درحال احتضار،سراپا تو هوشیار

دشوار و عمیق و پرتلاش

با همۀ توان خود کوشیدی

آرام بمیری

بی فریادی،ناله ای یا لرزشی حتّی

مبادا که هراسی به دلم راه یابد.

 

دستت،محتاطانه

سرد شد در دستم

و مرا با خود برد،

                     سبکبالانه

تا با مرگ آشنایم کند.

در گذشته

همین گونه،دلسوزانه

دستهای کوچکم را می گرفتی

و مرا از پی خویش

راه می بردی

تا آشنایم کنی با زندگی

مبادا که هراسی به دلم راه یابد.

 

من،دوباره

در پی ات خواهم آمد

به آن قلمرو خاموش

با اعتمادی کودکانه

به دیاری که تو رفتی پیشاپیشم

تا که من هیچ زمان حس غریبی نچشم

و من اکنون هرگز

هراسی به دلم راه نخواهم داد.

 

 

 

- این شعر هم جزو اون یادداشتهای قدیمیه. متاسفانه هیچ مشخصاتی ازش نداشتم فقط یادمه روزهای کوچ مادربزرگ بود و این  ترجمه ای بود از یک شعر مجارستانی که توی روزنامه یا مجله ای خوندم و با کمی تغییر که خودم بهش دادم نوشتمش...