تبليغاتX
دل نوشته ها
سه شنبه یازدهم تیر 1387
مردم اشتباهی !
 

کسانی که سررشته ای در موسیقی سنتی ما دارند یا سازی مینوازند می دانند که حس و انتقال آن در موسیقی سنتی ما در لذت بردن از آن نقشی اساسی دارد. دقیقا" به همین دلیل است که در توالی قطعات یک اجرای موسیقی سنتی در ابتدا یک قطعه بنام پیش درآمد نواخته میشود تا با ایجاد جس و حال دستگاه موسیقیی که قرار است آواز و تصنیف درآن اجرا گردد، هم به خواننده در اجرای بهتر کمک نماید و هم لذت شنونده را دوچندان کند. روز یکشنبه شرفیاب شدیم به کنسرت استاد شجریان؛ تماشاچیان پرشمار برنامه از فرط مهربانی و علاقه به ایشان – که به نظرم فروش کمتر از یکساعته کل بلیطهای هفت شب اجرای ایشان بزرگترین نشانه این علاقه می تواند باشد – یا از فرط بی تابی جهت این ابراز علاقه! وعقب نماندن از قافله! بعد از پایان هر قطعه اجرا اقدام به کف زدن و سوت بلبلی و ... می کردند و حتی لبخندهای معنی دار استاد و نوازندگان هم که ناچار به پذیرش این موضوع بودند و یا عدم همراهی بنده و معدودی از تماشاچیان نیز تاثیری در تفهیم این فعل اشتباه در آنان نداشت. تصور کنید حال من بیننده که به هزار زحمت از کسالت تاخیر چهل و پنج دقیقه ای برنامه و یا از مزاحمت رفت وآمد های متولیان برگزاری برنامه در حین اجرا رها شده ام و تمام حواس خود را به اجرای قطعات و نوای دلنشین سازها سپرده ام  ناگهان با صدای کف و سوت و احیانا" با فریادهای استاد دوست داریم!!!!! تماشاچیان که شاید تعدادی از آنها سالن را با استادیوم فوتبال اشتباه گرفته بودند، تمام رشته هایم پنبه میشود. از برنامه استاد بی بدیل آواز ایران لذت بسیار بردم اما می دانم این لذت دو چندان می بود اگر مردم عزیزمان می آموختند که مهربانی ها و علاقه شان یا حتی خشم و نفرتشان را در مواردی دیگر که کم نبوده اند چگونه و کجا و کی ابراز کنند. در فاصلۀ استراحت میان برنامه، عزیزی که همراهم بود یادی از مردهزار چهره کرده و  می گفت که ما مردم اشتباهی هستیم! و پاسخ من لبخند تلخی بود که به ناچار بر لبانم می نشست.

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 13:35 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه ششم تیر 1387
پراکنده ...
 

1-      هفته پیش تیغ زن رو دیدیم. فیلم به طرز فاحشی معمولی و سرراسته ؛ یه چیزی مثل فیلم معمولی قبلی کارگردان بنام بچه های بد وبه طبع اون خسته کننده. بازیهای معمولی و صحنه هایی که احساس میکنی حذف قسمت اعظم آنها صدمه ای به کلیت فیلم نمی زند. عطاران در سلسلۀ بازیهای سینوسی خودش در گود منحنی قرار داره و بقیه هم که اصلا" حرفی برای گفتن ندارند این وسط به نظرم بازی رضا داودنژاد در نقش عاشق سرخورده با اون کیلو های اضافی و میمیک صورتش بجای بر انگیختن حس همدردی و همراهی تماشاچی بیشتر اونو میخندونه. هر کاری میکنم نمیتونم راهی برای چگونگی دوست داشتن یک تیغ زن پیدا کنم !

2-      " لاله انگار پدر ... " راننده بعد از اینکه مسافری به بوق و چراغهای اون توجه نمی کنه و مقصد سفرش رو بهش نمیگه و سوار نمیشه، با صدای بلند گفت! اعتراض میکنم و بهش میگم اون حق نداشته این توهین رو به اون مسافر بکنه؛ طلبکار میشه و اصلا" به حرفهای من در مورد لزوم ادب و مهربانی از جانب پیرمردی مثل اون و اول صبحِ کاری گوش نمیده. بین راه پیاده میشم تا با ماشین دیگه ای برم. چه روز خوبی ....!

3-      ترکیه دیشب به آلمان حسابگر باخت و از یورو حذف شد. اعتراف میکنم که از بازیهای ترکیه تو این دوره لذت میبردم یه جورایی ناگهانی بودند و این هیجان لذت بخش بود شاید برای ما که خودمون ترکیم یه جورایی حس ناسیونالیستی هم دراین ماجرا دخیل باشه اما فارغ از این مسائل اومدنشون تا اینجا هم کار بزرگی بوده که نشون میده برنامه ریزی داشتن و زحمت کشیدن. ناخودآگاه با دیدن بازیهای اونها آرزوی موفقیت تیم ملی خودمون رو می کردم هرچند میدونم با آرزو چیزی درست نمیشه ...

4-      کاش سیاوش و آیدا با هم آشتی کنند. و بیشتر از این تن شاعر دوست داشتنیم رو توی گور نلرزونند. یکی نیست بهشون بگه که آخه بابا برای مراسم فوت و بزرگداشتهای سالیانۀ شاعر که اجازه نمیدن، یه عده از خدا بی خبر که به سنگ قبرش هم رحم نمیکنن حالا شما خودیها هم به جون هم افتادین و بجای بالا بردن نام شاعر دعواهاتون رو با استفاده از اسم اون بزرگ انجام میدین. به خدا این کشمکشهای رسانه ای بر سر اموال ماترک خدا بیامرز در شان نام شاملوی بزرگ نیست ...

5-      شوکه شدم به معنای اخصّ کلمه. داشتم این یادداشت رو تایپ میکردم پشت میزکارم که یکی از کارمندا وارد اتاق شد و خبر فوت آقای عامری – یکی از نمایندگانی که با ما کار میکنه- رو داد. باورم نمیشد دیروز طی یک جلسۀ کاری توی شرکت نزدیک دوساعت باهم صحبت کردیم سالم و سرحال بود و حالا خبر مرگ ایشون رو میشنوم ... چقدر بهمون نزدیکه مرگ و چقدر بی اعتباره این دنیا ... پووووف ...

 

 

 

- گردون هفتگی رو گیشه ست ...

