تبليغاتX
دل نوشته ها
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
یادداشت
 

-          این مهم نیست که تالار بزرگ کشور که دیگه تبدیل به محل ثابت اجرای کنسرتهای موسیقی ما شده، تهویه مناسب با اون فضای بزرگ و تعداد نفرات تماشاچی رو نداره!

-          این مهم نیست که خیلی از کسایی که برای دیدن چنین برنامه هایی می یان هنوز آداب این کار رو نمیدونن. مثل عزیز پشت سری که آهنگ راک موبایلشون هراز گاهی هارمونی قشنگی با ماهور و دشتی نوازندگان نصیب ما کرد! یا عزیزان ردیف جلو که تکان های گاه وبیگاهشان برای صدا برداری و تصویر برداری موبایلی از صحنه لذت غیر قابل وصفی نصیب ما کرد!

-          این مهم نیست که حین اجرای برنامه ناگهان متوجه بشی دخترخانم و آقا پسری به دلایلی که جز برای خودشون برای همه پوشیده ست، با صدای بلند به هم بپرند و میانجی گری مسئولین تالار از بروز گیس کشی بینشون جلوگیری کنه!

-          این مهم نیست که بوفه تالار، گنجایش و ظرفیت هجوم اون تعداد تماشاگر گرسنه! رو نداره و این ازدحام و بی توجهی برخی افراد به اطرافشون به دلایل متعدد که مهمترینش جو گرفتگیه باعث میشه چایی داغ توی دستت لباسهات رو رنگ و وارنگ کنه!

-          مهم اینه که استاد محمدرضا لطفی با اون پیشینه قابل افتخار و به عنوان یکی از مفاخر موسیقی ایران کنار تعدادی جوان میشینه، ساز می زنه و به اونها قوت قلب و جرات ابراز هنر می ده. امیدوارم همونطوریکه استاد در بروشور کنسرت و سی دی برنامه نوشته اند نوازندگان و خوانندگان خوبی ازاین شاگردان جوان متولد بشه. بدون شک نقش استاد به عنوان راهنما  این میان غیرقابل انکاره، اینکه استاد از اعتبار خودشون برای این جوانان سرمایه گذاری میکنه و اعتقاد به اونها و کارش داره قابل تحسینه. وقتی درحین کنسرت خود استاد میکروفن نوازنده ها رو تنظیم میکرد یا وقتی در پایان برنامه هرکدام رو با دادن شاخه گلی تشویق کرد به بزرگمنشی و اعتقادش به این جوانان غبطه خوردم. صدای دستهای تماشاچیان و تشویق ممتد انها هم می گفت که چون من در این جمع بسیارند. امیدوارم این جوانان هم فرصت را غنیمت شمرده و چون گفتۀ خود استاد دست از تمرین و ممارست برندارند تا شاهد موفقیت های آتی شان باشیم.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 11:1 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
هایکو 15
 

نقره فام، از دور

نوبرگهای سپیدار

برق می زنند.

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 16:4 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
هایکو 14

 



صبح ِ باهار

 

یکی شکفته،یکی به انتظار

 

غنچه ها




www.gardun.blogfa.com




 

نوشته شده توسط رضا در 8:37 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
یادداشت
 

1-      ساعت را که نگاه کردم باورم نمیشد نزدیک دوساعت فیلم را بدون خستگی تماشا کرده ام! به همین سادگی را میگویم. داستان یک شبانه روز زندگی مادر(همسر)ی تُرک تبار در آپارتمانی در تهران و دلمشغولی ها و درگیری های او با همسر و فرزندان واطرافیانش در زندگیی که به همین سادگی گرفتار روزمرّه گی شده است. فیلم در عین حالی که به دلیل اینکه قسمت اعظم ماجرای فیلم در فضای بسته آپارتمان میگذرد استعداد بالقوه ای برای تبدیل به یک اثر کسالت آور دارد؛ اما با کمک بازی بسیار خوب هنگامه قاضیانی که انصافا" به نظرم در انتقال حس نقش به تماشاگر عالیست؛ فیلمنامه خوب و منسجم با تکه هایی با چاشنی طنز و تراژدی که در عین حال که منظور و هدف را می رساند با ضرباهنگی خوب و تناوبی متناسب خستگی را از تماشاگر می گیرد واو را به ادامه ماجرا ترغیب می کند، توانسته است از این موضوع دور شود. دیدن قیافۀ اطرافیان پس از پایان فیلم و شنیدن پچپچه های حین و بعد از تماشای فیلم برایم مسجل کرد که فیلم در ارتباط با تماشاگر موفق بوده است.از دیدن فیلم لذت بردم. خسته نباشید آقای میر کریمی و خدا قوّت ...

2-      یک جای امن نوشتۀ خانم مرجان شیر محمدی را در مدت نصب ویندوز برای کامپیوترم خواندم. یعنی شروع کردم و تا تمامش نکردم نتوانستم زمین بگذارم! مجموعۀ هفت داستان کوتاه که بسیار ساده و روان نوشته شده است و چنان همراهت میکند که نتوانی به هیچ چیز دیگر فکر کنی حتی به نصب ویندوز برای کامپیوتر! قلم خوبی دارد خانم شیرمحمدی که اگر یادتان باشد بازیگر فیلم اگر اشتباه نکنم مرسدس هم بوده که من بشخصه فکر میکنم در حیطۀ نویسندگی موفق تر باشند تا بازیگری. کتاب را نشر مرکز منتشر کرده ,پیشنهاد میکنم خواندنش را ازدست ندهید ...

