روزگاری مرد فرزانه ای بود که برای نوشتن به ساحل دریا می رفت.روزی از دور کسی را دید که درساحل حرکاتش شبیه رقص بود.آرام آرام نزدیک شد ودید آن جوان نمی رقصد بلکه خم می شود از ساحل چیزی برمی دارد وخیلی آرام به داخل اقیانوس پرتاب می کند.

پرسید : چه میکنی؟

- ستاره دریایی به اقیانوس می اندازم.مد پایان گرفته است واگر آنها را به داخل اقیانوس نیندازم میمیرند.

مرد فرزانه پوزخندی زد وگفت:ساحل کیلومترهاست وشاید اکنون هزاران ستاره دریایی به گل نشسته باشند این تلاش تو موثر نیست.

جوان دوباره خم شد ستاره ای برداشت وآنرا به داخل اقیانوس انداخت وگفت:برای این یکی که موثر بود.

تمام روز تصویر مرد جوان وتلاش او جلوی چشمان مرد فرزانه بود.اوبه ماهیت اصلی تلاش مرد جوان پی نبرده بود.او دریافت که مرد جوان تصمیم گرفته است که در دنیا مثمر ثمر باشد واز کنار حوادث بی تفاوت عبور نکند.به عبارتی دیگر او نمی خواهد که نقشی منفعلانه در زندگی بازی کند.

ما همگی توانائی اثرگذاری را داریم و می توانیم با بینش خود سازنده آینده خود باشیم.ماهرکدام باید ستاره های خود را بیابیم و اگر ستاره هایمان را درست بیندازیم بی تردید آینده زیبا خواهد بود.

به امید آنروز ...