم به شهرستان منتقل بشه به بهشت زهرا که مراجعه کردیم راننده محترم آمبولانس علاوه بر درخواست سه میلیون ریال وجه رایج مملکتی 250 لیتر بنزین هم درخواست نمود آنهم نقد و در همین تهران. هرچی چونه زدیم حتی یک لیتر هم تخفیف نداد!!!! آخر سر هم مجبور شدیم جنازه رو با اتوبوس یکی از اقوام شبانه به شهرستان منتقل کنیم. باز جای شکرش باقی بود که ما این قوم وخویش رو داشتیم که اتوبوس داشت وگرنه چه خاکی باید سرمون می ریختیم.

 

5 – میسوزم از اشتیاقت

      در آتشم از فراقت

 

کارت سوخت المثنی من هنوز .......

 

 

یادداشت

 

وقتی امروز صبح طلسم شکست و در سومین کورس مسافرت صبحگاهیم از خانه تا محل کار راننده که پسر جوانی بود جواب سلامم را هرچند به آرامی وبه خیالم کمی از روی اکراه داد، خوشحال شدم . باصدای بلند خندیدم و شکری گفتم. متعجبانه نگاهم کرد و من فرصت طرح پرسشی که از رفتارم در نگاهش موج می زد را به او ندادم و جریان مسافرتم – حتما" می پذیرید که جابجائی در پایتخت دیگر خیلی وقت است که مسافرت است – در دو کورس قبلی و سلامهای بی جوابی را که هنگام سوار شدن به دو تاکسی قبلی کرده بودم و پیش خودم – به خوش خیالی – به حساب خواب آلودگی راننده ها و همسفرانم گذاشته بودم را برایش توضیح دادم. بی اختیار خندید و فقط خندید، فهمیدم که نظری در این مورد ندارد. شاید مسئله برایش – وبرای خیلی از ماها – آنقدر ساده بوده که خیلی راحت از کنارش گذشته ایم و حس می کنم دیگر به این مسئله کریه عادت کرده ایم اما فکر می کنم که مگر ما در محاوراتمان ، در نقل قولهای بزرگانمان و در ضرب المثلهایمان نمی گوییم که سلام سلامتی می آورد ، ثواب دارد و ... پس چرا پاسخ سلام همشهریمان را که سعی دارد روزش را با دادن مقداری انرژی مثبت به دیگران و در مقابل کسب آن از طرف مقابلش آغاز کند ، نمی دهیم. چگونه است که شاید برخیمان دیگری را از سر نخوت می نگریم و اورا در خور پاسخگوئی نمی یابیم. فکر میکنم چه خوب بود اگر که هر روز صبح که از خانه خودمان به هر مقصدی وارد خیابان می شویم تا روزی را آغاز کنیم کمی مهربانی نیز همراه خود برداریم برای قسمت کردن که ساده ترین آن شاید همین سلامها و پاسخهایشان باشد.

 

 

یادداشت

 

1 فرزاد حسنی از برنامه کوله پشتی اخراج شد. اینکه آقای حسنی مجری موفقی هست یا نه موضوع بحث من نیست هرچند که باوجودی که به توانائیهایش معترفم هیچگاه ازش خوشم نیومده ولی در پی اجرای برنامه ای با سردار رادان فرمانده محترم نیروی انتظامی تهران و طرح پاره ای انتقادهای تند و بی پروا علاوه براینکه خود و کوله پشتی 4 رو دوباره مطرح نمود مجبور شد که کوله پشتیش رو زودتر از موعد برزمین بگذاره. جالبه که امیر حسین مدرس آلترناتیو ایشون هم علت غیبت آقا فرزاد رو بیماریهای متعدد معدوی و رودوی و ... اعلام کرد ولی جالبه که آقای حسنی دوساعت بعد برنامه ای زنده رو از شبکه جام جم اجرا میکرد !!!!!!

