تبليغاتX
دل نوشته ها

دل نوشته ها

هرچه می خواهد دل تنگت ...

 

شبِ پائیزی

در قابِ پنجره

شاخه و ماه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 16:43  توسط رضا  | 

 

سکوتِ کویر

شب بی ماهِ پائیز

یادهایِ دور ...

 

 

-  مال پارساله. شبی بیاد موندنی در حاشیه کویر مرکزی .

- همولایتی امیدوارم هر کجا که هستید سالم و خوشحال باشید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:4  توسط رضا  | 

 

عصر ِ پائیزی

در جای خالی نارنج

علفهای هرز

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:20  توسط رضا  | 

 

  هرچه بگندد ... یا لطفا" در هنگام مسافرت رایو اتومبیل را خاموش کنید ...

-         ساعت چهار بعدازظهر پنجشنبه انتهای بزرگراه همت بودیم و داشتیم میرفتیم به سمت باغ که سرهنگ نمی دونم چی چی ! از پلیس راه کشور شروع کرد به دادن گزارش در مورد وضعیت راههای کشور:

" محور کرج چالوس از ساعت 15 الی 22 امروز از چالوس به سمت کرج یکطرفه بوده و تردد وسائط نقلیه در آن فقط از سمت چالوس به کرج امکان پذیر می باشد ... از هموطنان عزیز تقاضا می شود به اعلامیه های صادره پلیس راه کشور قبل از انجام مسافرت توجه کنند و حتما" موارد مطرح شده را در مسافرتهایشان مد نظر قرار بدهند. شماره تلفن 141 مرکز پلیس راه کشور در خدمت هم میهنان گرامی می باشد و ..."

آه از نهادمون دراومد، ساعت چهار و نیم بود و ما هنوز حتی به کرج هم نرسیده بودیم. به پدرخانوم زنگ زدم و مسئله رو گفتم؛ بنده خدا میگفت که بابا من ماشینها رو دارم میبینم که دارن میرن بالا و ... خلاصه ریسک نکردیم و برگشتیم و تصمیم گرفتم که از جاده شمشک به دیزین و از اونجا به جاده چالوس برویم. نمی دونم این مسیر رو رفتین یا نه ولی من به شخصه محاله که دیگه تو این مسیر اونم تو شب رانندگی کنم. جاده ای بسیار خطرناک ناهموار بدون روشنائی که خیلی جاها فضا برای رد شدن دوتا ماشین از کنار هم به زحمت مهیاست. به هر مصیبتی بود خودمون رو رسوندیم به جاده چالوس و دیدیم اونچه رو که نباید میدیدیم! بله جاده دوطرفه بود و ما چون مثل شهروندهای خوب به اطلاعیه پلیس راه زحمتکش کشورمون گوش کرده بودیم؛ مسیر یکساعت ونیمه رو چهار ساعته رفته بودیم و توی مسیر هم هزار بار اشهد رو تلاوت نموده بودیم. رسیدیم و یکی از آشنایان رو دیدیم که ساعت چهار و نیم حرکت کرده بودند و شش رسیده بودند و توی ماشین هم به جای گوش کردن به رادیو ضبط روشن کرده بودند ... !

  داربی پر ماجرا یا آقا خودتی ...

-          بازی رو از رادیو گوش کردم. انگار یه جورایی به دلم برات شده بود که مثل بازیهای آبکی چندساله اخیر اینهم مساوی تموم میشه که شد اما نکته ای که جالب بود به نظرم این بود. شب توی راه برگشتن از باغ رادیو روشن بود و اخبار ورزشی نتیجه رو که گفت مصاحبه سرمربی های دو تیم رو پخش کرد که باز بعد از رسیدن به منزل تصویریش رو هم توی اخبار ورزشی تلویزیون دیدم. افشین قطبی صحبت کرد و فقط در مورد پرسپولیس حرف زد ما خوب بودیم کم دقت بودیم بعداز گل هول شدیم و ... ولی ژنرال! گفت: برای هر سی دقیقه بازی برنامه داشتیم سی دقیقه اول پرس بود که انجام شد و سی دقیقه دوم و سوم رو به خود ما اختصاص داد تا برداشتهای خودمون رو از برنامه های ایشون توی جاهای خالی بگذاریم و گفت می تونستن که برنده این بازی باشن که از ته دل میگم بترکه چشم حسود و بعد رفتن سراغ پرسپولیس که اونجوری که ما میخواستیم بازی کرد و کار خاصی نکردن و فقط یه موقعیت تک به تک داشتن و یه شوت از راه دور زدن که اینها بیشتر مهارتهای فردیه و نه کار تاکتیکی و ...

من اصلا" نمی خوام قضاوت کنم ولی حرفم اینه که آقای ژنرال خوبه که آدم در مورد داشته ها و نداشته های خودش حرف بزنه تا در مورد دیگران قضاوت بکنه که الحمد لله اکثر تماشاچیها و علاقمند های فوتبال کشورمون دیگه خودشون یه پا کارشناسن و تشخیص میدن خیلی از مسائل رو. چیزی که افشین قطبی رو متمایز میکنه به نظرم - جدای از مسائل رنگی و لهجه شیرین و ... - وباعث میشه اونهمه تعریف و تمجید بشه ازش همین مسائل ریزه همین ادبیات خوبشه که متاسفانه ما خیلی باهاش فاصله داریم و خوشبختانه خوبه که ایشون با اومدن دوباره اش باعث میشه حداقل ما با این موارد آشنا بشیم و اگه خوش شانس باشیم یاد بگیریم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 12:41  توسط رضا  | 


خسته از یک روز کاری طولانی نشسته بودم توی تاکسی. راننده داشت با مسافر بغلی حرف میزد و من با جوون بیست و دو سه ساله ای عقب نشسته بودیم سرش توکار خودش بود و من هم خودمو با تماشای بیرون مشغول کرده بودم و گاه گداری هم به حرفهای راننده و مسافر جلوئی گوش میکردم صحبت از دنیای IT و کامپیوتر بود. آقای جلوئی پیاده شد و کمی بعد مرد جوانی بجاش نشست با محاسنی سیاه و پیراهنی که روی شلوار بود و یکی از این قرانهایی که سی جزء شو به صورت سی تا کتاب چاپ کردن دستش بود و می خوند. راننده مثل اینکه صحبتهاش با مسافر قبلی ناتموم مونده باشه سر صحبت رو باز کرد.

-          قبول باشه ...

-          ممنون دیگه چیزی نمونده

مرد جوون اینو گفت و دوباره شروع کرد به خوندن ولی مثل اینکه اونم دنبال هم صحبت باشه و حالا بخواد از این فرصت استفاده کنه خوندن رو کنار گذاشت و شروع کرد به صحبت که جای شما خالی من دو روز پیش کربلا بودم و خدا ایشالا قسمت شما هم بکنه و ... راننده هم بعد چند سوال و جواب گفت حالا سوغاتی برای ما چی آوردی؟! و جوون هم دست کرد توی کیف و یه تسبیح از اینها که با تربت درست شده داد به راننده. راننده هم که اولش باورش نمیشد اونو گرفت و شروع کرد به بو کردن! بعد از آزمایشات بویائی بسیار گفت ولی اصل نیست ها!! جوون هم که داشت می خندید گفت معلومه که اصل نیست میدونید اگه بخوان همه این تسبیح ها رو از تربیت اصل درست کنن دیگه اصلا تربتی باقی نمیمونه. راننده هم که انگار حرف خیلی تعجب آوری شنیده باشه چشاشو گرد کرد و گفت راست میگیدها ... مزاحم خوندنتون نمیشم و مشغول رانندگیش شد. نزدیک مقصد که رسیدیم مرد جوون کرایه شو داد و راننده بدون تعارف گرفت و وقتی بقیه پول رو داد بعد از چند لحظه که مسافر جلوئی مشغول مرتب کردن پولهاش بود بهش گفت ببخشید انگار زیاد بهتون دادم و مرد جوون با نگاهی متعجب گفت نه این صد تومنی مال خودم بود و شما بهم ندادین این دویست تومن رو شما به من برگردوندین ... !

 

- عید بر همگی مبارک.




+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 22:21  توسط رضا  | 


سرخ و زرد و سبز ...
بر گردوی کهن سال
ردپای پائیز



+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 12:28  توسط رضا  |