همینجوری ... !
دلتنگی شاید بهترین کلمه ای باشد که حال وهوای این روزهایم را بیان کند. محل کارم در شرف تغییر است نه اینکه از تغییر هراسی داشته باشم نه اما فکر اینکه در این پنج سالی که اینجا بودم آنچه را که رشته ام بدست کسی دیگر بسپارم که میدانم امانت دار خوبی نخواهد بود آزارم میدهد هرچند چاره ای هم نیست ...
دیدن رفتار همکارانی که یکشبه خط بطلان به آنچه در موردشان می اندیشیدی میکشند این ملال را دو چندان میکند... و قضایایی که مستور ماندنشان ارجح است.
گرفتاری رسیدگی به کارهای معوق و راست و ریس کردن کارها هم برای تحویل تقریبا" تمام وقتم را میگیرد. اضافه کنید مسئولیت کارهای خانوادگی و باقی قضایا را. دو سه روزی هم رفته بودم ولایت تا هم از دلتنگی دیدار پدرومادر رها شوم و هم به ساختمان نویی که در حال ساخت هستند سری بزنم ...
این میان تا فرصتی دست میدهد جسته و گریخته سرکی به این دنیای مجازی میزنم و ردی می گذارم. واگر عزیزی در این بین از خاطر فراموشکارم می رود باید مرا به بزرگواری خود ببخشد.
هستم هنوز و دعاگوی وجود نازنین یکایکتان ...
پ.ن.۱: خورشیدآرزوی همایون خان شجریان همدم اینروزهاست. و انصافا هم چقدر زیباست همایون نشان داد که فرزند خلف آن پدر است ... برای هر دوشان آرزوی سلامتی میکنم. اگر به موسیقی سنتی علاقه دارید از دستش ندهید ...
پ.ن.۲: برای امیر خان امیرانه که میدانم مثل خودم فیلم باز است می نویسم هرچند می دانم که او هر هفته از خوانندگان شهروند است.در شماره ۶۹ شهروند امروز امیر خان پوریا نقد خیلی خواندنی نوشته برای فیلم آخر آقای مجیدی. برای من که عادت به خواندنش داشتم در دنیای تصویر بعد از مدتها لذتی وافر به همراه داشت. ارباب وبلاگستان هم بهانه ای شد برای نوشتن این اشاره و ترغیب شمایی که به سینما علاقه دارید برای خواندن آن نقد. بشتابید ...
پ.ن.۳: خیلی از خوندن این خبر خنده ام گرفت که بزرگترین ساندویچ دنیا توی پارک ملت درست شد و قبل از ثبت در کتاب رکوردها توسط حاضران خورده (غارت) شد. به قول عزیزی همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد دیگه ...
رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را