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 10:51 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیستم خرداد 1387
یادداشت
 

یادم به دهه شصت و جوانان پرشروشورِ بسیجی آن دوران وپستهای بازرسی که معمولا"در خیابانهای شهرها و جاده ها به چشم میخورد افتاد وقتی جوان بسیجی رو دیروز توی اتوبان زنجان دیدم که با از جان گذشتگی خاصی! جلوی ماشینها میدوید واونها رو وادار به ایستادن میکرد. اتوبان رو بسته بودند و اتومبیلها رو برای بازرسی متوقف می کردند! ایستادم و شنیدم که دوستش آرام بهش گفت " اینها که خانواده هستند؛ میذاشتی میرفتند" و او مثل کسی که استثناء در قاموسش معنایی نداره گفت: بگردش! پیاده شدم و در صندوق عقب ماشین رو که موقع راه افتادن از فرط فراوانی وسائل به زور بسته بودم باز کردم و گفتم: خالیشون کنم؟ نگاهی کرد،لبخندی زد و گفت: به سلامت!!!!! گفتم من زیر این وسائل کلی اسلحه دارم ها! خندید و گفت: هیچی نداری می دونم ما از قیافۀ آدما تشخیص میدیم که کی چی داره و چیکاره س! چیزی نگفتم در رو بستم و سوار شدم و توی دلم می گفتم که خدایا این چه رسمیه که به این جوون که هنوز پشت لبش سبز نشده قوه ادراکی دادی که از قیافه آدما پی به اندرون اونها میبره و من در میانۀ عمر هنوز شوری و بی نمکی غذایی رو که میخورم تشخیص نمیدم!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 15:29 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
یادداشت
 

-          این مهم نیست که تالار بزرگ کشور که دیگه تبدیل به محل ثابت اجرای کنسرتهای موسیقی ما شده، تهویه مناسب با اون فضای بزرگ و تعداد نفرات تماشاچی رو نداره!

-          این مهم نیست که خیلی از کسایی که برای دیدن چنین برنامه هایی می یان هنوز آداب این کار رو نمیدونن. مثل عزیز پشت سری که آهنگ راک موبایلشون هراز گاهی هارمونی قشنگی با ماهور و دشتی نوازندگان نصیب ما کرد! یا عزیزان ردیف جلو که تکان های گاه وبیگاهشان برای صدا برداری و تصویر برداری موبایلی از صحنه لذت غیر قابل وصفی نصیب ما کرد!

-          این مهم نیست که حین اجرای برنامه ناگهان متوجه بشی دخترخانم و آقا پسری به دلایلی که جز برای خودشون برای همه پوشیده ست، با صدای بلند به هم بپرند و میانجی گری مسئولین تالار از بروز گیس کشی بینشون جلوگیری کنه!

-          این مهم نیست که بوفه تالار، گنجایش و ظرفیت هجوم اون تعداد تماشاگر گرسنه! رو نداره و این ازدحام و بی توجهی برخی افراد به اطرافشون به دلایل متعدد که مهمترینش جو گرفتگیه باعث میشه چایی داغ توی دستت لباسهات رو رنگ و وارنگ کنه!

-          مهم اینه که استاد محمدرضا لطفی با اون پیشینه قابل افتخار و به عنوان یکی از مفاخر موسیقی ایران کنار تعدادی جوان میشینه، ساز می زنه و به اونها قوت قلب و جرات ابراز هنر می ده. امیدوارم همونطوریکه استاد در بروشور کنسرت و سی دی برنامه نوشته اند نوازندگان و خوانندگان خوبی ازاین شاگردان جوان متولد بشه. بدون شک نقش استاد به عنوان راهنما  این میان غیرقابل انکاره، اینکه استاد از اعتبار خودشون برای این جوانان سرمایه گذاری میکنه و اعتقاد به اونها و کارش داره قابل تحسینه. وقتی درحین کنسرت خود استاد میکروفن نوازنده ها رو تنظیم میکرد یا وقتی در پایان برنامه هرکدام رو با دادن شاخه گلی تشویق کرد به بزرگمنشی و اعتقادش به این جوانان غبطه خوردم. صدای دستهای تماشاچیان و تشویق ممتد انها هم می گفت که چون من در این جمع بسیارند. امیدوارم این جوانان هم فرصت را غنیمت شمرده و چون گفتۀ خود استاد دست از تمرین و ممارست برندارند تا شاهد موفقیت های آتی شان باشیم.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 11:1 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
یادداشت
 

1-      ساعت را که نگاه کردم باورم نمیشد نزدیک دوساعت فیلم را بدون خستگی تماشا کرده ام! به همین سادگی را میگویم. داستان یک شبانه روز زندگی مادر(همسر)ی تُرک تبار در آپارتمانی در تهران و دلمشغولی ها و درگیری های او با همسر و فرزندان واطرافیانش در زندگیی که به همین سادگی گرفتار روزمرّه گی شده است. فیلم در عین حالی که به دلیل اینکه قسمت اعظم ماجرای فیلم در فضای بسته آپارتمان میگذرد استعداد بالقوه ای برای تبدیل به یک اثر کسالت آور دارد؛ اما با کمک بازی بسیار خوب هنگامه قاضیانی که انصافا" به نظرم در انتقال حس نقش به تماشاگر عالیست؛ فیلمنامه خوب و منسجم با تکه هایی با چاشنی طنز و تراژدی که در عین حال که منظور و هدف را می رساند با ضرباهنگی خوب و تناوبی متناسب خستگی را از تماشاگر می گیرد واو را به ادامه ماجرا ترغیب می کند، توانسته است از این موضوع دور شود. دیدن قیافۀ اطرافیان پس از پایان فیلم و شنیدن پچپچه های حین و بعد از تماشای فیلم برایم مسجل کرد که فیلم در ارتباط با تماشاگر موفق بوده است.از دیدن فیلم لذت بردم. خسته نباشید آقای میر کریمی و خدا قوّت ...

2-      یک جای امن نوشتۀ خانم مرجان شیر محمدی را در مدت نصب ویندوز برای کامپیوترم خواندم. یعنی شروع کردم و تا تمامش نکردم نتوانستم زمین بگذارم! مجموعۀ هفت داستان کوتاه که بسیار ساده و روان نوشته شده است و چنان همراهت میکند که نتوانی به هیچ چیز دیگر فکر کنی حتی به نصب ویندوز برای کامپیوتر! قلم خوبی دارد خانم شیرمحمدی که اگر یادتان باشد بازیگر فیلم اگر اشتباه نکنم مرسدس هم بوده که من بشخصه فکر میکنم در حیطۀ نویسندگی موفق تر باشند تا بازیگری. کتاب را نشر مرکز منتشر کرده ,پیشنهاد میکنم خواندنش را ازدست ندهید ...

3-      پاسوز_اختلافات بین شرکت مخابرات و شرکتهای اینترنتی شده ام. هنوز بعد از دوسال انتظار تجهیزاتی که می بایست در مرکز مخابراتی نصب شوند، نشده اند تا من هم به وصال ای دی اس ال برسم. و کاری غیر از انتظار و امیدواری مقدور نیست ...

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 11:28 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
بهت
 

هنوز خاطرۀ سرباز احمدی که در حادثۀ رخ داده در بازی تیمهای سپاهان و پرسپولیس بینائی خودش رو از دست داد فراموش نشده بود که خوندم خانم مرضیه باباعباسی قایقران تیم لرستان درحین برگزاری مسابقات قایقرانی درمجموعۀ ورزشی آزادی به طرزی عجیب و باورنکردنی فوت کرد. اصل خبر را اینجا بخوانید.

