یادداشت
خسته از یک روز کاری طولانی نشسته بودم توی تاکسی. راننده
داشت با مسافر بغلی حرف میزد و من با جوون بیست و دو سه ساله ای عقب نشسته بودیم
سرش توکار خودش بود و من هم خودمو با تماشای بیرون مشغول کرده بودم و گاه گداری هم
به حرفهای راننده و مسافر جلوئی گوش میکردم صحبت از دنیای IT و کامپیوتر بود. آقای جلوئی پیاده شد
و کمی بعد مرد جوانی بجاش نشست با محاسنی سیاه و پیراهنی که روی شلوار بود و یکی
از این قرانهایی که سی جزء شو به صورت سی تا کتاب چاپ کردن دستش بود و می خوند. راننده
مثل اینکه صحبتهاش با مسافر قبلی ناتموم مونده باشه سر صحبت رو باز کرد.
-
قبول باشه ...
-
ممنون دیگه چیزی نمونده
مرد جوون اینو گفت و دوباره شروع کرد به خوندن ولی
مثل اینکه اونم دنبال هم صحبت باشه و حالا بخواد از این فرصت استفاده کنه خوندن رو
کنار گذاشت و شروع کرد به صحبت که جای شما خالی من دو روز پیش کربلا بودم و خدا
ایشالا قسمت شما هم بکنه و ... راننده هم بعد چند سوال و جواب گفت حالا سوغاتی
برای ما چی آوردی؟! و جوون هم دست کرد توی کیف و یه تسبیح از اینها که با تربت
درست شده داد به راننده. راننده هم که اولش باورش نمیشد اونو گرفت و شروع کرد به
بو کردن! بعد از آزمایشات بویائی بسیار گفت ولی اصل نیست ها!! جوون هم که داشت می
خندید گفت معلومه که اصل نیست میدونید اگه بخوان همه این تسبیح ها رو از تربیت اصل
درست کنن دیگه اصلا تربتی باقی نمیمونه. راننده هم که انگار حرف خیلی تعجب آوری
شنیده باشه چشاشو گرد کرد و گفت راست میگیدها ... مزاحم خوندنتون نمیشم و مشغول
رانندگیش شد. نزدیک مقصد که رسیدیم مرد جوون کرایه شو داد و راننده بدون تعارف
گرفت و وقتی بقیه پول رو داد بعد از چند لحظه که مسافر جلوئی مشغول مرتب کردن
پولهاش بود بهش گفت ببخشید انگار زیاد بهتون دادم و مرد جوون با نگاهی متعجب گفت
نه این صد تومنی مال خودم بود و شما بهم ندادین این دویست تومن رو شما به من
برگردوندین ... !
- عید بر همگی مبارک.
رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را