 

2 – کنسرت استاد بی بدیل موسیقی سنتی ایران دیشب به پایان رسید و باز هم بلیط گیر ما نیومد. جالبه بدونید که بقول یکی از دوستان که خودش هم بسختی بلیط گیر آورد و بدقولیش هم باعث ناکامی ما شد جلوی در ورودی تالار محل اجرا بلیط تا یکصد وبیست هزار تومان هم فروش رفته بود. حالا این روش ابداعی فروش اینترنتی قراربود جلوی چی رو بگیره نمی دونم . احتمالا" قراربوده جلوی من رو بگیره که بازهم نتونم در کنسرت استاد شرکت کنم.

 

3 – امروز شرق برای سومین بار توقیف شد. تازه داشتیم عادت میکردیم که شرق هم به هم میهن پیوست. برای همه کارکنانش آرزوی سلامتی می کنم.

 

4 – کارت هوشمند سوخت المثنی بعد از دقیقا" یکماه و دوازده روز هنوز برام نیومده. الهی هرکجا هست بسلامت دارش.

 

5 – زیاده عرضی نیست. سالم و پایدار باشید.

 

 

پارادوکس و عشق فوتبال

 

وقتی دوشنبه شب برنامه عادل فردوسی پور و مناظره سرمربی تیم ملی فوتبال ایران ساعت 25/1 نیمه شب تمام شد تا یکی دو ساعت خوابم نبرد. بارها گفته ام که دیگر فوتبال و مسائل پیرامونی آنرا دنبال نمی کنم اما به دلیل عشق ذاتی عهد خویش شکسته ام.

فکرم درگیر برنامه و اعمال ورفتارهای سرمربی تیم ملی بود.

اینکه ایشان ازهمان روز شکست در برابر تیم کره مسئولیت شکست را پذیرفتند وبارها وبارها خود را مقصر این حادثه قلمداد نمودند فی نفسه خیلی خوب است که فکر میکنم تا به حال کسی به این کار اقدام نکرده بوده ولی چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود این بود که چگونه میشود کسی مسئولیت شکست را بپذیرد ولی از ذکر مصداقها و علل آن بپرهیزد. اینکه سرمربی تیم ایران خود را مسئول شکست تیم بداند و آنرا چندین بار اعلام کند ولی در طول برنامه اشتباهات خود را نپذیرد وبه انتقادات دیگران نیز با اعتماد بنفس و رگهای گردن بیرون زده وبا عصبانیت و بی ادبی و با تناقضهای آشکار پاسخ بگوید و موجبات عذاب و رنجش تماشاگران را فراهم آورد جالب است. آقای قلعه نویی به شکست وتقصیر اعتراف میکند ولی از گفتن وپذیرفتن دلائل شکست ابا دارد ودر مورد تمامی مسائل مطرح شده از قبیل سیستم بازی لژیونرها مسائل حاشیه ای و ... دچار تناقض گوئی میشود و دفاع سفت وسختی میکند. آقای ذوالفقارنسب در برنامه دوشنیه شب به درستی در جواب تناقض گوئیهای آقای قلعه نویی گفت : من فقط سوال میکنم و قضاوت را به مردم میسپارم چون می دانم که مردم ایران فوتبال را می فهمند (نقل به مضمون) اما آقای قلعه نویی در تمام طول برنامه سعی در مظلوم نمائی دارد و درجواب عادل فردوسی پور که استعفا را معمول ترین پیامد شکست و پذیرفتن آن از جانب سرمربی میداند می گوید:   " مگربا استعفای من تیم درست می شود من که اشتباهی نکرده ام " !!!!!!!!!!!!!!!!!

 

درد دل

آرام وبی خیال روی صندلی نشسته ام. باد خنکی که از پنجره ماشین به صورتم می خوره سرحالم آورده باورم نمیشه که امروز هفتم مرداده. دوباره تقویم ساعتم رو نگاه می کنم ومطمئن میشم. مردادماه واین هوای خنک نم نم بارون هوای بهار رو یادم انداخته کنارم پسرو دختری نشسته اند که انقدر باهم حرف زدن وخندیدند که همه رو توی تاکسی به وجد آوردن. راننده با بی خیالی خاص راننده ها که انگار مجبور به رفتن مسیری هستن و سرنوشت محتومی رو از پیش پذیرفته اند به جلو نگاه میکنه و آرام به سیگارش پک می زنه مسافر جلوئی داره با موبایلش صحبت میکنه. به تقاطع که میرسیم چراغ قرمز میشه راننده با گفتن اکه هی ناراحتیش رو از قرمز شدن بی موقع چراغ بیرون میریزه و ترمز میکنه صحبت مسافر جلوئی تموم شده و حالا محو تماشای مردم توی پیاده روست. دارم به قطره های بارونی که روی شیشه ماشین به همدیگه ملحق میشن و به طرف پائین میرن نگاه میکنم. چراغ سبز میشه و ماشین راه میفته. ارام به راننده میگم چرا وقتی پشت چراغ ایستاده بودی پشت خط عابر توقف نکردی؟ زحمت وعذاب عابرین رو موقع رد شدن از خیابون دیده بودم. متعجبانه از توی آئینه نگام میکنه و میگه ای بابا آقا بیخیال چیمون درسته که حالا شما به وایستادن من توی تقاطع گیر دادی. بحث رو ادامه نمیدم چون جوابم رو با همین یه جمله گرفته ام. با خودم فکر میکنم که چرا اینروزا کاربرد واژه های ای بابا بیخیال وچندین واژه لاابالی دیگه توی محاوره مردم زیاد شده؟ واقعا"چرا مردم تقصیرشون رو گردن کاستی های دیگه میاندازن به جای اینکه سعی کنن درستشون کنن. انتظار دارن کم کاری و احیانا"خلافشون با بقیه کارهای خلاف سنجیده بشه وچون به نظر خودشون کوچیکتره اصلا" به چشم نیاد. چرا فکر نمیکنن که خلاف خلافه و کوچیک و بزرگ نداره. چرا فکر نمیکنن که اونها هم توی همین کشور همین شهر همین جا زندگی میکنن و پیشرفت وآبادی اینجا هم جز با دستای تک تک شون به دست نمیاد. شاید الان دارید میگید چقدر احساساتی شدم و دارم شعار میدم ولی معتقدم هرکدوم از ما درجای خود مسئولیم واگه وظیفه مون رو درست انجام بدیم وضعیت زندگیمون خیلی بهتر از این میشه. پیشترها دوستی میگفت مردم ژاپن وقتی از مصیبت جنگ جهانی خلاص شدن طلاهاشون رو برای ساختن دوباره کشورشون به دولت دادن. قصدم اینجا ربط مسئله به دولت و سیاست واین حرفها نیست باخودم فکر میکردم که آیا مردم ما در چنین شریطی چه می کردند؟

 

پ.ن. رفتم وبلاگ ماهور عزیز و بصورتی ناگهانی فهمیدم که دامنه -اگر با این سواد اندکم درست گفته باشم - سایت پرشین بلاگ از com به ir تبدیل شده چون خودم خیلی درگیر بودم گفتم شاید بهتر باشه شما هم بدونید البته ممکنه دیرشده باشه و من خودم آخر از همه متوجه شده باشم که باز هم این از لطف دوستانه.

 

قله سپیدشعر


سلام
امروز سالمرگ اسطوره شعرپارسی احمد شاملو ست. کسی که بیشک یکی ازپنج قله شعرنو فارسی ست وشایدبه جرات تاثیرگذارترین آنها. انگار همین دیروز بود که صبح یکی از اقوام تلفنی خبر داد که "دیشب از صدای امریکا شنیدم که شاملو مرد." ومن بهت زده پس از پرس وجو به صحت خبر پی بردم وبرای تشییع پیکر رفتم. برای من شعرهای شاملو سرشار احساس وتفکر است خواهی نخواهی ترا به تفکر وامیدارد. صدای حماسی اش حسی غریب در توبرمی انگیزد غبطه برانگیز. شعرهایش برایم یادآور تنهائی دوران دانشگاه ولذت شعرخوانی با چندی از دوستان آن دوران است زمانیکه تازه علاقه به شعرنو پیدا کرده بودیم وبا کشف شاملو انگار چشمه آبی گوارا برای عطشمان یافته بودیم. درخصوص او اساتید بسیاری نوشته اند جامع ومانع که نوشتن من تکرار مکرراتی بیش نیست. فقط خواستم از این طریق یادآوری باشد وطلب مغفرتی هرچند به جد معتقدم جایگاهش اکنون جز خلد برین نیست.

یادداشت

 

۱ -  يكشنبه گذشته صبح وقت مصاحبه داشتیم توی سفارت سوئد. ساعت 45/7 رسیدیم دم درسفارت وبا صف 50 نفری متقاضیان روبرو شدیم. خلاصه بعدازکلی معطلی ودادن مدارك وگرفتن دوباره عکس و ... ساعت 10 موفق به دخول به سفارت وانجام مصاحبه شدیم. حالا با ویزا موافقت بشود یا نشود معلوم نیست. باید بدونید که سفارت برای اینکه جواب شمارا بدهد باید نفری مبلغ 000/ 750     ریال به حساب سفارت واریز بنمائید که درهر صورت صدور یا عدم صدور ویزا قابل برگشت نیست. حالا حال من رو مجسم کنید که برای یک سفر بیست روزه ودیدن اقوام می خواهم به آنجا بروم واینگونه با تحقیر مواجه میشوم اعتراضی هم نمی توانم بکنم چون مستقیما" در نظر سفارت درمورد ویزای من وهمسرم دخیل است. با خودم فکر می کردم پولی که دریافت می شود پس صرف چه چیزی می شود ؟ آیا سفارت نمی تواند حداقل زمانبندی دقیقی برای پاسخگوئی به مراجعین  برقرار کند ؟  ( ما از یکماه قبل وقت گرفته بودیم وباز از ساعت 45/7 تا  10  جلوی در سفارت توی گرما ایستادیم.) فکر می کنید وقتی سفارت عکسهائی را که چند روز پیش برای پاسپورت گرفته اید را نمی پذیرد و شما را به تنها عکاسی نزدیک آنجا برای گرفتن عکس مجدد راهنمائی می کند برای چیست ؟ حتما" می گویید که خوب خودت خواستی بری اروپا دندت نرم پس بکش . نقلی نیست قبول ولی فکر می کنم این جواب پاك کردن صورت مسئله است .

2 -  امروز صبح پیچ رادیو رو که بازکردم داشت می گفت : فرهنگستان زبان فارسی تصویب کردبجای واژه غریب ونامانوس  sms    یا همان پیام کوتاه خودمان واژه فارسی پیامک را استفاده بکنیم . بی اختیار خنده ام گرفت یاد برنامه مهران مدیری افتادم که اگر یادتان باشد رامین ناصرنصیر مجری برنامه ادبگاه پارسی بود وسربسر فرهنگستان می گذاشت. با خودم می گفتم حالا که پیام كوتاه تا حدودی جاافتاده است واقعا" چه نیازی به معادل سازی آنهم بهد از اینهمه سال است ؟ چندتا معادل فارسی ساخته فرهنگستان می شناسید که کاربردی شده اند ؟ برای اعضای محترم فرهنگستان خسته نباشید و ساعت ...  می گویم.

3 -   روزنامه امروز را ورق می زدم که فهمیدم سیمین خانم دانشور بانوی فرهیخته ادبیات فارسی ویکی از اولین نویسندگان زن رمان فارسی بیمار هستند. سووشون شاهکار ایشان یکی از رمانهای بیادماندنی برای من است و بی شک ایشان جزو مفاخر ادبیات ایران هستند . برای سلامتیشان دعا کنیم.

 

 

راهنمائی ورانندگی

 

پشت چراغ قرمزایستاده ای وبه شمارنده چراغ که عدد 105 رو نشون میده وهمینطوری داره کم می شه نگاه می کنی. ساعت 4 بعدازظهره و گرما بیداد می کنه خیرسرت ماشینت کولر داره ولی کافیه روشنش کنی تا توی این گرما سر سیلندر ماشینت مرخص بشه پس به همون نسیمی که از پنجره باز ماشینت نمی آد قناعت میکنی. توی یه همچین حال واحوالی که عرق داره از تمام روزنه های پوستت تراوش میکنه واگه آدم حساس وگرمایی باشی این برات مترادف با انواع واقسام دشنامهای جورواجوره اعصابت منتظر یه جرقه ست که منفجر بشه دوباره شمارنده رونگاه میکنی که رسیده یه 15 وخوشحال میشی وامیدوار که چیزی نمونده که راه بیفتی وجریان باد داغ پنجره ماشین یه کم باعث تبخیرمایعات روی پوستت بشه تا این خودش خنکت کنه ولی میبینی که تا رسید به عدد 7 استاپ میکنه وبیست سی ثانیه هم وقت رو اینجوری تلف میکنه تا دوباره راه بیفته واین همون جرقه ست حالا کافیه که یکی بپیچه جلوت یا برات بوق بزنه تاتوهم حسابی از خجالتش دربیای.

خیلی با خودم کلنجار رفتم که علت این موضوع رو پیدا کنم واقعا" برام جالب بود که اون عزیزی که این شمارنده هارو تنظیم میکنه چرا بجای مدت 105 ثانیه 125 ثانیه تعریف نمیکنه که دیگه بیست ثانیه شماره 7 ثابت نشه ومن هم پشت چراغ احساس نکنم که بهم توهین شده وباعث عصبانیت خودم وچند نفردیگه نشم.

واقعا" چرا من نباید ازهمون اول مدت زمان ایستادنم پشت چراغ رو بدونم مگه چه اتفاق خاصی درصورت دونستنم می افته که به این صورت دارن سرمو شیره میمالن.من هرچی فکرکردم علتی برای این موضوع به ذهنم نرسید دوستی دارم که میگه : همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد. شما چی فکر میکنید؟

 

 

 

 

پ.ن :امروز رفتم خلافی ماشینمو گرفتم با تشکر ازمامورین سختکوش راهنمائی ورانندگی ۵ مورد برام جریمه نوشتن توقف در محل ممنوع ساعت ۷:۳۰ صبح که هرروز این ساعت من درراه محل کارم هستم.جالبه نه

. . .

 

دیروز یکی از دوستهام می گفت :

" نمی دونم چرا هرکس اینروزا زن می گیره  شوهر می کنه !!!!!!!!!!!! "

 

 

 

جایگاه نمادین باریتعالی

دقت کرده اید اکثرما وقتی که می خواهیم ازخداوند تشکر کنیم وشکر نعمات رو بجا بیاریم یا وقتی خواسته ای از او داریم و می خواهیم دعا کنیم سرمون رو بلند میکنیم وآسمون رو نگاه می کنیم.هیچ از خودتون پرسیدین چرا؟مگه اعتقاد نداریم که خداوند درهمه جاهست وذات اقدسش درهمه چیز جاریست مگه باریتعالی در قران نگفته که من از رگ گردن هم به شما نزدیکترم.پس چرا آسمون؟چرا جای دیگه نه؟ احمدشاملو یه شعری داره بنام پس آنگاه زمین ...  که شرح گلایه های زمین از انسانه که چرا وقتی که اینهمه نعمت رو از زمین بدست آورده موقع شکرگذاری سرش رو کرده روبه اسمون.اینجا کاری به مفهوم وهدف شعر ندارم هرکسی میتونه برداشت خاص خودش رو از شعر داشته باشه این رو به عنوان مثال عرض کردم البته اگر این شعر رو خونده باشید.غرضم طرح این مسئله بود که چرا جایگاه نمادین باریتعالی رو آسمون می دونیم درصورتیکه معتقدیم وجودش درهمه جا وهمه چیز جاریست.

باور کنین اصلا"نیازی نیست که به جای خاصی نگاه کنین و بعد شکر یا دعا کنین.فقط کافیه چشماتونو ببندین وتوی دلتون ازصمیم قلب صداش کنین مطمئن باشین جوابتونو می ده.باور نمی کنین همین حالا چشماتونو ببندین ...

صرفه جوئی عوضی

فکر میکنید چرا بعضی ازرانندگان محترم توی شب وموقع تاریکی هواهم چراغهای خودرو خودشون رو روشن نمی کنند؟ من که هرچی فکر کردم به علت موضوع پی نبردم شاید فکر میکنند که صرفه جوئی درمصرف برق ماشینشون بکنند و قبض برق کمتری پرداخت کنند !!! یا اینکه علت دیگه ای داره که به عقل ناقص من نمی رسه.

جالبه بهتون بگم چند سال پیش یکی از اقوام از سوئد آمده بود وبا هم داشتیم تهرانگردی می کردیم که یکی از این رانندگان محترم رو دیدیم باور کنید هرچقدر از میزان تعجب فامیلمون بگم کم گفتم خلاصه اون راننده عزیز تا چند وقت نقل محفل ما بود و فامیلمون می گفت که اونجا یعنی سوئد تحقیق کردند که روشن کردن چراغهای اتومبیل در روز روشن هم به میزان ۳٪ از تصادفات رانندگی کم میکنه ! بنابراین روشن کردن چراغ خودرو درطول روز هم اونجا اجباریه هر چند به نظر من اگر اجباری هم نبود باز فرقی نمیکرد ولی اینجا ...

نت جادویی

 

موسیقیدانی در ارمنستان زندگی می کرد که کارش ساززدن بود. ازصبح تا شب درخانه می نشست وبا ویولن سلش فقط یک نت را میزد و تکرار می کرد. همسر او به ستوه آمده بود وهرروز خسته تر از دیروز سعی می کرد از راه یافتن صدای ساز او که جز همان یک نت نبود به گوشهایش جلوگیری کند. یکروز در شهر خبر پیچید که دسته ای ویولن سل نواز به شهر آمده اند وقرار است در میدان اصلی برنامه اجرا کنند. زن به همسرش خبر داد وراهی میدان اصلی شد. کنسرتی بود که درآن سازها غوغا می کردند ولحظه ای قرار نداشتند. دستهای نوازندگان برخلاف شوهرش روی ساز ثابت نمی ماند به تندی حرکت میکرد ونت های بیشماری را به اجرا درمیاورد. زن از این همه تحرک و صدا به هیجان آمده بود. بعد از پایان کتسرت به خانه آمد وبرای همسر ویولن نوازش تعریف کرد که آن نوازندگان چه کردند وچه تحرکی داشتند و دستانشان روی دسته ساز مرتب بالا وپائین می رفت گفت:کاش تو هم مثل آنها ساز میزدی. مرد نوازنده جواب داد: آنها دنبال همین یک نتی می گردند که من میزنم.

روزهای پرماجرا

 

اول : رفتم برای گرفتن المثنی کارت هوشمند سوخت. ده هزارتومن واریزکردم فرم پرکردم ودست آخر متصدی محترم پست گفت انشااله حداقل یکماه دیگه کارت میاد درخونه ومن توفکر بودم که تا یکماه دیگه حتما"کل سهمیه بنزین چهارماهه من تموم شده وباخودم میگفتم که دولت الکترونیک چقدر خوبه !!! خلاصه عین این کاریکاتورها یه ابر بالای سرم بود که یه دفعه باصدای دعوای یه خانوم وآقا سر نوبتشون ابره ترکید.