بهت و تاسف حاصل از خوندن این خبر وادار به نوشتن این یادداشتم کرد.با خودم فکر میکردم که آیا ما به یک کلینیک خوب توی مجموعۀ ورزشی آزادی بیشتر نیاز داریم یابه ورزشگاه پانزده هزار نفری در شهری مثل زاهدان که حتی یک تیم در لیگ دسته یک کشور هم ندارد چه برسه به لیگ برتر!؟. البته من به هیچ وجه مخالف ساختن ورزشگاه در سیستان و بلوچستان که میدانم بحق یکی از محرومترین استانهای کشور است، نیستم؛ ولی آیا تخصیص امکانات باید همراه با اولویت باشد یا نه!؟ و آیا اولویت داشتن درمانگاه پزشکی خوب در مجموعه ای که هنوز بزرگترین مجموعۀ ورزشی کشور است و سالهاست که آبروی ما را خریده و همچنان هم تا حدودی میخرد، بیشتر است یا ساختن ورزشگاهی در مثلا" استان سیستان و بلوچستان که با توصیف فوق شاید تا سالها هم مسابقه ای در آن انجام نشود. همۀ ورزش ساختن ورزشگاه فوتبال و سرمربی تیم ملی و لیگ برتر و ... نیست. بسیاری مسائل جانبی که مهمترین آنها به یقین حفظ جان و سلامتی ورزشکاران است هم هست که باید درنظر گرفته شود تا فجایعی از این دست اتفاق نیفتد.

تا اونجایی که میدونم امروزه در کشورهای پیشرفته دنیا با انواع و اقسام روشهای مختلف سعی در کاهش خطراتی میشود که طی مسابقات ورزشی سلامتی ورزشکاران را تهدید میکند ولی در کشور ما انگار این مسائل به فراموشی سپرده شده!- انگاری که با خوندن این خبر تبدیل به یقین میشه - که بزرگترین مجموعۀ ورزشیمان فاقد امکانات پزشکی ست و ورزشکاران برای درمان باید به کلینیکهای شهری مراجعه کنند که آنجا هم متاسفانه افتضاحی این چنین به بار بیاید.

نمی دانم پزشکانی که این خانم را معاینه کرده اند کیستند و الان چه حالی دارند اما میدانم که حال بد آنها، پشیمانیشان، غصه خوردن و عذاب وجدانشان، شکایت مسئولین تیم لرستان از اورژانس و پزشکان، محکوم شدن آنها و تمام مسائل دیگر برای سه فرزند یتیم شدۀ خانم باباعباسی، مادر نمی شود.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 13:33 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
یکی از همین روزهایی که گذشت
 

ایستاده بودم توی صف صندوق یکی از غرفه های میدون تره بار. خانمی که جلوتر از من بود تا نوبتش رسید شروع کرد به غرزدن و چونه زدن با صندوقدار که من دوکیلو خیار بیشتر نمی خواستم و این خیلی زیاده و ... آقای صندوقدار هم نزدیک یک کیلو از خیارها رو خالی کرد تا همون دو کیلو رو به خانوم بده و اون خانوم تا پول خریدشو حساب کرد و کیسه رو برداشت رفت سراغ خیارهایی که آقای صندوقدار خالی کرده بود و یه درشتشو انتخاب کرد و برداشت! صندوقدار اعتراض کرد که خانوم محترم من دو کیلو هم بیشتر برای شما حساب کردم - انصافا هم راست میگفت - و اگه اونم بردارین خیلی بیشتر میشه. خانومه خودشو از تک وتا نینداخت خیار دیگه ای برداشت که کمی کوچکتر بود و گفت: این خوبه ؟!!! وبدون اینکه منتظر جواب صندوقدار بشه توی کیسه انداخت و رفت.

 

 

پ.ن: لطفا"اگه کسی از نحوه فرستادن لینک همراه اسم توی کامنتهای پرشین بلاگ اطلاعی داره به داد ما هم برسه!

 

 

نوشته شده توسط رضا در 16:3 | | لینک به این مطلب
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
زندگی
 

اندیشیدن به پایان هر چیزی

شیرینی حضورش را تلخ میکند

بگذار تا پایان غافلگیرت کند

همانگونه که آغاز ...

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 16:27 | | لینک به این مطلب
شنبه هفدهم فروردین 1387
six-word memoir
 

Aab has tagged me to write a six-word memoir about myself.

The rules:

1.) Write a six-word memoir, post it on your blog (add an illustration if you like).

2.)Link to the person that tagged you in your post.

3.)Tag five more blogs with links.

4.) Leave a comment on the tagged blogs with an invitation to play.



I am tagging the following people as I am interested in what they would have as their six-word memoir

Andiishe -

Olise -

Foolani -

Yaad -

Nava -

 

: and mine

... a setaar who waits for a claw                                 

 

 

 

 پ.ن: حالا دیگه اعتقادم به امواج قطعی شد چقدر دوست داشتم دعوتش کنم به این بازی ولی دیدم که با قوانینی که برای اون در نظر گرفتن ممکنه معارض باشه - امان از دست این قوانین دست و پاگیرـ حالا خودش لطف کرده و برام نوشته و چقدر چقدر خوبه ... ممنون فریبا ی گرامی:

 

                  ... A gipsy dances beyond the fire                                

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 16:21 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
13 به در !
 

ماشین داره خطهای منقطع وسط بزرگراه رو میخوره! و من دارم به روزهایی فکر میکنم که سه تایی – تو و من و فرهاد – توی اون خونه خیابون آذربایجان زندگی میکردیم. به اون اتاق تاریک بدون نور که می تونستی ظهر تابستون شب رو اونجا شبیه سازی کنی! به ته چین پلوئی که درست کرده بودی و تمام مرغها رو چیده بودی ته قابلمه و همه سوخته بودند! به اون روزی که بعد از سه ساعت ور رفتن با آبگرمکن زنگ زده بودی به شرکت بوتان و بعد که تعمیرکار اومده بود کاشف بعمل آمده بود که شیر گاز رو بازنکردی! به اون روزی که برای خریدن یه قوطی کبریت رفته بودم و بعداز سه روز برگشته بودم! وچقدر متعجب و عصبانی شده بودی و روزها و خاطرات دیگری که توی فکرم دارند مرور میشوند.

حالا فرهاد زنگ زده که تصادف کرده ای و بیمارستانی. همین هفته پیش بود که حرف زدیم و گفته بودی که برمیگردی به شهرستان و چه برگشتنی که کاش نمی رفتی. تا بخودم بیام خروجی خونه رو رد کرده ام ،اشکالی نداره فرصتیه که خاطرات بیشتری رو مرور کنم و یه خورده هم آرومتر بشم آخه باید این خبر رو به همسرم هم بدم که تو رو مثل برادر دوست داره. زنگ زدم و با داداشت صحبت کردم مطمئن شدم که خطری تهدیدت نمیکنه خدا رو شکر میکنم که این پیشامد نتیجه بدتری نداشته و آرزوی بهبودیت رو میکنم دوست خوبم.

 

نوشته شده توسط رضا در 15:12 | | لینک به این مطلب
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
یادداشت
 

۱- می دانی هیچگاه نخواسته ام ونتوانسته ام به تو ومحبت خالصانه ات پشت کنم.مانند انهایی که بسیارند و می دانی و برخی را می شناسی حتی.نتوانسته ام قدر ناشناس باشم و به اصطلاح نمکدان بشکنم. من خلوت امن خود را در کنار تو یافته ام، اما گاه بدانگونه تلخ میشوی و بیرحم که می ترسانیم. هر چند می دانم که تلخی و شیرینی در کنار هم معنا می یابد اما تاب تلخیت را نمیاورم می خواهم باورم کنی و همانگونه که اعتمادم به تو خلل ناپذیر است تو نیز با اعطای این حس ساحل آرامشم باشی.

