شبِ تابستان
در بــزمِ خیـــالِ تــو
ماه،همراهِ من
برای همسرم همراهِ یگانۀ دشوارِ زندگی ...
وقتی که می خندی
انگار
صدها شکوفه در کویر این دل زار
سرمیکشد آرام.
وقتی که می گویی
هرحرف یاهرآنچه می خواهی
درگوش من انگار
صدهاترانه نغمه پردازاست.
وقتی که می خوابی
چشمان خواب آلود خود با ناز می بندی
انگار
سررشته جاوید زندگی ازمن جدا گشته
همچون غریقی که اش گرفته درمیان دریا
می کوشم ازاین بندها سازم رها خود را
ای وای و ای فریاد
فردا که بیداری وباز میخندی
صدها شکوفه ...
و مادرم که دورم از او امّا نیک میدانم که در لحظه لحظه زندگیم با عشقی سرشار بامن بوده و هست ... با تمام وجود دوستت دارم ... ![]()
شب ِبهاری
عطر ِخوش ِمحبوبه ها
یادآور ِتو ...
- می دانم بهار رفت، اما این هایکو گوشۀ یکی از برگه های دفترچه ام جا مونده بود ...
شبـــــی تاریک بود و راه در پیش
من امّا مانده پادر گل،بی خویش
صدایت کـــردم و نـــــامد جوابـــی
نمودی زخـم دل را تو از این بیش
- آدمی عزیز مهسا جان و روح شیطان گرامی می خوانمتان اما این blogger نمیدونم چشه هر کاری میکنم نمیتونم کامنت براتون بذارم ... ![]()
ظهر بهاری
میخندد به ترس کلاغ
مترسکِ پیر
- توی راه چالدران دیدمش از دور واقعا"انگار میخندید ...
عصر ِ تابستان
می شکند سکوت خیابان
قارقار ِ کلاغ
- از ته دل فریاد میکشید ...
هر سپیده
تا به شام
مهر عالمتاب می پاشد
نور و گرمای وجودش را
بر همه عالم،مدام
هر غروب
می خورم افسوس بر آنانکه دلهاشان ندارد روزنی
تا که اندوزند گرمای وجودش را درون ِخویش،باز
شاید آفتاب ِصبح ِفردا را دوباره
دید نتوانند باز
شاید امشب بانگ برآید که برخیز و ...
- تمام.
- و باز هم گردِِِِش ...
کاش زیبــــاتر شوی از هر بهار
کاش باشد شادی تو ماندگــار
آرزویم دوریت از هــر چه غــــم
کو به سینه هست از تو یادگار
عصرِ بهاری
در انتهایِ کوچه
غروبِ آفتاب
یادِتــــو چنــــــان نشســته در وادیِ دل
در عشقِ تو پایِ دل چنان مانده به گل
کـــــز اوّلِ صبحـــــــدم، تا آخــــــــر شب
دائم بکنــــــــــد ناله زبان " وای به دل"
نقره فام، از دور
نوبرگهای سپیدار
برق می زنند.
صبح ِباهار
از لابلای انبوه ابرها
سرک میکشد آفتاب
***
صبح ِبهاری
سرک میکشد آفتاب
از لای ِابرها
پ.ن: بعد از کامنت شبدر عزیز این تغییر صورت گرفت.حالا دیگه واقعا"میشه اسمشو گذاشت هایکو ...! بازهم ممنون شبدر مهربان ...
بیهوده به انتظاری
مترسک تنها !
پرندگان مهاجر
- سالهاست
از این حوالی نمی گذرند.
پ.ن: گردون به روز شده است. خسته نباشید امیر عزیز و همکاران محترمتان ... ![]()
صبح باهار
تکه ای آفتاب بر دیوار
چشم که می گشایم.
پ.ن: حق با آب عزیز بود. اگه بجای http توی باکس آدرس وبلاگ www بذارین هم لینکتون منتقل میشه. امتحان کردم و شد ... یه تشکر ویژه هم بابت این موضوع به ایشون بدهکار بودم که همینجا ادا می کنم ...
شب آمده؛
و من، شکوفه های ریخته از پیرهن بهاری ترا
بو می کنم.
پ.ن: ممنونم از همه عزیزانی که بابت سوال پست قبل راهنمائی کردند. کاشف بعمل آمد که حتما" برای اینکه لینک منتقل شود باید ادرس ایمیل و آدرس سایت باهم نوشته شده باشند. ما نوشتیم و شد امیدوارم شما هم بنویسید و بشود ....