دوم : حتما"تبلیغات این چند روزه شرکت ایرانسل رو دیدین. خوب من هم دیدم و جوگیر شدم دیروز تصمیم گرفتم درراستای روز زن یک خط ایرانسل برای عیال بخرم (البته به همراه یک گوشی نوکیا ان۹۳ اینهم برای بیچاره کردن بقیه آقایون عیالوار) رفتم به یکی از نمایندگیهای فروش ایرانسل وتقاضای یک خط تلفن کردم متصدی فروش کاغذی بهم داد که سه تا شماره روش نوشته شده بود وگفت که انتخاب کن بعد از انتخاب من گفت که خطی که انتخاب کردین قیمتش ۱۷۵ هزار تومنه ! تعجب کردم و گفتم که چرا شما که بروشور شرکت رو پشت شیشه زدین که مشتری گرامی به هیچ عنوان نباید مبلغی بیش از ۰۰۰/۵۰۰/۱ ریال بپردازید.جواب دادند که آقا اونو برا خودشون نوشتن شرکت کاری به این کارا نداره سیم کارتو به من میفروشه ودیگه کاری نداره میگه مال خودته هر کاری خواستی بکن وهرقیمتی خواستی بفروش تازه این شماره های رند و به ماها که نمیدن باید کلی پارتی بازی کنیم. نمی دونستم چیکار باید بکنم چون ایرانسل نه مرجعی برای شکایت گذاشته بود و نه من حوصله ای برای پیگیری داشتم.چشمم افتاد به یه لوح تقدیر روی میز از طرف شرکت که صاحب نمایندگی مذبور رو واجد کسب مقام هشتم فروش در تهران کرده بود و کلی هم تقدیر و تشکر.

سوم : امروز صبح تو راه شرکت توی میدون فاطمی وایستادم تا طبق عادت هرروزه روزنامه بخرم. اما هرچی دنبال هم میهن گشتم پیدا نکردم. پرسیدم آقا هم میهن تموم شده؟ صاحب دکه با لبخند معنی داری نگام کردو گفت :توقیف شد! پرسیدم آخه چرا مگه چی نوشته بود؟ (چون هرروز میخونمش ومطلب خاصی نبود که نوشته باشه!)و دست آخر نگاه معنی دار صاحب دکه بهم فهموند که سوال بی ربطی پرسیده ام روزنامه دیگه ای خریدم و راه افتادم تا زودتر به محل کارم برسم.

 

قدرت بینش

روزگاری مرد فرزانه ای بود که برای نوشتن به ساحل دریا می رفت.روزی از دور کسی را دید که درساحل حرکاتش شبیه رقص بود.آرام آرام نزدیک شد ودید آن جوان نمی رقصد بلکه خم می شود از ساحل چیزی برمی دارد وخیلی آرام به داخل اقیانوس پرتاب می کند.

پرسید : چه میکنی؟

- ستاره دریایی به اقیانوس می اندازم.مد پایان گرفته است واگر آنها را به داخل اقیانوس نیندازم میمیرند.

مرد فرزانه پوزخندی زد وگفت:ساحل کیلومترهاست وشاید اکنون هزاران ستاره دریایی به گل نشسته باشند این تلاش تو موثر نیست.

جوان دوباره خم شد ستاره ای برداشت وآنرا به داخل اقیانوس انداخت وگفت:برای این یکی که موثر بود.

تمام روز تصویر مرد جوان وتلاش او جلوی چشمان مرد فرزانه بود.اوبه ماهیت اصلی تلاش مرد جوان پی نبرده بود.او دریافت که مرد جوان تصمیم گرفته است که در دنیا مثمر ثمر باشد واز کنار حوادث بی تفاوت عبور نکند.به عبارتی دیگر او نمی خواهد که نقشی منفعلانه در زندگی بازی کند.

ما همگی توانائی اثرگذاری را داریم و می توانیم با بینش خود سازنده آینده خود باشیم.ماهرکدام باید ستاره های خود را بیابیم و اگر ستاره هایمان را درست بیندازیم بی تردید آینده زیبا خواهد بود.

