- پنجشنبه بعدازظهر به دعوت خواهرم وهمسرش عازم باغشان بودیم در آبادی بنام نِشِل. 50-60 کیلومتری آمل وسط جاده هراز، باغی برفراز کوهای البرز و دره ای سرسبز در چشم انداز و سکوتی دلنواز که گاهگاهی پارس سگی آنرا میشکست یا زمزمه جویباری که در پائین دست جاری بود. در راهِ رفتن بعد از امامزاده و نرسیده به تونلهای تکاور مواجه شدیم با راه بندانی که یکساعتی وقتمان را گرفت؛ سبب، برخورد دوتا اتومبیل بود که خوشبختانه تلفات جرحی نداشت.نمیدانم تجربه گرفتار شدن در چنین راه بندانهایی را داشته اید یا نه؟ از صحنه که گذشتیم در طرف مقابل جاده تا چند کیلومتر اتومبیلها بصورت قطاری ایستاده بودند. قطار ماشینها که تمام شد و اولین پیچ را که پیچیدیم و دیگر خبری از راه بندان نبود – البته برای اتومبیلهای روبرویی که ما خود از دل راه بندان میآمدیم- دیدن تلاش ماشینهای روبرویی برای سبقت گرفتن و زود رسیدن جالب بود. نمی دانستند که بعد از چند پیچ گرفتار راه بندانی خواهند شد که احتمالا" ساعتها وقتشان را خواهد گرفت. حس غریبی بود دانستن آینده حتی در این مقیاس. چهار پنج ساعت بعد،شب بود و سکوت و آتشی افروخته و ماه تکراری! و منی که فکر میکردم که او که به تمامی و به معنای مطلق کلمه،آیندۀ یکایک ما را میداند وقتی تقلاهای ما را میبیند چه میکند؟