 

2- آب مهربان پیامی فرستاده بود هفته پیش به هزار محبت که می خواهم اینجا نیز از او پوزش بخواهم به خاطر کاهلیم و بسیار سپاسش گویم برای یادآوری موضوع. بلاگفا از چندی پیش امکانی دایر کرده است که می توان از طریق آن و با تعریف وبلاگهایی که می بینی، از چند و چون به روز شدن آنها اطلاع حاصل کنی. فارغ از محسنات این موضوع به نظرم عیبی که دارد این است که مارا (منظورم حلقه دوستانیست که می خوانیشان و می خوانندت) از همدیگر دورتر کرده است. قبلها برای اطلاع از بروز شدن وبلاگی باید حتما" به آن سر میزدی و این سرزدن مصادف میشد با نظری مجدد و احوالپرسی و اطلاع از چند و چون احوالات دوستی. نگوییم که ما برای دل خودمان می نویسیم و نیازی به خوانده شدن نداریم و ... که همگی خوب می دانیم یکی از علل نوشتن در وب همین خواندن دیگران ولذت بردن از این حس خوانده شدن است حال با شدتی متفاوت در اشخاص متفاوت. اعتراف می کنم که خود اینگونه ام و چون با این یاداوری آب عزیز احساس می کنم که نزدیکی بین دوستان کمتر شده است اعلام می کنم که از این پس برای اطلاع از به روز شدن دوستان از این امکان استفاده نخواهم کرد.

 

3- یادش بخیر نوجوان که بودم نهایت تفریحمون با رفقا چندتا توپ پلاستیکی بود که چند لایه کنیم و گل کوچیک بزنیم. خبری از کامپیوتر و ویدیو گیم و ... نبود. خونه یکی از فامیلها با تی وی گیم اشنا شدم و تا مدتها انگشت به دهان بودم که مگه میشه اینجوری هم بازی کرد! نهایت دلخوشیم دوچرخه دست دومی بود که پدرم خرید و از ذوق هفته ای خواب از چشم ربود بماند که زیره کفشهایم همیشه سوراخ بود که دوچرخه ترمز نداشت و برای توقفش باید پا را بین لاستیک و دوشاخه جلو می گذاشتی و ... .

حالا امروز در خبرها خوندم که مردم ینگه دنیا دارند عروسکهای زنده تولید می کنند! ترکیبی از سلولهای چند حیوان از جمله خوک و گوسفند و گربه و ... . موجوداتی که خون و پوست دارند اندکی غذا مصرف می کنند و خارج از جعبه های نگهداریشون تا مدتی زنده هستند. فکرش را بکنید از سرکار به خانه می آیید و در را می گشائید و می بینید داخل خانه تام دارد طبق معمول دنبال جری می دود و پلنگ صورتی روی مبل نشسته است و ... !

 

4- می خواهم در مورد اسفندگان ( سپندارمذگان) بنویسم. جشنی ایرانی مر بوط به ماقبل تاریخ در ستایش زمین مولد و عشق. روزی که مردان به زنان و زنان به مردان عشق می ورزیده اند و هدیه می داده اند. چرا باید روزی که متعلق به ما بوده است از ابتدای تاریخ، توسط بیگانگان ربوده شده و به نوعی دیگر با اندکی تفاوت و به عنوان سالمرگ کشیشی مدافع عشق به نام والنتاین به نام روز عشاق دوباره به خورد ما داده شود. جالب اینجاست که طبق محاسبات روز اسفندگان مصادف است با 29بهمن ماه یعنی چهار روز بعد از روز والنتاین فرنگی(14فوریه یا 25بهمن). می دانم همگی مقصریم و خیلیها یمان که در این مملکت مسئولیت داشته ایم مقصر تر که واقع بینانه به مسئله نپرداخته ایم. جوان ایرانی شادی می خواهد وبرای رسیدن یه آن به هر بهانه ای متوسل می شود. چهارشنبه سوری، شب یلدا، نوروز و ... چندین جشن ایرانی دیگر بهانه هایی هستند برای همین شادیها و چرا این روز فرخنده بنام اسفندگان را فراموش کنیم و این نیز جزو همین بهانه ها نباشد. باور کنید چهار روز نگه داشتن هدیه تان و بعد زنده کردن یک سنت و جشن ایرانی آنقدر سخت نیست. بیائید فارغ از مسئله تقصیر و مقصر خودمان اسفندگان را دوباره زنده کنیم.

 

5- این عکسها رو هم ببینید. عزیزی که جایش اکنون بسیار در بینمان خالیست زحمت لینک را کشیده بود. بهانه ایست که یادی باشد از او و گفتن اینکه هنوز به یادش هستیم.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 16:6 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
درد
 

- الان برنامه نود داشت با محمد احمدی همان سربازی که در گیرودار مسابقه فوتبال و تشویقات تماشاگران سپاهان !!!! نابیناشد مصاحبه می کرد.می گفت می خواهم بدانم ضارب من الان وجدانش راحته؟

فکر کردم راستی الان اون فرد چه میکنه.چه حالی داره؟

وجالبتر ودردناکتر اینکه الان سپاهان داره سر جریمه کمیته انضباطی چونه می زنه.همه دارن حرف می زنن هم دردی می کنن و به عیادتش می رن اما به قول خودش دریغ از کار وعمل. عملی که در خصوص کاستن دردش باشد هر چند اندک.کاش کمی مهربانتر بودیم.کاش یک لحظه خودمان رو جای اون سربازبگذاریم.

یکی از چشمها که ازبین رفته اما دکترها گفتند که به چشم دیگر انگار کورسوی امیدی هست .

خودش خواست و من نیز:       بیائید برایش دعا کنیم.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 23:30 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و سوم دی 1386
یادداشت
 

۱- امشب قسمت اول مجموعه تلویزیونی پریدخت پخش شد.مجموعه ای که احمدرفیع زاده نوشته سامان مقدم کارگردانی کرده و خیلی از بازیگران قدر درآن بازی میکنند.به نظر سریال خوبی می اید هر چند برای قضاوت در مورد این موضوع به نظرم اندکی زود است.آقای رفیع زاده نویسنده مجموعه ساعت شنی نیز هست که از تلویزیون در حال پخش است.وبه نظر من جزو یکی ازمجموعه های قوی سیماست واین موضوع تا حدود زیادی وامدار فیلمنامه قوی آن است.علی ایحال آنچه که محرک نوشتن این پست شد جدای از تمامی اینها دیدن لیلا حاتمی بود.بعد از مدتها دیدن چهره معصوم او وشنیدن صدایی که این معصومیت را چند برابر میکند لذت بخش بود.خوشحالم که مجموعه هرشب پخش میشود ومن هرشب ناظر این چهره وبازی زیبا هستم وامیدوارم مجموعه پریدخت تا انتها لذت بخش باشد هرچند که با توجه به عوامل وبازیگران این امید بیراه نمی نماید.

راستی دیدن تیتراژ انتهایی را از دست ندهید که کار زیبای ساسان توکلی فارسانی وصدای گرم سالار عقیلی وشعر زیبای اهورا ایمان لذت بخش است.

۲- محمد صالح علاءی جان امشب دو قدم مانده به صبح آنقدر ساده وصمیمانه بینندگان را به صرفه جویی در مصرف گاز خواندکه فکر می کنم صدتابرنامه آئین همدلی و مشابهات دیگر نیز نمی توانند اینگونه تاثیر گذار باشند.بیائید کمی هم به فکر هموطنانمان باشیم.باور کنید کاستن یکی دو درجه از دمای منزل فرقی به حال ما نمی کند اما این شاید باعث شود عده ای بعد از هفته ها تحمل سرما و بی آذوقه ای طعم خوش نان گرم را دوباره بچشند.

۳- امروز از صبح این قطعه در ذهنم جا کرده محسن نامجو میگفت همیشه آرزو می کردم که کاش این شعر رو من گفته بودم و کیست که چنین آرزویی نکند.

    ...

    آی عشق ...

    چهره آبی ات پیدا نیست.

 

 

                                                                                پاینده باشید.

 

- مازندران سرد

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 1:18 | | لینک به این مطلب
شنبه پانزدهم دی 1386
تقدیر
 

وقتی که از نصف رد میشه دیگه روزها کش میان. خودبخود شروع میکنی به شمردن روزها. هفت ماه وبیست روز،هفت ماه و نوزده روز،... .و او الان به سه ماه و دوازده روز رسیده بود. همین دیروز بود که از مرخصی آمده بود وچه سخت بود روزهای اولی که برمی گشت به پادگان تا عادت بکنه به محیط. دوباره مهناز رو دیده بود و دوباره قول وقرارها تازه شده بود وخیالات و نقشه ها هم. حالا هم که روی تختش توی آسایشگاه دراز کشیده بود طبق معمول تا موقعی که خوابش ببره سرگرم نقشه کشیدن برای آینده بود.

دیپلم رو که گرفته بود معطل نکرده بود و فوری اسمش رو نوشته بود برای خدمت. می خواست دوسال رو هر چه زودتر تموم کنه و برگرده تا بتونه از مدرک برقی که حاصل تحصیلش توی هنرستان بود استفاده کنه. می خواست یه مغازه کوچولوی الکتریکی راه بندازه و بعد دست مهناز رو بگیره و برن سر خونه زندگیشون. چقدر نقشه برای آینده شون کشیده بود و هرشب همین موقع توی رختخواب همه رو برای بار چندم مرور می کرد تا خوابش ببره. از یادآوری دوباره این نقشه ها لذت می برد. خودش رو اوستای برق کار می دید با مغازه ای که رونق نسبتا" خوبی داشت، مهناز زنش بود که عاشقانه دوستش می داشت وشبها که خسته از سر کار برمیگشت به استقبالش می اومد دوتا بچه داشت که از سر وکولش بالا می رفتن. حتی اسم بچه ها رو هم انتخاب کرده بود. سارا و سامان.

اونروز صبح که از خواب بیدار شد بعد از مراسم صبحگاه اسمش رو جزو نفراتی که  قراربود برای تامین امنیت استادیوم حین انجام مسابقه فوتبالی که اونروز عصر انجام میشد برن خوندند. خوشحال بود که اونروز کار جدیدی بر خلاف یکنواختی هرروزانجام میده ومسابقه رو هم که مجانی میبینه.

دو ساعت مونده به آغاز مسابقه وسایل رو تحویل گرفتند وبا مینی بوس راهی استادیوم شدند. فرمانده جایگاهاشون رو تعیین کرد و مستقر شدند.مردم کم کم داشتند وارد ورزشگاه میشدند واو که اولین بار بود که وارد یک استادیوم شده بود –چون شهر کوچکشون استادیوم فوتبال نداشت وقبل از اون همه مسابقه ها رو از تلویزیون دیده بود- خودش رو با تماشای مردمی که وارد میشدند و فضای کلی استادیوم سر گرم کرده بود، البته گاهی هم صحبتش با همکارش گل می انداخت.

دیگه ورزشگاه پر شده بود وبا وارد شدن تیمها به زمین ناگهان شلیک صدای تشویق تماشاگرها توی استادیوم پیچید.دلش لرزید اصلا" فکر نمی کرد که فضای داخل استادیوم اینجوری باشه. حالا می فهمید که وقتی گزارشگرها ومفسرین تلویزیونی صحبت از همراهی تماشاگران می کنند یعنی چی.

بازی به جریان افتاد وصدای تشویق هم کم وزیاد میشد. کم کم داشت به فضا عادت می کرد، و مشغول تماشای بازی بود که ناگهان یه گوشه از ورزشگاه شلوغ شد صدای انفجار چند تا نارنجک توی ورزشگاه پیچید و دود بلند شد. با دستور فرمانده نیروهای ذخیره که او هم جزوشان بود به سمت قسمتی که تماشاگران باهم درگیر شده بودند دویدند و شروع به جدا کردن مردم و جلوگیری از درگیری کردند. اصلا" نمی فهمید که این مردم چرا همدیگه رو میزنند مگه برای تماشای فوتبال ولذت بردن نیومدند پس چرا باهم دعوا می کنند، توی همین افکار غوطه ور بود که ناگهان همه چیز جلوی چشمهاش سیاه شد هیچی نفهمید سیاهی بود و سکوت محض.

بهوش که اومد روی تخت بیمارستان بود. سیاهی همچنان بود ولی جای سکوت رو درد پر کرده بود. انگار دنیا روی سرش خراب شد وقتی از صحبتهای دکتر واطرافیان فهمید که چشمهاش رو از دست داده. یک آن تمام اون صحنه های شبانه که قبل از خواب مرور می کرد دوباره عین نوار از ذهنش رد شد. حالا باید چکار می کرد مغزش کار نمی کرد. دکتر داشت دلداریش می داد که خدا رو شکر که بدتر از این نشده و یه سری از این حرفها که توی یه همچین مواقعی می زنند اما اون اصلا" حرفهای دکتر رو نمی شنید، داشت فکر میکرد که اگه مهناز خبر رو بشنوه چیکار میکنه؟ اصلا" خودش باید چه خاکی به سرش بکنه؟ ای خدا چقدر دلش می خواد گریه کنه. چقدر دلش می خواد داد بزنه.

فریاد زد. تا اونجایی که حنجره اش اجازه میداد داد کشید. نمی دونست چی داره میگه یا چی می خواد بگه فقط می خواست فریاد بزنه و می زد از ته دل. با سوزش ساعدش فهمید که آرام بخش بهش تزریق کردند و تا اومد بخودش بجنبه خوابید، بیهوش شد. دوباره بهوش اومد دوباره فریاد زد و دوباره آرام بخش.

خواسته بودند به خانواده اش خبر بدهند و او مانع شده بود فعلا" البته، وگرنه تا کی می تونست این فاجعه رو پنهان کنه. می خواست کمی آروم بشه و با وضعیت کنار بیاد تا بتونه با خانواده و مهمتر از همه مهناز روبرو بشه.