عصر جمعه
و خورشیدی که دیگر گرمم نمیکند
دلم کجاست؟
عصر باهار !
ابری گرفت چهره ی آفتاب را
سردم شد.
ظهر باهار
نیمی در سایه و نیمی درآفتاب
برگهای شمشاد
پ.ن.۱: < اینجا > هم یه امضا بندازین بد نیست.
پ.ن.۲: این نامه به ما که کلی حال داد؛ شما رو نمیدونم ...
می رانیـــــــــــم از خـــــــــود مـــــرا ، آخــــر چــرا ؟ آخـــر چـــرا ؟
مـــــــــا را که بی روی خوشــــت هـــــــم هست با تو ماجـــــرا
گفتی که:" بی خویشـــــم مکن، غم را تو زین بیشـــــــم مکن"
غافــــــــــــــل بــدی از حـــال من، کردی تو غـــــــم افزون مـــــرا
دیوانــــــــه ام کـردی،ببیـــن، ویرانـــــــــــــه ام کــردی،ببیــــــــن
هـــــم تو رهـــــــا کــــــــردی مــــــرا انـــــــدر دل صد ماجــــــــرا
کردی غمم افزون، خوشست، هم این دلم پرخون، خوشست
آخر چگـــــــونه شـــد دلت بر این جفـا کــــــــــــــــــاری رضــــــا
گفتی:" فرامــــــــــــــوشم کنی، گر ترک آغــــــــــــــوشم کنی"
لیکن خیــــــــــال تو مـــــــرا، یکـــــدم نمـــــــــی دارد رهــــــــــا
۱-
سال_پار
میوه هایت را می چیدم
امسال شاخه هایت را
آی سرما ...
با درختم چه کردی؟
۲-
دیروز
تن پناه آورده از سرمایت را
نوازش میکردم
و تو با ناله هایی از سر لذت
پاسخم میگفتی
امروز
آه ...
رد لاستیک اهن پاره ای را
بر تنت دیدم
روی اسفالت
...
۳-
باد آمد و ابرها را برد
حالا دیگر میتوانی تا صبح بدرخشی
ماه_عاشق !
برای همسرم به پاس تمامی محبتها
دلت خورشید تابان،چهره ات خندان،همیشه
سزاواریّ و باشیّ و بمانی،بین مهرویان،همیشه
الهی هرگزم کوته نگردد دست از دامان مهرت
که گر باشد چنین،بمانم زار و سرگردان،همیشه
پ.ن: سهیلای گرامی میدانم که تصمیمت آگاهانه بوده است.برایت سلامتی آرزومندم و امیدوار که بازگردی هر چند اگر هم نه همیشه در یادی چون عزیز دیگر که مینوازد گهگاهی ...![]()
۱- برداشتی از شعری از human being عزیز
بیا بیا برف!
شگفت زده ام خواهی کرد
آتش درونم را اگر، تسلایی باشی.
۲- ...
بجای اینکه بالهایم را بچینی
در قفس را بگشا
کبوتر جلدم
لختی که پرواز کنم دوباره به آغوشت بازخواهم گشت.
دور باش از من و آسوده بزی
گرد بام و در من تاب مخور
تو ظریفی
تو لطیفی
تو که با شبنم و گل یکسره هستی دمخور
ترسم این آتش دل
که برون میشود از سینه به آه
دامنت را گیرد
و کند زندگیت را چون زندگیم
پاک تباه.
تو نیز رفتنی شدی!
تو نیز همچو عطر یاس،
به وقت کولاک و برف و یخ،
به خاطر سپردنی شدی.
آمد و
لحظه هایم را ز شادیهای بسیار
لبریز کرد.
خشک دشت خاطرم را
با سخاوت
و محبت های بیدریغ
حاصلخیز کرد.
با نوازشها مرا
تا بیکرانها برد
در باغ و گلشنها نشاند.
مهربانی را به من آموخت
بدی را دور کرد.
تیره شبها را
که سردند و تاریک و وحشتناک
با حضورش
گرم و پر از نور کرد.
آمد و ...
اما چه می گویم ، دریغ
اینکه می گویند تقدیر و سرنوشت
یا نمی دانم چه ها و چون و که !
از من او را دور کرد.
*
عاقبت من ماندم و شبها و خیال
عاقبت او ماند و رویای وصال
عاقبت ما هر دو ماندیم و تمنایی محال
پ.ن:یادتون هست؟ دو ماه گذشت.![]()
نشستم تو ماشین، جلوي در ِ شركت، ساعت هنوز هفت نشده، خيلي زوده براي كارت زدن،
رفتن و نشستن تو چهار ديواري اي كه زندان رو تداعي مي كنه، خورشيد داره طلوع مي
كنه، لحظهء مقدسيه براي خداحافظي ...
تمام ديروز تو خونه بودم، فقط بودم، بي هيچ عملي، زل زده بودم به لحظه هاي گذرا و
گوش مي كردم به سكوت بين صداها ...
يه بار تورج بهم گفت: فريبا تو خيلي زني
اين تعريف نيست نوعي عدم تعادلو نشون مي ده، راست مي گفت، من خيلي غريزي هستم، پر
از حس هايي كه به تعريف نميان، اين زندگيمو سخت مي كنه، تحت تاثير امواجي ام كه نمي
بينمشون و با تمام وجود حسشون مي كنم، بايد خيلي رو خودم كار كنم، بايد بتونم روي
اينهمه حس اسم بذارم، بايد مرد وجودمو پيدا كنم تا كمكم كنه فكر كنم، تا كمكم كنه
بفهمم حال ِ بدم از كجاست؟ چراست؟
من اين شانس عظيم رو تو زندگيم داشتم كه دوست داشته بشم و اين شانس عظيمترو كه دوست
داشته باشم اما براي زندگي كردن اين شانس ها كافي نيست، اين دوست داشتن ها ...
در آستان چهل سالگي حس مي كنم بايد روش زندگيمو تغيير بدم و اين تغيير نياز به
هزينه داره، هزينهء سنگين ِ تنها موندن
توضيحش سخته برام، دارم سعي مي كنم توضيح بدم چون شما، تك تك شما برام مهمين، چون
مي خوام تو اين آخرين پُست ِ وبلاگم به تعهد ِ وبلاگم كه صداقته وفادار بمونم
تا حالا شده دندونتون يه پوسيدگي سطحي داشته باشه و وقتي مي رين دندانپزشكي معلوم
بشه تا ته ته پوسيده بوده؟
اتفاقي كه برام افتاده همينجوريه، موضوع بيروني اي كه با ديد مردانه شايد خيلي بي
اهميت باشه و با ديد زنانه بسيار مهم باعث شد پوسيدگي عميق زيرشو ببينم، وابستگي
شديدمو
اول فكر كردم وابستگيم به وبلاگمه، وبلاگ بي نام و نشان ديگه اي درست كردم و چند
پست هم نوشتم ولي ديدم موضوع عميق تر از اين حرفاست، وابستگي شديدم به خواننده هاي
وبلاگمه، دوستايي كه دوسشون دارم كه دوسم دارن
هميشه گفتم كه وبلاگم كارگاه خودشناسيمه، حالا اين كارگاه خودي رو نشونم داده كه
ديدنش ... ديدنش ... ديدنش ... خب واقعيت اينه كه رقت انگيزه
اين نياز شديد به خونده شدن، ديده شدن، دوست داشته شدن دردناكه چون نشون مي ده من
براي خودم هيچكاري نكردم، خودمو نديدم، دوست نداشتم
حالا وقتشه كه برم پايين تا ته اون پوسيدگي رو ببينم و خودمو درمان كنم
براي كشف خودم، دوست داشتن خودم نياز به تنهايي دارم، اين تنهايي شجاعتي مي خواد كه
اميدوارم داشته باشم
از همهء دوستاني كه اين مدت اومدن، زنگ زدن، اس.ام.اس دادن، ايميل زدن، پُست و پي
نوشت گذاشتن ممنونم
اين امتنان از اعماق قلبم مياد
فقط خدا مي دونه كه با خوندن پُست ياد ِ نازنين فريبا كوچولو چه گريه اي كرد و
خوندن شعر قشنگ آقاي ابراهيم زادگان چه ولوله اي تو قلبم به پا كرد و پي نوشت رمت
مهربون و كامنتهايي كه دوستام نوشته بودن چه موج گرمي بود تو اين درياي يخ بسته ...
اما
اما ... چي بگم كه قبلا" نگفته باشم؟
نمي خوام دهندهء قلابي باشم، نمي خوام دوست داشتنم از روي نياز باشه، اين قطع
ارتباط / ارتباطات هزينهء همون خودشناسيه كه گفتم
واقعيت اينه كه من هنوز خيلي زنم و تا پيدا كردن مرد وجودم بايد خيلي زجر بكشم براي
اين دل كندن/ دل كندنا، براي تحمل قطع اين وابستگي/وابستگي ها ...
همه اتونو دوست دارم و خواهم داشت، اين دوست داشتن بخشي از وجودم شده، بخشي كه حاضر
نيستم به هيچ قيمتي از دستش بدم و حاضر نيستم هزينهء هيچ رشديش كنم، دوست داشتني كه
متاثر از بودن يا نبودنم نيست، هميشگيه ...
خدا حافظي برام سخته ... اميدوارم همه اتون به خواسته هاي روحتون برسين ...
۲۱/۹/۸۶
در پس این ابرهای تیره،
عروسی کرده است انگار،
ماه با خورشید؛
که می بارد چنین
- چون پولک سرریز عروس
برف؛
برف تازه،
دانه ریز و سپید.
دیرگاهیست ،
از آن روز که رفته ای
ترکم گفته ای
چشمهایم را اشک پرکرده ست و
- سینه ام را نیز آه .
برنخواهی گشت، می دانم.
بیهده چشمهایم را به راهت دوختم.
بر عبث خود را به عشقت سوختم.
ایدریغ،
افسوس،
آه ...
پ.ن: امروز نهمین سالمرگ شاعر گرامی حمید مصدق است.روحش قرین رحمت بایتعالی.![]()
نشسته ای چه ساکت ومغرور در برابر من
چه ها که روا نداشته ای با دل من
چه رازهای ناگفته دارم با تو و
- لیک
توان نمی رسد که بگویم با تو آنها را.
*
به شب
که رنجور می شوم از دوری تو
به شب
که پر می شوم از غم مهجوری تو
به شوق دیدارو گفتگو باز
ای مظهر پاکی و ناز
به انتظار می نشینم فردا را.
*
نشسته ای مقابل من و من باز
ز فرط پریشانی ندارم توان رازونیاز.
این هم حاصل درگیری من با موضوع آزاد مسابقه هایکو با عنوان ابر است که پست نشدند:
به گاه وداع دیدگانم-
از اشک لبریز
چون ابر باران ریز.
......................................................
ظهر تابستان
خرگوش اسب فیل ...
شکلهای ابرهای آسمان
........................................................
من مست از گرمای آتش
و آنسوی دیوار ریز می بارد
ابر با آن پوستین سرد و نمناکش*.
.........................................................
* پوستین سرد ونمناک را دوست بسیار عزیزم حسن قلندری که بسیار از او آموخته ام و می دانم عشق بی حد به اخوان دارد یادم انداخت که از اخوان است. خدایش بیامرزاد.
* درخصوص عنوان مطلب و نوخسروانی هم به زودی خواهم نوشت.
رفتم به فوتوهایکو سربزنم که با خوندن تسلیت نامه بچه های فوتوهایکو به آموزگارمهربانمان وفهمیدن درگذشت پدر بزرگوارشان خشکم زد. دیدم فریبای عزیز و ماهورگرامی هم تسلیتی به نشانه همدردی نوشته اند وچه زیبا. با فریباموافقم که این هرچند اندک شاید کمی از اندوه کتایون عزیز بکاهد.
همین جا ( چون راه ارتباطی دیگری نمی دانم ) برای آنمرحوم شادی روح وبرای دوست گرامیمان وباقی بازماندگان صبرو بردباری آرزو می کنم. غزلواره ای گفته بودم سالها پیش سرشار نقص، تقدیم میکنم به کتایون عزیز به امید تسکین داغ تازه شان.
دیگر منال اینهمه در سوگ آن عزیز
کو رفت و ترا به حال خویش وانهاد
دیگر چه سود بهر تو ناله را، که او
در راه بی بازگشت مرگ پا نهاد
آسوده گشت زین های وهوی زندگی
خود را در آرامش ناب سما نهاد
اندیشه کن بهر خود ای عزیز
کان رفته پای بر شانه هوا نهاد
فکری بکن، بخود بیا، شتاب کن
کاین کار بر هدف اکنون ترا نهاد
لذت ببر اززندگی که عمر اندکیست
آندم رسی بخود که ببینی صلا نهاد.
عکسهای قدیمی
نوای شبانه تار
جوشش اشک.
چند شب پیش تو این حال بودم.
( یاد روزهای عاشقی و شاعری بخیر )
روزی مهر تو چون بذری بدست باد
از مسیر حادثه بگذشت و در کشتزار خاطرم افتاد
ریشه ای نازک نمود؛ بالا گرفت و بار داد.
خاطرم ازآن که با مهرت بهاری دید ،
- گشت شاد.
و هنوز
مهر تو پیچیده دورم همچو تاک ؛
می رود هر لحظه این ریشه تا اعماق خاک.
تیر ۱۳۷۹
هایکوهای جدید دیوارآجری وفوتو هایکو تقدیم به شما.
How cool it is!
A small crab, in the rain,
Climbs on a pine.
Shiki Masaoka (1867 ~ 1902)
!چه جالب


پرده تاریک مه درپیش دید
و تن اغواگر دشت فراخ
جدال اسب با تردید.

بر لب گودال
بلوط کهنسال ...
جنگل انبوه

شهر بیدار
رود خاموش
و قایقی در انتظار
....................................
ستاره می زند
و رقص نور بر تن سکون رود
غروب شهر

درخت پیر
درانتظار بهار
سرکشیده ازلب دیوار
دعا می کنم.
آنکه امشب بین رویای شبانگاهی
بی خبر پا در حریم امن خلوت من می گذارد
تو باشی.
اگر اینگونه باشد
دستها را حلقه درآن گردن همچون بلورت خواهم آویخت
شمیم جانفزای گیسوانت را به عمق سینه خواهم ریخت
نگاهم را جدا هرگز نسازم از نگاهت
وتن را شاد بسپارم به گرمای وجودت
اگر اینگونه باشد ...
دعا می کنم.
پ.ن: چندروزیه که وبلاگ دوست خوبم سایه رو با عنوان اندیشه های خنک که لینکش توقسمت پیوندها هستش نمی تونم باز کنم انگار حذف شده نوشتم تا اگر دید احیانا" خبری از خودش به من بده.شما هم اگر خبری دارید من روهم درجریان بگذارید لطفا".
مستطیل سبز
حواریون سفیدپوش
شادی ناگهان.
سلام دوستان
هرچی فکرکردم دیدم چیزی ندارم برای پیشکش کردن دفتر قدیمی رو باز کردم و این قطعه رو انتخاب کردم تقدیم می کنم به همه مادران مهربان دوست داشتنی امیدوارم زندگی همه شان پر لذت باشد.
دست دردست تو و
همگام خیال تو
می روم تا عمق جنگلهای انبوه
- در ابیانه
جویباری
می رود همراه من سرگشته همچون من دنبال سرنوشت
کرده عطر گلهای بهاری اینجا را چون بهشت
دیدم اینک
می رود تکه برگی روی آب
دور مانده همچو من از یار ودیار
- از کاشانه
جنگلی ست سبز وزیبا وهراس انگیز
وندر آن جویباری آبسرد و هوس انگیز
عطر گلهای بهاری در هوا لبریز
ای افسوس
اینجا
جای تو خالیست.
جای تو خالیست.
ابیانه - ۳۰/۲/۷۹
آفتاب نورش را بیدریغ
هر سپیده برهمه عالم می پاشد مدام.
وغروب
می خورم افسوس بر آنان که دلهاشان ندارد روزنی
تاکه گرمای وجود آفتاب را در عمق وجود خویش اندوزند باز
شاید آفتاب صبح فردا را دوباره دید نتوانند باز
شاید امشب بانگ برآید که برخیز و ... تمام.
بعداز نوشتن درمورد کارت سوخت این شعرواره را نوشتم و چون یه مقدار نیاز به تصحیح داشت البته با سواد ومعلومات اندک من پستش تا به امروز طول کشید اینرا تقدیم کرده ام به همسر مهربانم به پاس محبتهای بی دریغش.
دستهایم درآن گردن بلور
- آویخته مانده است.
در وادی خیال
هرچند کوتاه و منقطع
باتو بارها عشق بازی کرده ام.
دیدار تو درخواب هم سیرم نمی کند.
