یادداشت

- پنجشنبه بعدازظهر به دعوت خواهرم وهمسرش عازم باغشان بودیم در آبادی بنام نِشِل. 50-60 کیلومتری آمل وسط جاده هراز، باغی برفراز کوهای البرز و دره ای سرسبز در چشم انداز و سکوتی دلنواز که گاهگاهی پارس سگی آنرا میشکست یا زمزمه جویباری که در پائین دست جاری بود. در راهِ رفتن بعد از امامزاده و نرسیده به تونلهای تکاور مواجه شدیم با راه بندانی که یکساعتی وقتمان را گرفت؛ سبب، برخورد دوتا اتومبیل بود که خوشبختانه تلفات جرحی نداشت.نمیدانم تجربه گرفتار شدن در چنین راه بندانهایی را داشته اید یا نه؟ از صحنه که گذشتیم در طرف مقابل جاده تا چند کیلومتر اتومبیلها بصورت قطاری ایستاده بودند. قطار ماشینها که تمام شد و اولین پیچ را که پیچیدیم و دیگر خبری از راه بندان نبود – البته برای اتومبیلهای روبرویی که ما خود از دل راه بندان میآمدیم- دیدن تلاش ماشینهای روبرویی برای سبقت گرفتن و زود رسیدن جالب بود. نمی دانستند که بعد از چند پیچ گرفتار راه بندانی خواهند شد که احتمالا" ساعتها وقتشان را خواهد گرفت. حس غریبی بود دانستن آینده حتی در این مقیاس. چهار پنج ساعت بعد،شب بود و سکوت و آتشی افروخته و ماه تکراری! و منی که فکر میکردم که او که به تمامی و به معنای مطلق کلمه،آیندۀ یکایک ما را میداند وقتی تقلاهای ما را میبیند چه میکند؟




هایکو 25


شب,کوتاه 
چشم هایم به راه 
نیامد ماه ...

هایکو 24

 

عصر تابستان

رقص پروانه در باد

باران ناگهان

 

google chrome


گوگل بالاخره ابزار جدید وبگردیش رو معرفی کرد. اسمشو گذاشته کروم و من از دیروز که دانلودش کردم دارم باهاش ور میرم. خیلی سریعتر از فایرفاکس و اکسپلورر هستش. ایمنتر هم هست البته به گفته خودشون ... قیافه زیبایی هم داره ... من که دارم کم کم شیفته اش میشم ...
لینکشو گذاشتم توی قسمت خواندنیها ... از سایت کمیاب میتونین دانلود کنین و حالشو ببرین ...

کارت هوشمند حلیم !!

 

دیروز بالای سردر چندتا مغازه کبابی تابلوی زرد رنگی دیدم با این مضمون" عاملیت مجاز فروش حلیم و کباب و آش رشته!" یاد قبلها افتادم  اون موقعها که گاز نبود و ما توی شهرستان عاملیت مجاز فروش نفت داشتیم که اونها هم یه همچین تابلو هایی داشتن کوپن نفت داشتیم و وقتی اعلام میشد با چرخ دستی و این اواخر که مدرن شده بوده اند با وانت نفت رو میاوردن تا سر کوچه و ما با دبه های بیست لیتری باید نفت رو می گرفتیم و توی تانکری که توی حیاط خونه بود خالی میکردیم. داشتم فکر میکردم که حلیم رو هم اینجوری پخش کنن بد نیست! کوپن اعلام کنن و با وانت بیارن سر کوچه و به هر خانوار یه قابلمه بدن.البته به شرطی که اون خانوار محترم فرم اعلام اطلاعات اقتصادی خانوار رو پر کرده و تحویل داده باشه! (به ما که حلیم نمی رسه چون دیروز هرجا رفتیم فرمو تحویل بدیم یا دعوا بود یا اینکه شماره پانصد به بالا به ما دادن در حالی که کار شماره 30 داشت انجام میشد. از خیر حلیم گذشتیم بابا)  یا اینکه با عنایت به اجرای موفق آمیز کارت هوشمند سوخت دولت مهرورز کارت هوشمند حلیم و آش رشته طراحی کنه و به مردم بده تا هم از اسراف و تبذیر توی این ماه مبارک جلوگیری کنه و هم روی میزان مصرف کالری و به تبع آن چاقی و لاغری مردم عزیزمون کنترل داشته باشه! باشد که مردم عزیزمون میزوون ترین هیاکل رو در بین بلاد اسلامی داشته باشن و به این وسیله هم باز تیغی باشند در دیده بدخواهان.

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

 

 

 

یادداشت

 

         جمعه صبح طیق روال همیشگی رفته بودم نون تازه بخرم برای صبحانه. ایستاده بودم توی صف و آقایی با پسر دوسه ساله اش که خیلی خوشگل و بانمک و ساکت بود جلوی من بود و یه آقایی هم با پسرش که اونم تقریبا"هم سن وسال پسر خوشگله! بود پشت سر من بود. رفته بودم تو نخ پسرا. پسر پست سری یه ماشین اسباب بازی داشت میومد جلوی من و با زرنگی و شرارت خاصی که توی چشماش دیده می شد طوری با این ماشین بازی می کرد که پسر جلوئی ببینه و حسودیش بشه! بابا ها هم که اصلا" بی خیال بودن پسر جلوئیه زیرچشمی نگاهش می کرد و بعد به من نگاه میکرد و لبخند میزد. نگاهش یه جورایی بزرگ بود انگار میگفت برو بابا دلت خوشه من با این چیزا حسودیم تحریک نمی شه! و من فکر میکردم که باید کاری بکنم که پسر هنوز نیامده ام هم! اینجوری باشه ... دروغ چرا خیلی با رفتار پسرک حال کردم ...