نارنجک رو یکی از تماشاگرها پرت کرده بود ودرست جلوی صورت او منفجر شده بود. حالا بعد از چند روز دکتر اومده بود و با خوشحالی می خواست بهش خبر بده که اونی رو که نارنجک رو انداخته دستگیر کرده اند و او داشت با خودش فکر می کرد که اینها که دیگه برای اون چشم نمیشه.

  

 

 

 

 

پ.ن: امروز صبح از رادیوی ماشین شنیدم که توی ورزشگاه فولاد شهر اصفهان و موقع برگزاری مسابقه فوتبال بین پرس پولیس و سپاهان یکی از سربازان نیروی انتظامی مجروح شده به شکلی که بینایی هر دو چشمش رو از دست داده. تقدیمش می کنم به سرباز وظیفه احمدی با امید اینکه دیگه شاهد اتفاقاتی از این دست نباشیم، وهنوز از شنیدن خبراین اتفاق مبهوتم.

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 15:17 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
برای او که وداعش درد است.
 

انگارهمین دیروز بود که دوست خوبم حسن قلندری مرا به دیدن باغ سیب صداقتش دعوت کرد و وسوسه نوشتن را پس از سالها دوباره به جانم ریخت.دلنوشته ها را راه انداختم بابضاعتی اندک و وارد دنیای مجازی شدم.اسفند 85 بود والان که به پس مینگرم نزدیک ده ماه است که پیش رفته ام؛ با دوستان خوبی که در این مدت یافته ام، چیزهای جدیدی که آموخته ام، وتجربه های نو وشیرینی که اندوخته ام.

نمی دانم اول من برایش نوشتم یا او اما خدا را شاکرم که لذت آشنائی با او و نوشته هایش را نصیبم ساخت. هر صبحگاه خواندن شعرهایش لذتی سرشار برایم به ارمغان آورد.با راهنمائی هایش دنبال رضای کوچک گشتم و جدی گرفتمش.دوستش داشتم و فکر می کنم او نیز دوستانش را همینگونه ،بدان سان که نوشته است؛ و اکنون می خواهد از دست این علاقه خلاص شود، می خواهد از دست این نیاز فطری انسان یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن فرار کند.گفته نیاز به تنهائی دارد برای این گریز وخودبینی و خود درمانی.

خداحافظیش برایم دردناک بود همان گونه که از جانب دیگران نیز.برایم کامنتی گذاشته و شکلکی در آخر یعنی که خداحافظ.

وحال دارم برای او می نویسم ومی گویم که این فقط او نیست که این حس ونیاز را در درونش احساس می کند.همگی ما که می شناسیمش و می سناسدمان هم این حس را داریم با شدت وضعف متفاوت البته.چرا که اگر این گونه نبود اصلا نوشتن در این فضا و انتشار چند جلد کتاب(این را البته در مورد او می گویم) معنایی نداشت.در راستای پاسخگوئی به این نیاز بوده به گمان من که اصلا وارد این فضا شده ایم ونوشتن را تجربه کرده ایم.تا بخوانندمان و دوستمان داشته باشند همانگونه که ما نیز آنها را.موهبتیست این که بتوانی محیط پیرامونیت و اطرافیانت را ببینی وچنین دلچسب در نوشته هایت بیاوری.صحبت از پوسیدگی بیمعنیست جلایی الماس گونه لازم است وقتی نوشتی و خواندندو اینگونه علاقمند به نوشته هایت شدند.وباید بدانی که دیگر از پیله تنهائیت پا بیرون نهاده ای ووارد دنیایی شده ای که دیگر به خود تعلق نداری کسانی هستند که دوستت دارند و گاه وبیگاه برای خواندن نوشته هایت به سرایت سری میزنند امیدوار، واینکه بخواهی این امید ودوست داشتن را از آنها بگیری درست نیست.لازمه اینکه اصلا بتوانی پیرامون و اطرافیانت را ببینی وشعر بگویی کمی ازخود گذشتگی ورهاییست که ترا اینگونه کلافه کرده است.اینکه کسانی هستند که دوستت دارند برایت مطالبی می نویسند وخداحافظیت ولوله ای در جمعشان نهاده است نعمتیست باید بدانی که حداقل قسمتی از وجودت به این دنیا وافرادی که می شناسی ومی شناسنت تعلق دارد واین وداع ناگهانی زخمیست هر چند شاید سطحی که بر روحشان جا می گذاری.

دوستت داریم وامیدوار که هرچه زودتر بازگشتت را به سرور بنشینیم.

 

پ.ن:قرار بود این نوشته کامنتی باشد اما دیشب هنگام نوشتن به درازا انجامید و مرا مجاب کرد که پستی شود تا هم او بخواند و هم انهایی که دوستش دارند.با امید اینکه پافشاریم جسارت تلقی نشده و بتواند او را از این تصمیم منصرف گرداند.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 11:38 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
یادداشت
 

- خارجی ٬ ساعت ۷:۳۰ صبح ٬ زیر یکی از پلهای تهران.

بیست ساله به نظر می آمد. وقتی ازلابلای جمعیت کارگران ساختمانی که زیر پل به انتظار کار بودند بیرون آمد، دیدمش. ناخودآگاه توجهم به او جلب شده بود. روی صندلی جلوی تاکسی نشسته بودم ومنتظر باز شدن راه عبور بودیم، من و راننده. خسته وبی حوصله از تعداد زیاد چراغهای قرمز بین راه و ترافیک همیشگی و کندی راننده تاکسی دنبال چیزی بودم که خودم را سرگرم کنم انگار، که نظرم به او جلب شد. آرام به سمت تابلو هایی که زیر پل برای انتخاب مسیر نصب کرده اند آمد ودر حالیکه به نظر می رسید حواسش کاملا" به اطراف هست چیزهایی را از پشت هر دوتا تابلو برداشت. تا این لحظه چند بار نگاهمان باهم تلاقی کرده بود و او بی اعتنا به این مسئله که من خیره او را زیر نظر دارم؛ کار خودش را میکرد. برگشت و به جمع چند نفری که قدری دورتر به انتظارش ایستاده بودند، پیوست. یکی از آنها که تقریبا" هم سن وسالش بود اسکناسی مچاله شده را آرام در دستش گذاشت ومخفیانه چیزی را که از پشت تابلو برداشته بود از او گرفت. از معاملۀ صبحگاهیی این چنین راحت وبی پروا متعجب شده بودم. با چشمهایی که گرد شده بود از شدت اعجاب برگشتم تا آقای راننده را نیز متوجه ماجرا کرده و قسمتی از اعجابم را با او شریک شوم؛ که پیشدستی کرد و گفت:" ای آقا این که چیزی نیست. ما توی این ابو قراضه تو این خراب شده انقدر از این بدتراشو دیدیم."

تا مقصد دیگر هیچ حرفی بین ما رد وبدل نشد.

 

 

نوشته شده توسط رضا در 9:3 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
?Azanming huh
 

Only great minds can read this !

