حسن مدتی بود که از شهرستان_وجود_آدم رخت بربسته بود و روی به عالم_خود آورده و منتظر مانده تاکجا نشان_جایی یابد که مستقّر_عزّ_وی را شاید.
چون نوبت_یوسف درآمد، حسن راخبر دادند. حسن حالی روانه شد.
عشق آستین_حزن گرفت و آهنگ_حسن کرد. چون تنگ درآمد، حسن را دید خود را با یوسف برآمیخته، چنان که میان_حسن و یوسف هیچ فرقی نبود. عشق حزن را بفرمود تا حلقه ی تواضع بجنباند.
از جناب_حسن آوازی برآمد که « کیست؟»
عشق به زبان_حال جواب داد که « چاکر به برت خسته جگر بازآمد / بی چاره به پا رفت و به سر بازآمد.»
حسن دست_استغنا به سینه ی طلب بازنهاد.
عشق به آوازی حزین این بیت برخواند:« به حقّ_آنکه مرا هیچ کس به جای_تو نیست / جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست.»
حسن چون این ترانه گوش کرد، از روی فراغت جوابش داد « ای عشق، شد آن که بودمی من به تو شاد / امروز خود از توام نمی آید یاد.»
عشق چون نومید گشت، دست_حزن گرفت وروی به بیابان_حیرت نهاد و با خود این زمزمه میکرد:« بروصل_تو هیچ دست پیروز مباد / جز جان_من از غم_تو پر سوز مباد! اکنون که در انتظار روزم برسید / من خود رفتم کسی به این روز مباد!»
حزن چون از حسن جدا ماند، عشق را گفت « ما با تو بودیم در خدمت_حسن وخرقه از او داریم و پیر_ما اوست. اکنون که ما را مهجور کردند، تدبیر آن است که هر یکی از ما روی به طرفی نهیم وبه حکم_ریاضت سفری برآریم، مدتی در لگدکوب_دوران ثابت قدمی بنمائیم و سر در گریبان_تسلیم کشیم و بر سجاده ی ملمّع_قضا وقدر رکعتی چند بگزاریم. باشد که به سعی_این هفت پیر_گوشه نشین که مربیان_عالم_کون و فسادند، به خدمت_شیخ باز رسیم.»
چون بر این قرار افتاد، حزن روی به شهر_کنعان نهاد و عشق راه_مصر بر گرفت.
***
راه_ حزن نزدیک بود. به یک منزل، به کنعان رسید. از در_شهر در شد. طلب_پیری می کرد که روزی چند در صحبت_او به سر برد. خبر_یعقوب_کنعانی بشنید.
ناگاه، از در_صومعه ی او در شد. چشم_یعقوب بر او افتاد، مسافری دید آشناروی، اثر_مهر در او پیدا. گفت« مرحبا! به هزار شادی آمدی! از کدام طرف تشریف داده ای؟»
حزن گفت « از اقلیم ناکجاآباد، از شهر پاکان.»
یعقوب به دست_تواضع، سجّاده ی صبر فرو کرد و حزن را بر آنجا نشاند و خود در پهلوش بنشست.
چون روزی چند برآمد، یعقوب را با حزن انسی با دید آمد، چنان که یک لحظه بی او نمی توانست بودن. هرچه داشت به حزن بخشید. اول، سواد_دیده را پیشکش کرد. پس، صومعه را «بیت الاحزان» نام کرد و تولیت به او داد.
***
و از آن سوی_دیگر، عشق شوریده قصد_مصر کرد و دو منزل یک منزل می کرد تا به مصر رسید و همچنان، از گرد_راه، به بازار برآمد.
آوازه و ولوله در شهر_مصر درافتاد. مردم همه به هم برآمدند. عشق، قلندروار، خلیع العذار، به هر منظری گذری و در هر خوش پسری نظری می کرد و از هر گوشه ای جگرگوشه ای می طلبید. هیچ کس بر کار_او راست نمی آمد. نشان_سرای_عزیز_مصر بازپرسید و از در_حجره ی زلیخا سر درکرد.
زلیخا چون این حادثه دید، برپای خاست و روی به عشق آورد و گفت « ای صدهزار جان_گرامی فدای_تو! از کجا آمدی و به کجا خواهی رفتن و تو را چه خوانند؟»
عشق جوابش داد که « من از بیت المقدسم، از محلّه ی روح آباد، از درب_حسن. خانه ای در همسایگی_حزن دارم. پیشه ی من سیاحت است. صوفی_مجرّدم. هر وقتی روی به طرفی آورم، هر روز به منزلی باشم و هر شب جایی مقام سازم. چون در عرب باشم، عشقم خوانند و چون در عجم آیم، مهرم خوانند. در آسمان به خرد مشهورم و در زمین به انیس معروفم. اگرچه دیرینه ام، هنوز جوانم و اگرچه بی برگم، از خاندان_بزرگم. قصه ی من دراز است. ما سه برادر بودیم به نازپرورده و روی_نیاز ندیده. و اگر احوال_ولایت_خود گویم و وصف_عجایب ها کنم که آنجاست، شما فهم نکنید و در ادراک_شما نیاید. امّا ولایتی ست که آخرترین ولایت های ما آن است و از ولایت_شما به نه منزل، کسی که راه داند، آنجا تواند رسیدن. حکایت_آن ولایت، چنان که به فهم_شما نزدیک باشد، بکنم:
بدان که بالای_این کوشک_نه اشکوب تاقی ست که آن را شهرستان_جان خوانند و او بارویی دارد از عزّت و خندقی دارد از عظمت. و بر دروازه ی آن شهرستان، پیری جوان موکّل است و نام_آن پیر جاویدخرد است و او پیوسته سیّاحی کند چنان که از مقام_خود نجنبد و حافظی نیک است. کتاب_الاهی داند خواندن و فصاحتی عظیم دارد، امّا گنگ است. و به سال دیرینه است، امّا سال ندیده است. و سخت کهن است، امّا هنوز سستی در آو راه نیافته است.
و هر که خواهد که به آن شهرستان رسد، این چهار تاق_شش طناب را بگسلد و کمندی از عشق سازد و زین_وقت بر مرکب_شوق نهد و به میل_گرسنگی سرمه ی بیداری در چشم کشد و تیغ_دانش به دست گیرد و راه_جهان_کوچک گیرد و از جانب_شمال درآید و ربع مسکون طلب کند.
و چون در شهرستان رسد، کوشکی بیند سه طیقه. در طبقه ی اول، دو حجره پرداخته و در حجره ی اوّل، تختی بر آب گستریده و یکی برآن تخت تکیه زده، طبعش به رطوبت مایل، زیرکی عظیم، امّا نسیان براو غالب: هر مشکلی که براو عرضه کنی، درحال حل کند، ولیکن بریادش نماند. و در همسایگی_او، در حجره ی دوم، تختی از آتش گستریده و یکی برآن تخت تکیه زده، طبعش به یبوست مایل، چابکی جلد، امّا پلید: کشف_رموز دیر تواند کرد، امّا چون فهم کند، هرگز از یادش نرود. چون وی را ببیند، چرب زبانی آغاز کند و وی را به چیزهای رنگین فریفتن گیرد و هرلحظه خود را به شکلی بروی عرضه کند.
باید که با ایشان هیچ التفاتی نکند و روی از ایشان بگرداند و بانگ بر مرکب زند و به طبقه دوم رسد.
آنجا هم دو حجره بیند. در حجره ی اول، تختی از باد گستریده و یک برآن تخت تکیه زده، طبعش به برودت مایل، دروغ گفتن و بهتان نهادن و هرزه گویی و کشتن و از راه بردن دوست دارد و پیوسته بر چیزی که نداند حکم کند. و در همسایگی_او، در حجره ی دوم، تختی از بخار گستریده و برآن تخت یکی تکیه زده، طبعش به حرارت مایل، نیک و بد بسیار دیده، گاه به صفت_فریشتگان برآید و گاه به صفت_دیوان، چیزهای عجب پیش او یابند، نیرنجات نیک داند و جادویی از او آموزند. چون وی را ببیند، چاپلوسی پیش گیرد و دست در عنانش آویزد و جهد کند تا وی را هلاک کند.
تیغ با ایشان نماید و به تیغ بیم کند تا ایشان از پیش_وی بگریزند.
چون به طبقه ی سیم رسد، حجره ای بیند دلگشای و درآن حجره تختی از خاک_پاک گستریده، برآن تخت یکی تکیه زده، طبعش به اعتدال نزدیک، فکر براو غالب، امانت_بسیار نزدیک_او جمع گشته و هرچه به او سپارند، هیچ خیانت نکند.
هر غنیمت که از این جماعت حاصل کرده است به او سپارد، تا وقتی دیگرش به کار آید. و از آنجا چون فارغ شود و قصد_رفتن کند، پنج دروازه پیش آید:
