تبليغاتX
دل نوشته ها

دل نوشته ها

هرچه می خواهد دل تنگت ...

 

ظهر بهاری

میخندد به ترس کلاغ

مترسکِ پیر

 

 

 

- توی راه چالدران دیدمش از دور واقعا"انگار میخندید ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:5  توسط رضا  | 

 

عصر ِ تابستان

می شکند سکوت خیابان

قارقار ِ کلاغ

 

 

 

- از ته دل فریاد میکشید ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 12:54  توسط رضا  | 

 

هر سپیده

تا به شام

مهر عالمتاب می پاشد

نور و گرمای وجودش را

بر همه عالم،مدام         

 

هر غروب

می خورم افسوس بر آنانکه دلهاشان ندارد روزنی

تا که اندوزند گرمای وجودش را درون ِخویش،باز

شاید آفتاب ِصبح ِفردا را دوباره

دید نتوانند باز

شاید امشب بانگ برآید که برخیز و ...

                                                  - تمام.

 

 

 

 - و باز هم گردِِِِش ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:34  توسط رضا  | 

 

یادم به دهه شصت و جوانان پرشروشورِ بسیجی آن دوران وپستهای بازرسی که معمولا"در خیابانهای شهرها و جاده ها به چشم میخورد افتاد وقتی جوان بسیجی رو دیروز توی اتوبان زنجان دیدم که با از جان گذشتگی خاصی! جلوی ماشینها میدوید واونها رو وادار به ایستادن میکرد. اتوبان رو بسته بودند و اتومبیلها رو برای بازرسی متوقف می کردند! ایستادم و شنیدم که دوستش آرام بهش گفت " اینها که خانواده هستند؛ میذاشتی میرفتند" و او مثل کسی که استثناء در قاموسش معنایی نداره گفت: بگردش! پیاده شدم و در صندوق عقب ماشین رو که موقع راه افتادن از فرط فراوانی وسائل به زور بسته بودم باز کردم و گفتم: خالیشون کنم؟ نگاهی کرد،لبخندی زد و گفت: به سلامت!!!!! گفتم من زیر این وسائل کلی اسلحه دارم ها! خندید و گفت: هیچی نداری می دونم ما از قیافۀ آدما تشخیص میدیم که کی چی داره و چیکاره س! چیزی نگفتم در رو بستم و سوار شدم و توی دلم می گفتم که خدایا این چه رسمیه که به این جوون که هنوز پشت لبش سبز نشده قوه ادراکی دادی که از قیافه آدما پی به اندرون اونها میبره و من در میانۀ عمر هنوز شوری و بی نمکی غذایی رو که میخورم تشخیص نمیدم!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 15:29  توسط رضا  | 

 

کاش زیبــــاتر شوی از هر بهار

کاش باشد شادی تو ماندگــار

آرزویم دوریت از هــر چه غــــم

کو به سینه هست از تو یادگار

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:11  توسط رضا  | 

 

شبِ بهاری

نگاهم به جستجو ...

ماهِ من کو ؟

 

 

 

- این شعر خیلی حال داد.ممنون رفیق قدیمی ...

- بیاین بریم بگردیم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:56  توسط رضا  | 

 

عصرِ بهاری

در انتهایِ کوچه

غروبِ آفتاب

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:40  توسط رضا  | 

 

یادِتــــو چنــــــان نشســته در وادیِ دل

در عشقِ تو پایِ دل چنان مانده به گل

کـــــز اوّلِ صبحـــــــدم، تا آخــــــــر شب

دائم بکنــــــــــد ناله زبان " وای به دل"

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 15:45  توسط رضا  | 

موسی کو تقی!

یا کریم (ی) می خواند

صبحگاهِ بهار





www.gardun.blogfa.com




 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:18  توسط رضا  |