 

 

fi yuo cna raed tihs, yuo hvae a sgtrane mnid too.I cdnuolt blveiee taht I cluod aulaclty uesdnatnrd waht I was rdanieg.The phaonmneal pweor of the hmuan mnid, aoccdrnig to a rscheearch at Cmabrigde Uinervtisy, it dseno`t mtaetr in waht oerdr the ltteres in a wrod are, the olny iproamtnt tihng is taht the frsit and lsat ltteer be in the rghit pclae.The rset can be a taotl mses and yuo can sitll raed it whotuit a pboerlm.Tihs is bcuseae the huamn mnid deos not raed ervey lteter by istlef, but the wrod as a wlohe. Azanming huh?Yaeh and I awlyas tghuhot slpeling was ipmorantt! If yuo can raed tihs forwrad it.

 

 

Cna yuo raed tihs?

Olny 55 plepoe out of 100 can.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 8:30 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
یادداشت
 

1-  نمی دونم شما قطعه کوتاه انیمیشنی رو که درباره تفاوتهای فرهنگی ایتالیا واروپاست رو دیدین یا نه؟ این قطعه کوتاه بدلیل اینکه مواردی رو که مطرح می کنه بصورت جالبی با فرهنگ ومسائل ایران نیز منطبقه و به علت اینکه پرچم ایتالیا تقریبا" حالت افقی پرچم ایرانه ما ایرانی ها به اشتباه – البته تا اونجائی که من برخورد کردم- فکر می کنیم که مربوط به ایران واروپاست.در صحنه ای از این فیلم تفاوت هواپیماها مورد نظر هست بصورتیکه در اروپا لندینگ هواپیما هیچ عکس العملی از جانب مسافران ندارد ولی در ایتالیا (ایران) این عمل به علت سختی این کار با تشویق ودست زدن مسافران برای خلبان همراه است.هفته قبل وقتی از جزیره کیش بازمی گشتیم با پروازی از هواپیمائی کاسپین که خیلی درب وداغون بود بعد از اینکه توی فرودگاه مهرآباد نشستیم عده ای از مسافران شروع به دست زدن وتشویق خلبان کردند. جالب بود بعد از یه پرواز که هر لحظه اون استرسه مسافرا لبخندی زدن ومن هم نفس راحتی کشیدم. فکر می کردم که علاوه بر اینکه به نظرم به پرسنل پروازی در ایران باید علاوه بر حقوق معمول فوق العاده ای به عنوان سختی شرایط کار پرداخت بشه که اونها شجاعانه با زندگی خودشون هر روز بازی میکنن وبا این هواپیماهای فکستنی پرواز می کنن؛ تا کی می خواهیم به این صورت ادامه بدیم و این هواپیماها تا کی جوابمون رو میدن. حتما" عکسهای ایرباس A380   رو دیدین اگر هم ندیدین با یه جستجو توی نت می تونین ببینین که اونها هواپیمائی رو سوار میشن که قسمت عادی اون از فرست کلاس هواپیماهای ما چندین برابر بهتره.

 

2-  از کیش که برگشتیم رفتیم اصفهان. شهر زیبای خدا؛ به قول شهرداری اصفهان که این جمله رو همه جای شهر نوشته بود. شهر تمیز و سرسبز اصفهان و مهمانسرای عباسی که سه روز میزبان ما بود. شبها ساحل زیبای زاینده رود بود و پلهای اله وردی خان و خواجو و روزها نقش جهان و چهل ستون و منار جنبان و هشت بهشت و عالی قاپو و مسجد جامع و ... . خود مهمانسرا هم که بازسازی شده کاروانسرای مادر شاه بوده و در زیبائی و تزئینات بی نظیر بود. جای همگی خالی خیلی خوش گذشت. شاهکارهای معماری و تزئین دوره صفوی رو دیدیم و لذت وافری بردیم. اما افسوس می خوردم به سبب اینکه در تمام این ابنیه تاریخی تا جائی که دست انسان می رسید اثری از تزئینات داخلی بنا اعم از نقاشی یا گچبری یا ... نبود.یا به قول مسئول عمارت عالی قاپو توسط مردم کنده و برده شده بود یا به صورت بسیار مشمئز کننده پر از اسامی مختلف آدمها شهرها و تاریخ بازدید این کسان بود.فقط سقف بناها وبالای دیوارها به دلیل در دسترس نبودن از گزند این آفات مصون مانده بود. نمی دانم این مرض مهلک فرهنگی تا کی گریبان این مردم را خواهد گرفت که هنوز فرق دستشوئی پارک رو با عمارت عالی قاپو به عنوان یک میراث ملی نمی فهمند.

 

      ۳-  وخبر خوش اینکه کارت هوشمند سوختم رسید.

           مرا توغایت مقصودی از جهان ای دوست

              هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست

 

              چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم

              که یاد می نکند عهد آشیان ای دوست

 

               تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود

               هنوز مهر تو باشد به استخوان ای دوست.

 

 

                                                                                 < پاینده باشید >

 

 پ.ن: راستی کسی از نقاش خیابان نور خبری نداره؟

 

 

نوشته شده توسط رضا در 11:8 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم آبان 1386
یادداشت
 

     1-  کنگره بزرگداشت مولانا درحال برگزار شدن است.اون هم درسه تا شهر مختلف به سبک ایرانی ابتدا در تهران آغاز ودر تبریز ادامه ودر خوی به اتمام میرسه.! هر کاری کردم که بتونم کارام رو یه خورده خلوت کنم تا برم خوی نتونستم.یکی از مسئولین برگزاری پریروز تو رادیو میگفت : مقبره شمس رو کسانی که قبلا" دیده بودن اگر الان ببینند با حجم تغییرات انجام شده باورشون نمی شه؛ ومن خیلی دوست داشتم ببینم که چکار کرده اند که اون مناره با تزئینات شاخ قوچ که محصور در خانه های مسکونی بود وحتی خیلی از اهالی هم موقعیتش رو نمی دونستند تبدیل به قطب گردشگری شده؟!! البته بازهم جای شکرش باقیه که بعد اینهمه سال به این فکر افتاده اند؛ تبریک میگم ولی اینکه نتونستم برم حیف شد.   

 

      2- باید استاد و فرود آمد

بر آستان دری که کوبه ندارد

چرا که اگر به گاه آمده باشی

دربان به انتظار توست؛

( واگر بیگاه

به در کوفتنت پاسخی نمی آید.)

کوتاه است در

پس آن به که فروتن باشی

...

 

فکر میکنین مجری برنامه امروز تهران یا سلام تهران (همون تهران 20 قدیم) مجبوره که برنامه خودش رو با یه همچین شعری آغاز کنه که اولا" نتونه اسم شاعر رو ببره و در ثانی قسمت رنگی داخل پرانتز رو هم نخونه؟ من که هر چی فکر کردم نتونستم جوابی پیدا کنم.انگار صداوسیما هنوز بین بزرگی یا کوچکی بعضی افراد دودله حتی اگه خیلی ها اونارو بزرگ بدونن.

 

3- امروز یکی از دوستانم برام ایمیلی زده بود بد ندیدم شما هم بخونید:

اگر سارقان شما را وادار کردند که از کارت عابر بانکتان پول بگیرند شما رمز کارتتان را به صورت معکوس (یعنی از آخر به اول) وارد کنید مثلا اگر کلمه عبور شما 1254 میباشد شما عدد 4521 را وارد کنید. با این کار عابر بانک به شما پول میدهد ولی در عین حال دستگاه به صورت خودکار پلیس را در جریان سرقت قرار میدهد. این قابلیتی است که تمام دستگاههای خودپرداز دارند ولی اکثر مردم از آن بی خبرند.

