تبليغاتX
دل نوشته ها - درد دل
شنبه بیستم بهمن 1386
درد دل
 

آمد و

لحظه هایم را ز شادیهای بسیار

لبریز کرد.

خشک دشت خاطرم را

با سخاوت

و محبت های بیدریغ

حاصلخیز کرد.

با نوازشها مرا

تا بیکرانها برد

در باغ و گلشنها نشاند.

مهربانی را به من آموخت

بدی را دور کرد.

تیره شبها را

که سردند و تاریک و وحشتناک

با حضورش

گرم و پر از نور کرد.

آمد و ...

اما چه می گویم ، دریغ

اینکه می گویند تقدیر و سرنوشت

یا نمی دانم چه ها و چون و که !

از من او را دور کرد.

*

عاقبت من ماندم و شبها و خیال

عاقبت او ماند و رویای وصال

عاقبت ما هر دو ماندیم و تمنایی محال

 

 

پ.ن:یادتون هست؟ دو ماه گذشت.

نشستم تو ماشین، جلوي در ِ شركت، ساعت هنوز هفت نشده، خيلي زوده براي كارت زدن،

رفتن و نشستن تو چهار ديواري اي كه زندان رو تداعي مي كنه، خورشيد داره طلوع مي

كنه، لحظهء مقدسيه براي خداحافظي ...

تمام ديروز تو خونه بودم، فقط بودم، بي هيچ عملي، زل زده بودم به لحظه هاي گذرا و

گوش مي كردم به سكوت بين صداها ...

يه بار تورج بهم گفت: فريبا تو خيلي زني

اين تعريف نيست نوعي عدم تعادلو نشون مي ده، راست مي گفت، من خيلي غريزي هستم، پر

از حس هايي كه به تعريف نميان، اين زندگيمو سخت مي كنه، تحت تاثير امواجي ام كه نمي

بينمشون و با تمام وجود حسشون مي كنم، بايد خيلي رو خودم كار كنم، بايد بتونم روي

اينهمه حس اسم بذارم، بايد مرد وجودمو پيدا كنم تا كمكم كنه فكر كنم، تا كمكم كنه

بفهمم حال ِ بدم از كجاست؟ چراست؟

من اين شانس عظيم رو تو زندگيم داشتم كه دوست داشته بشم و اين شانس عظيمترو كه دوست

داشته باشم اما براي زندگي كردن اين شانس ها كافي نيست، اين دوست داشتن ها ...

در آستان چهل سالگي حس مي كنم بايد روش زندگيمو تغيير بدم و اين تغيير نياز به

هزينه داره، هزينهء سنگين ِ تنها موندن

توضيحش سخته برام، دارم سعي مي كنم توضيح بدم چون شما، تك تك شما برام مهمين، چون

مي خوام تو اين آخرين پُست ِ وبلاگم به تعهد  ِ وبلاگم كه صداقته  وفادار بمونم

تا حالا شده دندونتون يه پوسيدگي سطحي داشته باشه و وقتي مي رين دندانپزشكي معلوم

بشه تا ته ته پوسيده بوده؟

اتفاقي كه برام افتاده همينجوريه، موضوع بيروني اي كه با ديد مردانه شايد خيلي بي

اهميت باشه و با ديد زنانه بسيار مهم باعث شد پوسيدگي عميق زيرشو ببينم، وابستگي

شديدمو

اول فكر كردم وابستگيم به وبلاگمه، وبلاگ بي نام و نشان ديگه اي درست كردم و چند

پست هم نوشتم ولي ديدم موضوع عميق تر از اين حرفاست، وابستگي شديدم به خواننده هاي

وبلاگمه، دوستايي كه دوسشون دارم كه دوسم دارن

هميشه گفتم كه وبلاگم كارگاه خودشناسيمه، حالا اين كارگاه  خودي رو نشونم داده كه

ديدنش ... ديدنش ... ديدنش ... خب واقعيت اينه كه رقت انگيزه

اين نياز شديد به خونده شدن، ديده شدن، دوست داشته شدن دردناكه چون نشون مي ده من

براي خودم هيچكاري نكردم، خودمو نديدم، دوست نداشتم

حالا وقتشه كه برم پايين تا ته اون پوسيدگي رو ببينم و خودمو درمان كنم

براي كشف خودم، دوست داشتن خودم نياز به تنهايي دارم، اين تنهايي شجاعتي مي خواد كه

اميدوارم داشته باشم

از همهء دوستاني كه اين مدت اومدن، زنگ زدن، اس.ام.اس دادن، ايميل زدن، پُست و پي

نوشت گذاشتن ممنونم

اين امتنان از اعماق قلبم مياد

فقط خدا مي دونه كه با خوندن پُست ياد ِ نازنين فريبا كوچولو چه گريه اي كرد و

خوندن شعر قشنگ آقاي ابراهيم زادگان چه ولوله اي تو قلبم به پا كرد و پي نوشت رمت

مهربون و كامنتهايي كه دوستام نوشته بودن چه موج گرمي بود تو اين درياي يخ بسته ...

اما

اما  ... چي بگم كه قبلا" نگفته باشم؟

نمي خوام دهندهء قلابي باشم، نمي خوام دوست داشتنم از روي نياز باشه، اين قطع

ارتباط / ارتباطات هزينهء همون خودشناسيه كه گفتم

واقعيت اينه كه من هنوز خيلي زنم و تا پيدا كردن مرد وجودم بايد خيلي زجر بكشم براي

اين دل كندن/ دل كندنا، براي تحمل قطع اين وابستگي/وابستگي ها  ...

همه اتونو دوست دارم و خواهم داشت، اين دوست داشتن بخشي از وجودم شده، بخشي كه حاضر

نيستم به هيچ قيمتي از دستش بدم و حاضر نيستم هزينهء هيچ رشديش كنم، دوست داشتني كه

متاثر از بودن يا نبودنم  نيست، هميشگيه ...

خدا حافظي برام سخته ... اميدوارم همه اتون به خواسته هاي روحتون برسين ...

 ۲۱/۹/۸۶

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 15:27 | | لینک به این مطلب