فی حقیقت عشق 1

بدان که اول چیزی که حق بیافرید گوهری بود تابناک. او را "عقل" نام کرد. واین گوهر را سه صفت بخشید: یکی شناخت حق و یکی شناخت خود و یکی شناخت آن که نبود، پس ببود.
از آن صفت که به شناخت حق تعلق داشت حسن پدید آمد – که آن را " نیکویی" خوانند. واز آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پدید آمد – که آن را "مهر" خوانند. واز آن صفت که نبود پس به بود تعلق داشت حُزن پدید آمد – که آن را " اندوه" خوانند.
و از این هر سه که از یک چشمه سار پدید آمده اند و برادران یکدیگرند، حسن- که برادر مهین است- در خود نگریست، خودرا عظیم خوب دید، بشاشتی دروی پیدا شد، تبسٌمی بکرد. چندین هزار ملک مقرٌب ازآن تبسم پدید آمدند.
عشق – که برادر میانین است- با حسن انسی داشت. نظر ازاو برنمی توانست گرفت، ملازم خدمتش می بود. چون تبسم حسن پدید آمد، شوری دروی افتاد. مضطرب شد. خواست که حرکتی کند، حزن- که برادر کهین است- دروی آویخت. ازاین آویزش، آسمان و زمین پیدا شد.
چون آدم خاکی را بیافریدند، آوازه در ملاء اعلا افتاد که « از چهار مخالف خلیفه ای ترتیب دادند.» ناگاه، نگارگر_ تقدیر پرگار_ تدبیر بر تختهء خاک نهاد. صورتی زیبا پیدا شد. این چهارطبع را که دشمن_ یکدیگرند به دست_ این هفت رونده که سرهنگان_خاصّ اند بازدادند تا در زندان شش جهتشان محبوس کردند. چندان که جمشید_خورشید چهل بار پیرامن_مرکز برآمد، کسوت_انسانیت در گردنشان افگندند، تا چهارگانه یگانه شد.
چون خبر آدم در ملکوت شایع گشت، اهل ملکوت را آرزوی دیدار خاست. این حال برحسن عرضه کردند. حسن- که پادشاه بود- گفت که « اوّل من یکسواره پیش بروم. اگر مرا خوش آید، روزی چند در آنجا مقام کنم. شما نیز بر پی_من بیایید!»
پس سلطان_حسن بر مرکب_کبریا سوار شد و روی به شهرستان_وجود_آدم نهاد. جایی خوش ونزهتگاهی دلکش یافت. فرودآمد. همگی_آدم را بگرفت، چنان که هیچ چیز در آدم نگذاشت.
عشق چون از رفتن_حسن خبر یافت، دست در گردن_حزن اورد و قصد_حسن کرد. اهل ملکوت چون واقف شدند، به یکبارگی برپی_ایشان براندند.
عشق چون به مملکت_آدم رسید، حسن را دید تاج_تعزّز برسر نهاده و برتخت_وجود_آدم قرار گرفته. خواست تا خود را درآنجا گنجاند، پیشانیش به دیوار_دهشت افتاد. از پای درآمد. حزن حالی دستش بگرفت.
عشق چون دیده بازکرد، اهل ملکوت را دید که تنگ درآمده بودند. روی به ایشان نهاد. ایشان خود را به او تسلیم کردند و پادشاهی_خود به او دادند و جمله روی به درگاه_حسن نهادند.
چون نزدیک رسیدند، عشق- که سپهسالار بود- نیابت به حزن داد و بفرمود تا همه از دور زمین بوسی کنند، زیرا که طاقت_نزدیکی نداشتند. چون اهل ملکوت را دیده بر حسن افتاد، جمله به سجود درآمدند و زمین را بوسه دادند.
پ.ن: قصه ایست از قصه های شیخ اشراق. اگر عمری بود و حالی در چند قسمت با شما شریکش خواهم شد.خودم که از خواندنش لذتی وافر بردم، امیدوارم برای شما نیز چنین باشد ...
رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را