-          دیروز از یه جایی یه کتاب الکترونیکی موبایل به دستم رسید به نام آیا می دانستی؟ شب که رفته بودم خونه داشتم می خوندمش جالب بود یه سری اطلاعات جالب داده بود. داشتم بلند بلند می خوندم که عیال هم که توی آشپزخونه بود بشنوه ...

"آیا میدانستی وزن قلب در مردها به 300 گرم و در خانمها به 250 گرم میرسد."

گفت:" یعنی قلب مردها بزرگتره؟"

گفتم:" اینجوریکه نوشته آره انگار. دلمون گنده ست. دریاییه دیگه ! ..."

گفت:"آره ... پس همینه که آقایون تعداد زیادی خانم رو تو قلبشون جا میدن ... !"

   

 

 

 

یادداشت

 

- یه چند وقتیه که توی اخبار صحبت تمرد و گردنکشی ورزشکاران اردوی ورزشی ایران از دستورات سرمربی هاشون داره ذکر میشه حتی هفته پیش با دو تا از مربیها هم مصاحبه کردن و اونها هم نامردی نکردن و هر چی تقصیر بود به گردن ورزشکارا انداختن که بعله من همه فوت وفن رو یاد فلانی داده بودم ولی اون اصلا به حرفهای من توجه نکرد و کار خودشو کرد و به همین خاطر هم بود که حذف شد و مدال نگرفت وگرنه اگه به حرفها و توصیه های من گوش میکرد حتما" موفق میشد.

جدای از اینکه من کاملا" با این نکته موافقم که ورزشکار باید از مربی حرف شنوی داشته باشه و حتما" باید هر چیزی که اون گفته رو عمل کنه یا اگه خودش نظری داره باید با موافقت مربی اون رو به انجام برسونه برام جالب بود که چرا ییهویی! اکثر ورزشکارای ما متمرد شدن و به حرف مربیاشون گوش ندادن. مربیها و ورزشکارای ما باید بدونن که این عرصه تنها میدانیه که دیگه نمیشه دروغ گفت. المپیک به قول عزیزی جاییه که هر چهار سال یکبار همه جمع میشن و حاصل تلاش خودشون رو اندازه گیری میکنن و از اونجایی که جلوی چشم مردم و دوربینها و خبرنگاران و ... این اندازه گیری انجام میشه دیگه نمیشه دروغ گفت و ماست مالی کرد. مردم ما دیگه می فهمن و یکی باید به این آقایون بگه که تلاشتون برای سرپوش گذاشتن به کم کاری ها و ندانم کاری ها تون بیشتر باعث به هم خوردن این ملغمه میشه و گندش بیشتر درمیاد. ما خوب میفهمیم که فشار زیادی به خاطر نگرفتن مدال به شما اومده ولی خوبه که به شعور مردم احترام بذارین و تقصیر رو بپذیرین تا اینکه اون رو به گردن همدیگه بندازین! خدا رو شکر ساعی هم که یه طلا گرفت و کمی بار این فشار رو از دوشتون برداشت ...

- آدم نمی دونه دردشو به کی بگه!؟ سرمست و خوشحال از مدال گرفتن هادی ساعی داشتیم به قول خیابانی، بزرگ مفسر ورزشی تاریخ تلویزیون ایران عقده گشائی میکردیم و به دست افشانی و پایکوبی و کمی هم حرکات موزون، شاید مشغول بودیم و می خواستیم توزیع مدالها رو ببینیم و غرور از دست رفته رو کمی تجدید کنیم. مراسم شروع شد و مسئولین پخش به احتمال زیاد غافلگیر شده بودن چون حمل کننده های مدالها و گلهایی که به ورزشکاران اهدا میشد خانمهای جوان چینی بودند که جای خواهری برورویی هم داشتند و لباسهایی بر تنشان بود که آستین نداشت! ما هم که ندید بدید تمام حواسمون رفته بود دنبال برو بازوی خانومها! و از مراسم هیچی ندیدیم. تازه فهمیدیم که نشان ندادن یه همچین صحنه های منافی عفتی چه حسنها داشته که ما غافل بودیم. خوشبختانه در اخبار شبانگاهی و برنامه ورزش از نگاه دو موارد رعایت شد و صحنه ها به استادی تمام حذف گردید لذا موفق شدیم بدون حواس پرتی مراسم رو تماشا کنیم. لازم میدونم از همینجا از همه دست اندرکاران بابت مهیا نمودن شرایطی که بتوانیم بدون اختلال در گیرنده ها و حواس پنجگانه برنامه ها رو ببینیم و لذت ببریم کمال تشکر رو بنمایم...

- یادتون هست که مشکلی داشتیم با پرشین بلاگ که آدرس وبلاگ توی کامنتها ذخیره نمی شد که با مجاهدت دوستان حل شد. حالا یه همچین معضلی رو توی بلاگفا دارم. نمی دونم شما هم باهاش دست به گریبان باشید یا نه؟ اون اینه که هر دفعه که میام برای شما عزیزان کامنت بنویسم باید آسم و آدرس رو وارد کنم و بلاگفا که قبلا" مشخصات رو ذخیره میکرد حالا دیگه نمیکنه ...

لطفا" اگه یه همچین مشکلی داشتین و تونستین حلش کنین به ما هم بگین و ما رو رهین منت خودتون بگردونین ...