لحظه
پشت چراغ قرمز خیابان گرگان ایستاده ام. پیرمرد روزنامه فروش را از دور میبینم که بین ماشینها در جستجوی مشتری برای روزنامه هاست. کم کم دارد به طرف من می آید ومن چون میدانم یکجور روزنامه بیشتر ندارد که من عادت به خواندن آن ندارم روزنامه هایی را که گرفته ام برمیدارم تا شاید با دیدن آنها خودبخود از فکر فروش روزنامه به من منصرف شود اما انگار دیدن آنها باعث تحریکش میشود ومستقیم به سوی من می اید واصرار به خرید روزنامه می کند من روزنامه ها را نشانش میدهم یعنی اینکه روزنامه خریده ام ومی گویم که متاسفانه روزنامه ای را که او می فروشد نمی خوانم یکباره روش عوض می شود و شروع می کند به درخواست کمک اینکه هنوز روزنامه ای نفروخته است اینکه چند سر عائله دارد وبا این سن مجبور است کار کند اینکه ... مجبور میشوم روزنامه ای بخرم و هزار تومانی را بابت بهای آن به پیرمرد میدهم واو با هزار دعا وصلوات به راه خویش میرود نگاه بی تفاوت سرنشینان اتومبیلهای کناری را حس میکنم و اندوهگین وشرمنده از موی سپیدش وسن زیاد او و اندیشناک از جبر زمانه که اورا در این سن وادار به ........ با این شیوه نموده است به مصاحبه ریاست محترم بانک مرکزی می اندیشم
- رشد اقتصادی کشور در سال ۱۳۸۵ حدود ۵.۷ درصد بوده است.
- موجودی حساب ذخیره ارزی ۱۲ میلیارد دلار است.
- ۰۰۰
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 13:6 توسط رضا
|
رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را