- چهارشنبه گذشته توفیق دیدار فیلم ده رقمی حاصل شد. نمی خواهم به فیلم بپردازم که از نظر من موضوع مورد بحثی نداشت و دو ساعت وقتمان را تلف کرد! اماجریان از این قرار بود که بعد از اینکه با همراهیان موفق به یافتن ردیف و شماره صندلیهایمان شدیم با خانواده ای سه نفری مواجه شدیم که دوفقره از سه فقره صندلی هایی را که برای ما بود به اشغال درآورده بودند. بعد از کنترل مجدد شماره ردیف و شماره صندلی ها و اطمینان از صحت شان اعلام کردیم که صندلی های مذبور متعلق به ماست مادر خانواده صندلی را ترک کردند اما کاکل زری شان که هشت نه سالی داشت همچنان بر یکی از آنها تکیه زده بود! پس از کلنجار با ابوی محترمشان که به هیچ روی حاضر به کوتاه آمدن در خصوص تعلق صندلی به ما نبودند و تا وقتی که شماره بلیط و شماره صندلی را چندباره کنترل نکردند راضی به ترک صندلی توسط آقازاده و جلوسشان بر زانوی والده محترمشان نشدند!!!! فهمیدیم که برای آقازاده بلیط تهیه نفرموده اند !! ...
- شب گذشته به برکت کانال جدیدmbc Persia که هنوز نمی دانم کدامیک از نامهایی که گویندگان این شبکه بکار میبرند از قبیل پرجیا ، پرژیا، پرشیا، ... درست است؛ فیلم BABEL را دوباره دیدم. قسمت سوم سه گانه معروف آلخاندرو گونزالس اینارینو کارگردان مشهور و با استعداد مکزیکی در مورد پیشامدها ،اتفاقات و تصادفهایی که زندگی روزمره را می سازند. سکانسهایی دارد فیلم که کارگردان تعمدا" دیالوگ را حذف کرده و همراه با موسیقی متن شگفت انگیز فیلم روایت داستان را تنها به عهده تصویر آنهم تصاویر فوق العاده بدیع و شگفت انگیز می گذارد. سکانس حرکت اتوبوس توریستهای آمریکائی در دل بیابانهای مراکش و گردش دوربین روی مسافران که مشغول انجام کارهایی مختلف هستند به ما میگوید که ممکن بود هرکدام از این مسافران در معرض این اتفاق باشند و همراهی موسیقی با تک ضربه های ساز که تفاهم زیادی با تصاویر دارد سکوت قبل از اصابت گلوله و ناگهان صدای تیرو زخمی شدن کیت بلانشت به تمام این ماجرا خاتمه میدهد و مو برتن راست میکند. فیلم سرشار از سکانسها و صحنه های دیدنیست که البته در این میان نباید از بازیهای خوب بازیگران فیلم هم غافل شد که قسمتی زیادی از انتقال بار حسی فیلم در همین سکانسهای مورد اشاره مرهون این بازیهای خوب هستند. دیدن دوباره فیلم بسیار لذتبخش بود ...
- دیروز وقتی والده محترم عیال خبر را داد، داشتیم نهار میخوردیم. باورم نشد چون نه خبری از بیماریش شنیده بودم و نه اتفاق خاصی در مورد ایشان به گوشم خورده بود. قبول کنید که خبر مرگ بعد از شنیدن خبر بیماری یا اتفاقاتی خاص مثل تصادف و یا هر سانحه دیگری از شدتش کاسته میشود اما بدون هر پیش خبری اصطلاحا"؛ خیلی دردناک است. باید اینجا بگویم که به واسطه یکی از آشنایان خانوادگی که دوستی نزدیکی با ایشان داشت کمابیش در جریان زندگیشان بودیم. دوباره کاستهایم را گشتم و مهربانی را صدای پای آب را پیدا کردم و دوباره گوش به آن صدای خشدار یگانه سپردم. حیف که دیگر بین ما نیست. خدایش بیامرزاد...
- سفری در پیش است اگر خدا بخواهد و من این روزها به شدت درگیر تدارک سفر و مهیا شدنم. شاید چند وقتی سرنزنم و ننویسم. اما رایانۀ همراهم در کنارم خواهد بود و این میان اگر فرصتی مهیا گشت حتما" خواهم آمد ...
پ.ن: خواندنیها

