گرم بـــاز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل
گـــــل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گـــــــل
ایا باد سحرگاهی گر این شب روز می خواهی
از آن خورشید خرگـــــاهی برافکن دامن محمل
گـــــروهی همنشین من خلاف عقل و دین من
بگیرند آستین من که دست از دامنش بگسـل
ملامت گـــوی عاشق را چه گــــــوید مردم دانا
که حـــال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحــــل
ز عقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرســـــاید
گــرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقــل
تعطیلات خرداد رفته بودم خوی و توی انباری کارتن کتابهام رو یدا کردم که یادداشتهای سالهای دانشجوئیم هم توش بود لذت خوندنشون بعد اینهمه سال دلپذیر بود این یکی از اونهاست که فکر میکنم مال حضرت سعدی باید باشد حالا اگر هم نیست نمیدانم ملامتم نکنید ...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:44  توسط رضا
|
