یادداشت
- جمعه صبح طیق روال همیشگی رفته بودم نون تازه بخرم برای صبحانه. ایستاده بودم توی صف و آقایی با پسر دوسه ساله اش که خیلی خوشگل و بانمک و ساکت بود جلوی من بود و یه آقایی هم با پسرش که اونم تقریبا"هم سن وسال پسر خوشگله! بود پشت سر من بود. رفته بودم تو نخ پسرا. پسر پست سری یه ماشین اسباب بازی داشت میومد جلوی من و با زرنگی و شرارت خاصی که توی چشماش دیده می شد طوری با این ماشین بازی می کرد که پسر جلوئی ببینه و حسودیش بشه! بابا ها هم که اصلا" بی خیال بودن پسر جلوئیه زیرچشمی نگاهش می کرد و بعد به من نگاه میکرد و لبخند میزد. نگاهش یه جورایی بزرگ بود انگار میگفت برو بابا دلت خوشه من با این چیزا حسودیم تحریک نمی شه! و من فکر میکردم که باید کاری بکنم که پسر هنوز نیامده ام هم! اینجوری باشه ... دروغ چرا خیلی با رفتار پسرک حال کردم ...
- دیروز از یه جایی یه کتاب الکترونیکی موبایل به دستم رسید به نام آیا می دانستی؟ شب که رفته بودم خونه داشتم می خوندمش جالب بود یه سری اطلاعات جالب داده بود. داشتم بلند بلند می خوندم که عیال هم که توی آشپزخونه بود بشنوه ...
"آیا میدانستی وزن قلب در مردها به 300 گرم و در خانمها به 250 گرم میرسد."
گفت:" یعنی قلب مردها بزرگتره؟"
گفتم:" اینجوریکه نوشته آره انگار. دلمون گنده ست. دریاییه دیگه ! ..."
گفت:"آره ... پس همینه که آقایون تعداد زیادی خانم رو تو قلبشون جا میدن ... !"
رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را