تبليغاتX
دل نوشته ها

دل نوشته ها

هرچه می خواهد دل تنگت ...

 

ساعت،پنج وبیست

گیراندنِ سیگاری ...

پرواز ِغصّه ها

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:18  توسط رضا  | 

 

بارانِ یکریز ...

درجای خالی باغچه

کاشتنِ نارنج

 

 

- بالاخره یکی دیگه کاشتم.امیدوارم سرما با این یکی مهربونتر باشه ...

- ممنونم از همگی بابت احوال پرسی ... ازصمیم دل ممنونم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:9  توسط رضا  | 


خلوتِ شبانه

سکوت را می شکند

هیاهویِ باد




- ، - ، -  جاتون خالیه ...




+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 12:32  توسط رضا  | 


عصر ِبهاری ...

به نرمی، می گذرد

قاصدک در باد





+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 12:30  توسط رضا  | 


عصرگاهِ بهار

عشقبازیِ ابر با کوه

شوقِ لمسِ برف ...





+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 14:27  توسط رضا  | 


صدایت

نوای دلنوازیست

چونان جویباری

در عمق جنگل تبدار

نرم و آرام

تن را که به خنکایش بسپاری

آتش درونت را می نشاند


صدایم کن ...



- خوشحالم که به جمع بلاگستان پیوسته ای خواهر گلم ...



+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 13:8  توسط رضا  | 


بادِ بهاری...

سر به هم می سایند

سروهای حیاط




- تقدیمش میکنم به دورگه عجیب که هنوز رفتنش را باور نمیکنم.

- نوروزتان پیروز.

- و دیدن دوباره دنیای تصویر روی پیشخوان لذتی داشت.تولد دوباره مبارک یار دیرینه...



+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 8:28  توسط رضا  | 


ترانۀ باد ...

روزهای خوش رفته

همچنان در یاد






+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 15:18  توسط رضا  | 

 

کاش می دانستم نام ترا

تا گل رسته از خون ترا

             - چون پرسیاوشان -

نامی برگزینم ...

 

 

 

* این برای تمام بیگناهان غزّه ست.علی الخصوص کودکانی که آرزوهایشان نیمه ماند ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 13:53  توسط رضا  | 

 

به تماشایِ -

گل سرخ بی هنگام ...

یلدایِ سی ام.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 14:19  توسط رضا  | 

 

آخر پائیز

هی برف و هی آفتاب ...

خدایِ عاشق!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 14:34  توسط رضا  | 

 

هر دو خالی،آه ...

لانه از گنجشک

نارون از برگ

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 9:57  توسط رضا  | 

 

شب دراز، آه ...

با حضور ماه نو

ستاره چینی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:44  توسط رضا  | 

 

صدهزاران بار افسوس و دریغ

اندکی بودیم ما با هم، کنارهم

آشنا با رمز و راز هم، برای هم

انیس و مونس هم، مهربان با هم

 

هزاران بار افسوس و دریغ

چه ساده ما گذشتیم از وصال هم

خلاف عهد و پیمانهایمان با هم

به رغم خواهش دلهایمان از هم

 

افسوس و دریغ ...

بر نمی گردد لحظه های آشنائیهایمان با هم

برای لحظه ای هم

اندکی هم!

دمی هم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 15:47  توسط رضا  | 

 

چه درخشانتر ...

پس از شبِ پرباران

صبح ِآفتابی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:13  توسط رضا  | 

 

آذرماه ، امّا

پائیز را از یاد برده

شمعدانی ِمن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:52  توسط رضا  | 


می گذرد پائیز
دلتنگی همچنان با من
به هزار رنگ






* برای امیرعزیز با امید روزهای خوب ...



+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 16:13  توسط رضا  | 

 

دیدن ابرها

در آسمان صاف پائیز

پرواز خیال ...

 

 

* شاید شنیده باشید اما به نظرم مهمه و باز اینجا من هم میگم. عزیزی برام نوشته بود که شرکت مخابرات ایران از تاریخ بیست آبان به بعد برای کاربران یاهو در ایران یه ایمیل با عنوان Carte internet majani فرستاده که وقتی باز میشه یه برنامه ۳۲ کیلوبایتی Key Logger نصب میکنه و بعد از اون هر بیست دقیقه تمام چیزهایی که توسط کاربر تایپ میشه به آدرس research@irantelecom.ir ایمیل میکنه.!!!!! گفتیم تا حواستون باشه ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 13:5  توسط رضا  | 

 

ابرهای پشته *

در افق،آن دوردست

خورشیدِ سرخ فام

 

 

* ابرهای پشته را وامدار نقاش خیابان نور هستم. این تصویری بود که در راه ارومیه بر فراز ابرها دیدم و من چقدر دیدن ابرها را از بالا دوست دارم برای توصیف ابرها دنبال واژه ای مناسب میگشتم که خواندن هایکوی نقاش عزیزمان به دل نشست.امیدوارم باشد و این وامداری چنان که بوده بماند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:37  توسط رضا  | 

 

باز باران، باران ...

چتری در آغوشِ باد

اشکی به چشم من.

 

 

- عصر دیروز چه حالی بود ... چه حالی ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 16:8  توسط رضا  | 

 

شبِ پائیزی

در قابِ پنجره

شاخه و ماه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 16:43  توسط رضا  | 

 

سکوتِ کویر

شب بی ماهِ پائیز

یادهایِ دور ...

 

 

-  مال پارساله. شبی بیاد موندنی در حاشیه کویر مرکزی .

- همولایتی امیدوارم هر کجا که هستید سالم و خوشحال باشید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:4  توسط رضا  | 

 

عصر ِ پائیزی

در جای خالی نارنج

علفهای هرز

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:20  توسط رضا  | 


سرخ و زرد و سبز ...
بر گردوی کهن سال
ردپای پائیز



+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 12:28  توسط رضا  | 


شب,کوتاه 
چشم هایم به راه 
نیامد ماه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:40  توسط رضا  | 

 

گرگ و میش

لایِ شاخه هایِ گیلاس

ماهِ دلفریب

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:56  توسط رضا  | 

 

شبِ تابستان

در بــزمِ خیـــالِ تــو

ماه،همراهِ من

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:34  توسط رضا  | 

 

برای همسرم همراهِ یگانۀ دشوارِ زندگی ...

 

وقتی که می خندی

انگار

صدها شکوفه در کویر این دل زار

سرمیکشد آرام.

وقتی که می گویی

هرحرف یاهرآنچه می خواهی

درگوش من انگار

صدهاترانه نغمه پردازاست.

وقتی که می خوابی

چشمان خواب آلود خود با ناز می بندی

انگار

سررشته جاوید زندگی ازمن جدا گشته

همچون غریقی که اش گرفته درمیان دریا

می کوشم ازاین بندها سازم رها خود را

ای وای و ای فریاد

فردا که بیداری وباز میخندی

صدها شکوفه ...

 

 

و مادرم که دورم از او امّا نیک میدانم که در لحظه لحظه زندگیم با عشقی سرشار بامن بوده و هست ... با تمام وجود دوستت دارم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:10  توسط رضا  | 

 

شب ِبهاری

عطر ِخوش ِمحبوبه ها

یادآور ِتو ...

 

 

 

- می دانم بهار رفت، اما این هایکو گوشۀ یکی از برگه های دفترچه ام جا مونده بود ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 9:21  توسط رضا  | 

 

شبـــــی تاریک بود و راه در پیش

من امّا مانده پادر گل،بی خویش

صدایت کـــردم و نـــــامد جوابـــی

نمودی زخـم دل را تو از این بیش

 

 

 

- آدمی عزیز مهسا جان و روح شیطان گرامی می خوانمتان اما این blogger نمیدونم چشه هر کاری میکنم نمیتونم کامنت براتون بذارم ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 9:8  توسط رضا  | 

 

ظهر بهاری

میخندد به ترس کلاغ

مترسکِ پیر

 

 

 

- توی راه چالدران دیدمش از دور واقعا"انگار میخندید ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:5  توسط رضا  | 

 

عصر ِ تابستان

می شکند سکوت خیابان

قارقار ِ کلاغ

 

 

 

- از ته دل فریاد میکشید ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 12:54  توسط رضا  | 

 

هر سپیده

تا به شام

مهر عالمتاب می پاشد

نور و گرمای وجودش را

بر همه عالم،مدام         

 

هر غروب

می خورم افسوس بر آنانکه دلهاشان ندارد روزنی

تا که اندوزند گرمای وجودش را درون ِخویش،باز

شاید آفتاب ِصبح ِفردا را دوباره

دید نتوانند باز

شاید امشب بانگ برآید که برخیز و ...

                                                  - تمام.

 

 

 

 - و باز هم گردِِِِش ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:34  توسط رضا  | 

 

کاش زیبــــاتر شوی از هر بهار

کاش باشد شادی تو ماندگــار

آرزویم دوریت از هــر چه غــــم

کو به سینه هست از تو یادگار

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:11  توسط رضا  | 

 

شبِ بهاری

نگاهم به جستجو ...

ماهِ من کو ؟

 

 

 

- این شعر خیلی حال داد.ممنون رفیق قدیمی ...

- بیاین بریم بگردیم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:56  توسط رضا  | 

 

عصرِ بهاری

در انتهایِ کوچه

غروبِ آفتاب

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:40  توسط رضا  | 

 

یادِتــــو چنــــــان نشســته در وادیِ دل

در عشقِ تو پایِ دل چنان مانده به گل

کـــــز اوّلِ صبحـــــــدم، تا آخــــــــر شب

دائم بکنــــــــــد ناله زبان " وای به دل"

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 15:45  توسط رضا  | 

موسی کو تقی!

یا کریم (ی) می خواند

صبحگاهِ بهار





www.gardun.blogfa.com




 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:18  توسط رضا  | 

 

نقره فام، از دور

نوبرگهای سپیدار

برق می زنند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:4  توسط رضا  | 

 



صبح ِ باهار

 

یکی شکفته،یکی به انتظار

 

غنچه ها




www.gardun.blogfa.com




 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:37  توسط رضا  | 

 

صبح ِباهار

از لابلای انبوه ابرها

سرک میکشد آفتاب

 

       ***

 

صبح ِبهاری

سرک میکشد آفتاب

از لای ِابرها

 

پ.ن: بعد از کامنت شبدر عزیز این تغییر صورت گرفت.حالا دیگه واقعا"میشه اسمشو گذاشت هایکو ...! بازهم ممنون شبدر مهربان ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:13  توسط رضا  | 

 

بیهوده به انتظاری

مترسک تنها !

پرندگان مهاجر

                   - سالهاست

از این حوالی نمی گذرند.

 

 

 

پ.ن: گردون به روز شده است. خسته نباشید امیر عزیز و همکاران محترمتان ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:47  توسط رضا  | 

 

صبح باهار

تکه ای آفتاب بر دیوار

چشم که می گشایم.

 

 

 

پ.ن: حق با آب عزیز بود. اگه بجای http توی باکس آدرس وبلاگ www بذارین هم لینکتون منتقل میشه. امتحان کردم و شد ... یه تشکر ویژه هم بابت این موضوع به ایشون بدهکار بودم که همینجا ادا می کنم ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:45  توسط رضا  | 

 

شب آمده؛

و من، شکوفه های ریخته از پیرهن بهاری ترا

بو می کنم.

 

 

 

پ.ن: ممنونم از همه عزیزانی که بابت سوال پست قبل راهنمائی کردند. کاشف بعمل آمد که حتما" برای اینکه لینک منتقل شود باید ادرس ایمیل و آدرس سایت باهم نوشته شده باشند. ما نوشتیم و شد امیدوارم شما هم بنویسید و بشود ....

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 15:5  توسط رضا  | 

 

عصر جمعه

و خورشیدی که دیگر گرمم نمیکند

دلم کجاست؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:27  توسط رضا  | 

 

عصر باهار !

ابری گرفت چهره ی آفتاب را

سردم شد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:27  توسط رضا  | 

 

ظهر باهار

نیمی در سایه و نیمی درآفتاب

برگهای شمشاد

 

 

 

پ.ن.۱: < اینجا > هم یه امضا بندازین بد نیست.

 پ.ن.۲: این  نامه  به ما که کلی حال داد؛ شما رو نمیدونم ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:45  توسط رضا  | 

 

می رانیـــــــــــم از خـــــــــود مـــــرا ، آخــــر چــرا ؟ آخـــر چـــرا ؟

مـــــــــا را که بی روی خوشــــت هـــــــم هست با تو ماجـــــرا

 

گفتی که:" بی خویشـــــم مکن، غم را تو زین بیشـــــــم مکن"

غافــــــــــــــل بــدی از حـــال من، کردی تو غـــــــم افزون مـــــرا

 

دیوانــــــــه ام کـردی،ببیـــن، ویرانـــــــــــــه ام کــردی،ببیــــــــن

هـــــم تو رهـــــــا کــــــــردی مــــــرا انـــــــدر دل صد ماجــــــــرا 

 

کردی غمم افزون، خوشست، هم این دلم پرخون، خوشست

آخر چگـــــــونه شـــد دلت بر این جفـا کــــــــــــــــــاری رضــــــا

 

گفتی:" فرامــــــــــــــوشم کنی، گر ترک آغــــــــــــــوشم کنی"

لیکن خیــــــــــال تو مـــــــرا، یکـــــدم نمـــــــــی دارد رهــــــــــا

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 13:9  توسط رضا  | 

 

۱-

سال_پار

میوه هایت را می چیدم

امسال شاخه هایت را

آی سرما ...

با درختم چه کردی؟

 

۲-

دیروز

تن پناه آورده از سرمایت را

نوازش میکردم

و تو با ناله هایی از سر لذت

پاسخم میگفتی

امروز

آه ...

رد لاستیک اهن پاره ای را

بر تنت دیدم

روی اسفالت

...

 

 ۳-

باد آمد و ابرها را برد

حالا دیگر میتوانی تا صبح بدرخشی

ماه_عاشق !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 9:37  توسط رضا  | 

 

برای همسرم به پاس تمامی محبتها

 

دلت خورشید تابان،چهره ات خندان،همیشه

سزاواریّ و باشیّ و بمانی،بین مهرویان،همیشه

الهی هرگزم کوته نگردد دست از دامان مهرت

که گر باشد چنین،بمانم زار و سرگردان،همیشه

 

 

 

پ.ن: سهیلای گرامی میدانم که تصمیمت آگاهانه بوده است.برایت سلامتی آرزومندم و امیدوار که بازگردی هر چند اگر هم نه همیشه در یادی چون عزیز دیگر که مینوازد گهگاهی ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 12:20  توسط رضا  | 

مطالب قدیمی‌تر