خوشحال می پرم ازخواب و باز
بیدارم و روی تو دربرابرم
دیدار هرشبانه تو مرهمیست
بر زخم جاودانه تکرار بودنم
اکسیر زندگیست در تن رنجور حیات من
می پرورد مرا گاه گاه و یکسره
- و زندگی
پیرم نمی کند.
زیر باران مداوم انگار
شعله آتش افروخته ای را ماند.
فارغ از ریزش باران
محو دیدار جمال خوبش
در درون باغی به تماشا هستم.
بلبلی بر سر شاخ گلی همچنان می خواند.
می خورم غبطه به گل
که جه اندازه زیباست
وهم افسوس که با اینهمه زیبائی رو
عمر کوتاهی دارد.
آرزویی اما دردلم می یابم.
کاش مثل گل باشد عمر
هرچند کم وکوتاه
- اما
می تواند به همه لذت دیدار زیبائی را بدهد
وبدین گونه ست که در خاطره ها می ماند.
عمر کوتاه چنین زیبا نیست ؟
چه کسی می داند.
حرفی بزن
گوشم ازاین همه تکرار بی ثمر خسته ست.
چیزی بگو
که بستوه آمدم از این شب هراس
دیگر دلم را درنبود تو
غم مال خود نموده است.
آخر چگونه باور کنم که در آن روز شوم
بیشرم تیغ آن جلاد بدسگال
برقامت رعنای تو کارگر افتاده است.
آخر ...
آخر تو بودی هزار سرو نوقامت بهار
اینک چگونه شود باورم که بعد تو
آن راست قامت سرو چمن شکسته است.
گیرم که راست باشد آن خبر که " مرد "
گیرم که بعداز این دو دست من
از آن همه مهر و صفا و صداقت بی ریا
کوتاه مانده است.
تو روح اندیشه منطقی علی
روح تو
آموزه های تو در بین ما
تا جاودان زنده است.
هرگز نمی شود مرا این یقین درست
کان مرگ برای تو واقعا" مرگ بوده است.
دیگر بدون تو در این گرداب زندگی
یارای رفتن و رسیدن نمانده است.
چیزی بگو
سخنی ساز کن
دمی بر آر
دیگر به غیر تو برایمان یاوری نمانده است.
تهران - شهریور ۱۳۷۸
نرم و آرام
زیرسایه سار درخت توت
ازبرابرم میگذرد
نگران تکه برگی نشسته بر موجش می شوم
غافل که او
سودای رسیدن به دریا دارد.
اینهم یکی از نوشته های قدیمی تقدیم به همه عزیزانی که به من سرمی زنند.
شادباش وآسوده بزی
بی سبب گرد بام ودرمن تاب مخور
تو ظریفی
تو لطیفی
توکه باشبنم وگل یکسره هستی دمخور
ترسم این آتش دل
که برون می شود ازسینه به آه
دامنت راگیرد
وکند زندگیت راچون زندگیم
- پاک تباه.
کاش میدانستم این آتش که هردم شعله سربرمی کشد ازدل من
ومراسوی دیار غربت دلدادگی ها می کشاند
همان عشق است که دردل پانهاده
همان شوریست که اش دیدار تو برجا نهاده
کاش می دانستم این دل - بی نوای سرد محزون -
بهرتو ازبرای عشق تو سوی تباهی رهسپاراست.
کاش میشد آخر این ماجرا رادید
که تورفتی ومرادردامن غمها به حال خودرها کردی
دردل اما سوگ رفتارت همیشه برقراراست.
کاش می دانستم ازاول که سودی نیست درپایان این راه
آمدی و ماندی و آتش زدی و پرکشیدی
کارازکارم گذشت و باز
- خرسندم به اندوهی که ازتو دردل من یادگاراست.
انگار
صدها شکوفه در کویر این دل زار
سرمیکشد آرام.
وقتی که می گویی
هرحرف یاهرآنچه می خواهی
درگوش من انگار
صدهاترانه نغمه پردازاست.
وقتی که می خوابی
چشمان خواب آلود خود با ناز می بندی
انگار
سررشته جاوید زندگی ازمن جدا گشته
همچون غریقی که اش گرفته درمیان دریا
می کوشم ازاین بندها سازم رها خود را
ای فریاد و ای فریاد
فردا که بیداری وباز میخندی
صدها شکوفه ...