به امید آنروز ...

باز هم کارت هوشمند

می خواهم به خودم تبریک بگویم.حتما"می پرسید چرا وچی شده که من اینقدر خودم رو دارم تحویل می گیرم.بله همونطور که از عنوان متوجه شدید باز هم مربوط به کارت هوشمنده.من که مطلبی در این مورد نوشته بودم وبه گوشه ای از مشکلاتم در گرفتن این کارت اشاره کرده بودم چندروز پیش وقتی برای پر کردن باک بنزین رفته بودم متوجه شدم که کارتم رو گم کرده ام.حالا نمی دونم توی پمپ بنزین جا گذاشته ام یا چی ولی به خودم تبریک می گم که بعد تحمل اینهمه مشقت ودر آغوش گرفتن شاهد زیبارو (فکر بد نکنید منظورم کارت هوشمند سوخته) حالا باید به جمع پانصد هزار نفری درخواست کنندگان کارت المثنی بپیوندم.دندم نرم می خواستم حواسم رو جمع کنم.حالا حتما" متوجه شدید تبریک من از چه نوعی بود ومنو متهم به خود بزرگ بینی و ازخود متشکر بودن نکنید.

آقای بازیگر

سی ویکم خرداد سالروز تولد آقای بازیگر سینمای ایران است.عزت اله انتظامی را می گویم.این را امروز در روزنامه هم میهن خواندم وبی اختیار دچار خاطرات قشنگ فیلمهای بیادماندنی استاد شدم.دوباره هامون را دیدم به یاد لهجه شیزینش در بانو افتادم عشق زیبایش در روسری آبی و بازی های درخور تحسین دیگرش در گاو خانه خلوت و ...

برای من که شیفته سینما هستم عزت اله انتظامی مظهر غرور و افتخار است.حرفی برای گفتن است.درخوداحساس شعف میکنم واز اینکه سینمای ایران چنین گوهری تابناک را دردل خویش پرورده است به خود میبالم.امروز آقای بازیگر ۸۳ ساله می شود.تولدشان را ازصمیم قلب تبریک میگویم وبرایشان آرزوی طول عمر می کنم.

تنشان نیازمند ناز طبیبان مباد.

لحظه

پشت چراغ قرمز خیابان گرگان ایستاده ام. پیرمرد روزنامه فروش را از دور میبینم که بین ماشینها در جستجوی مشتری برای روزنامه هاست. کم کم دارد به طرف من می آید ومن چون میدانم یکجور روزنامه بیشتر ندارد که من عادت به خواندن آن ندارم روزنامه هایی را که گرفته ام برمیدارم تا شاید با دیدن آنها خودبخود از فکر فروش روزنامه به من منصرف شود اما انگار دیدن آنها باعث تحریکش میشود ومستقیم به سوی من می اید واصرار به خرید روزنامه می کند من روزنامه ها را نشانش میدهم یعنی اینکه روزنامه خریده ام ومی گویم که متاسفانه روزنامه ای را که او می فروشد نمی خوانم یکباره روش عوض می شود و شروع می کند به درخواست کمک اینکه هنوز روزنامه ای نفروخته است اینکه چند سر عائله دارد وبا این سن مجبور است کار کند اینکه ...  مجبور میشوم روزنامه ای بخرم و هزار تومانی را بابت بهای آن به پیرمرد میدهم واو با هزار دعا وصلوات به راه خویش میرود نگاه بی تفاوت سرنشینان اتومبیلهای کناری را حس میکنم و اندوهگین وشرمنده از موی سپیدش وسن زیاد او و اندیشناک از جبر زمانه که اورا در این سن وادار به ........ با این شیوه نموده است به مصاحبه ریاست محترم بانک مرکزی می اندیشم

- رشد اقتصادی کشور در سال ۱۳۸۵ حدود ۵.۷ درصد بوده است.

- موجودی حساب ذخیره ارزی ۱۲ میلیارد دلار است.

- ۰۰۰