فی حقیقت عشق - قسمت آخر
بدان که از جمله نامهای حُسن یکی «جمال» است و یکی «کمال». وهرچه موجودند، از روحانی و جسمانی، طالب کمال اند . هیچ کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد. پس چون نیک اندیشه کنی، همه طالب حُسن اند و درآن می کوشند که خود رابه حُسن رسانند. وبه حُسن – که مطلوب همه است – دشوار می توان رسیدن، زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود الّا به واسطۀ عشق. و عشق هرکسی را به خود راه ندهد و به همه جایی ماوا نکند وبه هر دیده روی ننماید. واگر وقتی نشان_کسی یابد که مستحقّ_آن سعادت بُود، حُزن را بفرستد – که وکیل_در است – تاخانه پاک کند وکسی رادر خانه نگذارد و درآمدن_سُلیمان_عشق خبر کند، تامورچگان_حواس_ظاهر وباطن هریکی به جای_خود قرار گیرند و از صدمه ی لشکر_عشق به سلامت بمانند واختلالی به دماغ راه نیابد. وآن گه، عشق باید پیرامن_خانه بگردد وتماشای_همه بکند ودر حجره ی دل فرود آید: بعضی را خراب کند وبعضی را عمارت کند وکار از آن شیوه ی اوّل بگرداند و روزی چند در این شغل به سر برد، پس قصد_درگاه_حُسن کند.
و چون معلوم شد که عشق است که طالب را به مطلوب می رساند، جهد باید کردن که خود را مستعدّ_آن گرداند که عشق را بداند ومنازل ومراتب_عاشقان بشناسد وخودرا به عشق تسلیم کند وبعد از آن، عجایب بیند.
محبّت چون به غایت رسد، آن را «عشق» خوانند. وعشق خاصتر از محبت است، زیرا که همه عشقی محبت باشد، امّا همه محبتی عشق نباشد. و محبت خاصتر از معرفت است، زیرا که همه محبتی معرفت باشد، امّا همه معرفتی محبت نباشد. و از معرفت، دوچیز_متقابل تولّد کند که آن را «محبت»و«عداوت» خوانند. زیرا که معرفت یا به چیزی خواهد بودن مناسب وملایم – جسمانی یا روحانی- که آن را «خیر_محض» خوانند ونفس_انسان طالب آن است و خواهد که خود را به آنجا رساند و کمال حاصل کند، یا به چیزی خواهد بودن که نه ملایم بُود ونه مناسب – خواه جسمانی و خواه روحانی – که آن را « شرّ_محض» خوانندو « نقص_مُطلق » خوانند و نفس انسان دائما" از آنجا می گریزد و اورا نفرتی طبیعی حاصل می اید. و از اوّل محبت خیزد و از دوّم عداوت.
پس اول پایه معرفت است و دوم پایه محبت و سیم پایه عشق. وبه عالم_عشق – که بالای همه است – نتوان رسیدن، تا از معرفت ومحبت دوپایه ی نردبان نسازد. (ومعنی_«خطوطین وقد وصل» این است.) وهمچنان که عالم_عشق مُنتهای_عالم_معرفت ومحبت است، واصل_او منتهای علمای راسخ و حکمای متالّه باشد.
عشق را از «عشقه» گرفته اند. و «عشقه» آن گیاه است که در باغ پدید آید، در بُن_درخت. اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله ی درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان_رگ_درخت نماند و هر غذا که به واسطه ی آب وهوا به درخت می رسد به تاراج می برد، تا آن گاه که درخت خشک شود.
همچنان، در عالم_انسانیّت – که خلاصه ی موجودات است – درختی ست مُنتَصِبُ القامَت که آن به حَبَّتُ القَلب پیوسته است. و حَبَّتُ القَلب در زمین_ملَکوت رویَد، هرچه در اوست، جان دارد. و این حَبَّتَ القلب دانه ای ست که باغبان ازَل و اَبَد در باغ_ملکوت نشانده است و به خودی_خود آن را تربیت فرماید. وچون مَدد_آب_علم به این حَبَّتَ القلب می رسد، صدهزار شاخ و بال_روحانی ازاو سر برمی آورد. پس حَبَّتَ القلب که آن را « کلمه ی طَیّّبه » خوانند، « شَجَره ی طَیّبه » شود. و از این شَجَره عکسی در عالم_کون و فساد است که آن را « ظِلّ» خوانند و « بَدَن » خوانند و « درخت_مُنتَصِبُ القامت » خوانند. و چون این شجره ی طیّبه بالیدن آغاز کند و نزدیک_کمال رسد، عشق از گوشه ای سر برآرد و خود را در او پیچَد، تا به جایی رسد که هیچ نم_بشریّت دراو نگذارد. و چندان که پیچ_عشق براین شجره زیادت می شود، عکسش – که آن شجره ی منتصب القامت است – ضعیف تر و زردتر می شود، تا به یکبارگی علاقه منقطع گردد. پس آن شجره روان_مطلق گردد و شایسته ی آن شود که در باغ_الاهی جای گیرد. پس عشق اگرچه جان را به عالم_بَقا می رساند، تن را به عالم_فَنا باز آرَد. زیرا که در عالم_کون و فساد هیچ چیز نیست که طاقت_بار_عشق تواند داشت.
عشق بنده ای ست خانه زاد که در شهرستان_اَزَل پرورده شده است و سُلطان_ازل و ابد شِحنَگی_کَونَین به او ارزانی داشته است. و این شِحنه هر وقتی برطرفی زَنَد و هر مدّتی نظر بر اقلیمی افگَنَد. و در منشور_او چنین نبشته است که در هر شهری که روی نَهَد، می باید که خداوند_آن شهر گاوی ازبرای_او قُربان کنَد. و تا گاو_نفس را نکُشند، قَدَم در آن شهر ننهد. و بَدَن_انسان برمثال_شهری ست، اعضای_او کویهای او و رگهای_او جویهاست که در کوچه رانده اند و حواس_او پیشه وران اند که هریکی به کاری مشغول اند. و نفس گاوی ست که در این شهر خرابی ها می کند و اورا دو سُروست: یکی حرص و یکی اَمَل. و رنگی خوش دارد: زردی روشن است فریبنده. هرکه در او نگاه کند، خرّم شود. نه پیر است که به او تبرّک جویند، نه جوان است که قلم_تکلیف از وی بردارند. نه مشروع دریابَد، نه معقول فهم کند. نه به بهشت نازَد، نه از دوزخ ترسد. نه به اهن_ریاضت زمین_بدن را بشکافد تا مُستَعِدّ_آن شود که تُخم_عمل در او فشانند، نه به دَلو_فکرت از چاه_استنباط آب_علم می کشد تا به واسطه ی معلوم به مجهول رسد. پیوسته در بیابان_خودکامی چون افسار گسیخته ای می گردد.
و هر گاوی لایق_این قُربان نیست و در هر شهری این چنین گاوی نباشد و هر کسی را آن دل نباشد که این گاو قُربان تواند کردن و همه وقتی این توفیق به کسی روی ننماید.
پ.ن: برگرفته از کتاب قصه های شیخ اشراق نوشته ی شهاب الدین یحیای سهروردی ویرایش جعفر مدرس صادقی نشر مرکز
رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را