+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 15:41 توسط رضا
|
رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا! ایاهلشهرازینپس من ترک خانه گفتم کز نالههای زارم زحمت بود شما را ازعشقخوبرویانمندستشستهبودم پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را از نیکوان عالم کس نیست همسر تو بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را در دور خوبی تو بیقیمتند خوبان گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را ایعشقبسکهکردیباعقلتنگخویی مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را مجروح هجرتایجانمرهمزوصلخواهد این است وجه درمان آن درد بیدوا را منبندهامتوشاهیبامنهرآنچه خواهی میکن، که بررعیت حکم است پادشا را گرکردهامگناهیدرملکچونتوشاهی حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را از دهشت رقیبت دور است سیف از تو در کویت ای توانگر سگ میگزد گدا را سعدیمگرچومنبودآنگهکهاینغزلگفت «مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا»