ظهر بهاری
میخندد به ترس کلاغ
مترسکِ پیر
- توی راه چالدران دیدمش از دور واقعا"انگار میخندید ...
هرچه می خواهد دل تنگت ...
ظهر بهاری
میخندد به ترس کلاغ
مترسکِ پیر
- توی راه چالدران دیدمش از دور واقعا"انگار میخندید ...
عصر ِ تابستان
می شکند سکوت خیابان
قارقار ِ کلاغ
- از ته دل فریاد میکشید ...
هر سپیده
تا به شام
مهر عالمتاب می پاشد
نور و گرمای وجودش را
بر همه عالم،مدام
هر غروب
می خورم افسوس بر آنانکه دلهاشان ندارد روزنی
تا که اندوزند گرمای وجودش را درون ِخویش،باز
شاید آفتاب ِصبح ِفردا را دوباره
دید نتوانند باز
شاید امشب بانگ برآید که برخیز و ...
- تمام.
- و باز هم گردِِِِش ...
یادم به دهه شصت و جوانان پرشروشورِ بسیجی آن دوران وپستهای بازرسی که معمولا"در خیابانهای شهرها و جاده ها به چشم میخورد افتاد وقتی جوان بسیجی رو دیروز توی اتوبان زنجان دیدم که با از جان گذشتگی خاصی! جلوی ماشینها میدوید واونها رو وادار به ایستادن میکرد. اتوبان رو بسته بودند و اتومبیلها رو برای بازرسی متوقف می کردند! ایستادم و شنیدم که دوستش آرام بهش گفت " اینها که خانواده هستند؛ میذاشتی میرفتند" و او مثل کسی که استثناء در قاموسش معنایی نداره گفت: بگردش! پیاده شدم و در صندوق عقب ماشین رو که موقع راه افتادن از فرط فراوانی وسائل به زور بسته بودم باز کردم و گفتم: خالیشون کنم؟ نگاهی کرد،لبخندی زد و گفت: به سلامت!!!!! گفتم من زیر این وسائل کلی اسلحه دارم ها! خندید و گفت: هیچی نداری می دونم ما از قیافۀ آدما تشخیص میدیم که کی چی داره و چیکاره س! چیزی نگفتم در رو بستم و سوار شدم و توی دلم می گفتم که خدایا این چه رسمیه که به این جوون که هنوز پشت لبش سبز نشده قوه ادراکی دادی که از قیافه آدما پی به اندرون اونها میبره و من در میانۀ عمر هنوز شوری و بی نمکی غذایی رو که میخورم تشخیص نمیدم!
کاش زیبــــاتر شوی از هر بهار
کاش باشد شادی تو ماندگــار
آرزویم دوریت از هــر چه غــــم
کو به سینه هست از تو یادگار
عصرِ بهاری
در انتهایِ کوچه
غروبِ آفتاب
یادِتــــو چنــــــان نشســته در وادیِ دل
در عشقِ تو پایِ دل چنان مانده به گل
کـــــز اوّلِ صبحـــــــدم، تا آخــــــــر شب
دائم بکنــــــــــد ناله زبان " وای به دل"