 

4- آخر هفته پیش طبق قراری که با خواهرم وهمسرش داشتیم رفتیم مرنجاب.کاروانسرائی 700 ساله درفاصله 60 کیلومتری شمال شرقی کاشان در حاشیه کویر.اولین بار بود که به کویر می رفتم وچه تجربه خوب وبیادماندنی بود شب زیر سقف آسمان صاف وپرستاره ای که انگار اگر دست دراز میکردی میتوانستی اونا رو از جاشون برداری بخوابی و مهتابی که رنگ نقره به همه چیز پاشیده بود و نظیرش رو قبلا" هیچ جا ندیده بودی وسکوتی ژرف که جز صدای باد اگر می وزید هیچ نبود و خدایی که واقعا" در آن نزدیکی بود ...

جای همگی خالی.

 

 

 

 

پ.ن.۱ :خوشحالم که مشکل مالی زینب کوچولو مرتفع شد.دم همگیتان گرم.

پ.ن.۲ :قیصر شعر ایران دیشب دربیمارستان دی درگذشت.صبح به همراه شعری از قیصرامین پور واژه زنده یادرا که به ابتدای اسمش اضافه شده بود شنیدم وچه بد.

                    خدایش بیامرزاد.

 

 

نوشته شده توسط رضا در 14:25 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سی ام مهر 1386
جلوه های پائیز
 

پدرخانم بنده باغی داره حوالی جاده چالوس که آخر بعضی هفته ها استراحتگاهی ست برای رفع خستگی. هوای عالی؛ رودخانه کرج با آب یخش؛ کوه برای صعود سحرگاهی و درختانی چند.

جاتون خالی آخر هفته پیش رفته بودیم اونجا وپائیز توی باغمون قدم گذاشته بود.آنقدر رنگ توی باغ بود که ساعتها مسحور بودم. چندتایی عکس گرفتم به قصد شریک شدن لذتم با شما عزیزان هر چند این عکسها می دانم به پای دیدن زنده محیط نمی رسد. امیدوارم خوشتان بیاید.

 deletangh.blogfa.com

                           پائیز می آید

 

www.deletangh.blogfa.com

                         تغییر

 

www.deletangh.blogfa.com

            تماشای خورشید

 

www.deletangh.blogfa.com

                  گردوی تنها

 

www.deletangh.blogfa.com

                درخت گلابی

 

www.deletangh.blogfa.com

              درخت درخشان

 

www.deletangh.blogfa.com

                          رودخانه کرج

 

www.deletangh.blogfa.com

                      دنیای رنگ

 

 www.deletangh.blogfa.com

                بازیچه باد

 

www.deletangh.blogfa.com

                   جادوی پائیز

 

        

 

                                                                                  « در پناه حق باشید »

 

پ.ن.۱: چه خوب میشه زینب کوچولو هم بتونه رنگهای پائیز رو ببینه نه؟

 پ.ن.۲:اگه روی عنوان عکسها کلیک کنیدعکس بزرگتر رو می تونید ببنید.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 0:0 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و یکم مهر 1386
هایکو و نوخسروانی
 

"پیشینیان ما ابداع قسم وقالب خسروانی را به سراینده و نوازندۀ شهیر اواخر دوره ساسانی یعنی " باربد جهرمی " نسبت داده اند، ولی در کتب متداول ومشهور قدیم، متأسفانه هیچ نمونه ای ازین نوع شعر نقل نشده است ونظر اصحاب کتب نیز دربارۀ چندوچون خسروانی به قدری پراکنده وپریشان ونامضبوط است که خوانندۀ کم اهلیت و ناآشنا با اسالیب وهنجارهای قدما، از اوصاف وتعاریف ایشان راجع به خسروانی یحتمل نه تنها چیزی دستگیرش نشود، بلکه حتی سردرگم و حیران بماند.

از اوصاف وتعاریف قدما درین خصوص به نظرمن قالبِ خسروانی را – باقید صد احتمال واگر و گویا – شاید بتوان چنین تصور کرد:

  • قالب وقسمی کوتاه و کوچک.
  • دارای وزن هجائی یا وزن موزیکی تصنیف گونه.
  • احتمالا" دارای سجع و قافیه یا نوعی ترصیعِ قافیه مانند یا قسمی هماهنگی و تشابه اواخر ادوار.
  • معانی و اغراض خسروانیها در ظرائف و لطائف احوال و بیشتر انشایی یا خبری در   غزل و غنا و وصف، طبیعت ستایی، ستایش محبوب ومعبود، یا چنانکه از ابتلائات شعر قدما ست مدح نیز. چنانکه از باربد نمونه ای درین معنی، البته بسیار لطیف و زیبا به ما رسیده  است.
  • و به مناسبت کوتاهی و کوچکی قالب شعر، طبعا" شیوۀ بیان هم در نهایت ایجاز و اختصار به غایت بوده است و در کار سرودن خسروانی طبعا" اهتمام و کوشش بسیار می شده است در انتخاب لطیفترین و نغزترین الفاظ و اسالیب موجزسرایی از نوع حذف افعال، ثبت خطوط اشاری و کلمات و ترکیبات استعاری طرح گونه و از این قبیل.

در کتب قدما فقط نامی از خسروانی دیده ایم و نشانه هایی پراکنده و پریشان و متأسفانه هیچ نمونه ای از این قسم بسیار رایج و شایع نقل نکرده اند تا دقیقا"، کاملا" بدانیم چگونه شعری را خسروانی می گفته اند.

نمونه ای در کتاب مختارات من کتاب اللهو و الملاهی تألیف « ابن خرداذبه » از خسروانیهای باربد نقل شده است، که نمونه ای بسیار جالب و نادر و مغتنم است. این خسروانی که صریحا" و یقینا" به نام باربد جهرمی نقل و ثبت شده است در تألیف مولف فاضل معتبری از اقدم قدما مثل ابن خرداذبه که متأسفانه همه آثارش را به عربی نوشته است دیگر جای هیچ تردیدی باقی نمی گذارد که در اواخر عهد ساسانی به فارسی دری یعنی همین زبان ملی امروزین ما هم شعر می سروده اند. اما آن نمونه جالب و مغتنم از خسروانیهای باربد، اینچنین است:

                            

                             قیصر ماه مانذ، خاقان خورشیذ

                             آن من خذای ابر مانذ، کامگاران

                             که خواهذ ماه پوشذ، که خواهذ خورشیذ

 

که می بینیم شعری ست کوتاه و لطیف و موجز، در قالبی کوچک مرکب از سه مصرع که در نهایت ایجاز، مضمونی لطیف و زیبا را وسیلۀ بیان مقصودش در مدیحه قرار داده است.

مختصر توضیحی که در معالم السفر راجع به این خسروانی آمده است کمابیش از این قرار است که: « در مقام قیاس_کامگاران و فرمانروایان روزگار، قیصر نشاندۀ مادر روم! گیرم که به ماه ماننده باشد و خاقان والی مادر چین! به خورشید ماند، گیرم اینچنین