3-      پاسوز_اختلافات بین شرکت مخابرات و شرکتهای اینترنتی شده ام. هنوز بعد از دوسال انتظار تجهیزاتی که می بایست در مرکز مخابراتی نصب شوند، نشده اند تا من هم به وصال ای دی اس ال برسم. و کاری غیر از انتظار و امیدواری مقدور نیست ...

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 11:28 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
فی حقیقت عشق - قسمت آخر
 

بدان که از جمله نامهای حُسن یکی «جمال» است و یکی «کمال». وهرچه موجودند، از روحانی و جسمانی، طالب کمال اند . هیچ کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد. پس چون نیک اندیشه کنی، همه طالب حُسن اند و درآن می کوشند که خود رابه حُسن رسانند. وبه حُسن – که مطلوب همه است – دشوار می توان رسیدن، زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود الّا به واسطۀ عشق. و عشق هرکسی را به خود راه ندهد و به همه جایی ماوا نکند وبه هر دیده روی ننماید. واگر وقتی نشان_کسی یابد که مستحقّ_آن سعادت بُود، حُزن را بفرستد – که وکیل_در است – تاخانه پاک کند وکسی رادر خانه نگذارد و درآمدن_سُلیمان_عشق خبر کند، تامورچگان_حواس_ظاهر وباطن هریکی به جای_خود قرار گیرند و از صدمه ی لشکر_عشق به سلامت بمانند واختلالی به دماغ راه نیابد. وآن گه، عشق باید پیرامن_خانه بگردد وتماشای_همه بکند ودر حجره ی دل فرود آید: بعضی را خراب کند وبعضی را عمارت کند وکار از آن شیوه ی اوّل بگرداند و روزی چند در این شغل به سر برد، پس قصد_درگاه_حُسن کند.

و چون معلوم شد که عشق است که طالب را به مطلوب می رساند، جهد باید کردن که خود را مستعدّ_آن گرداند که عشق را بداند ومنازل ومراتب_عاشقان بشناسد وخودرا به عشق تسلیم کند وبعد از آن، عجایب بیند.

محبّت چون به غایت رسد، آن را «عشق» خوانند. وعشق خاصتر از محبت است، زیرا که همه عشقی محبت باشد، امّا همه محبتی عشق نباشد. و محبت خاصتر از معرفت است، زیرا که همه محبتی معرفت باشد، امّا همه معرفتی محبت نباشد. و از معرفت، دوچیز_متقابل تولّد کند که آن را «محبت»و«عداوت» خوانند. زیرا که معرفت یا به چیزی خواهد بودن مناسب وملایم – جسمانی یا روحانی- که آن را «خیر_محض» خوانند ونفس_انسان طالب آن است و خواهد که خود را به آنجا رساند و کمال حاصل کند، یا به چیزی خواهد بودن که نه ملایم بُود ونه مناسب – خواه جسمانی و خواه روحانی – که آن را « شرّ_محض» خوانندو « نقص_مُطلق » خوانند و نفس انسان دائما" از آنجا می گریزد و اورا نفرتی طبیعی حاصل می اید. و از اوّل محبت خیزد و از دوّم عداوت.

پس اول پایه معرفت است و دوم پایه محبت و سیم پایه عشق. وبه عالم_عشق – که بالای همه است – نتوان رسیدن، تا از معرفت ومحبت دوپایه ی نردبان نسازد. (ومعنی_«خطوطین وقد وصل» این است.) وهمچنان که عالم_عشق مُنتهای_عالم_معرفت ومحبت است، واصل_او منتهای علمای راسخ و حکمای متالّه باشد.

عشق را از «عشقه» گرفته اند. و «عشقه» آن گیاه است که در باغ پدید آید، در بُن_درخت. اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله ی درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان_رگ_درخت نماند و هر غذا که به واسطه ی آب وهوا به درخت می رسد به تاراج می برد، تا آن گاه که درخت خشک شود.

همچنان، در عالم_انسانیّت – که خلاصه ی موجودات است – درختی ست مُنتَصِبُ القامَت که آن به حَبَّتُ القَلب پیوسته است. و حَبَّتُ القَلب در زمین_ملَکوت رویَد، هرچه در اوست، جان دارد. و این حَبَّتَ القلب دانه ای ست که باغبان ازَل و اَبَد در باغ_ملکوت نشانده است و به خودی_خود آن را تربیت فرماید. وچون مَدد_آب_علم به این حَبَّتَ القلب می رسد، صدهزار شاخ و بال_روحانی ازاو سر برمی آورد. پس حَبَّتَ القلب که آن را « کلمه ی طَیّّبه » خوانند، « شَجَره ی طَیّبه » شود. و از این شَجَره عکسی در عالم_کون و فساد است که آن را « ظِلّ» خوانند و « بَدَن » خوانند و « درخت_مُنتَصِبُ القامت » خوانند. و چون این شجره ی طیّبه بالیدن آغاز کند و نزدیک_کمال رسد، عشق از گوشه ای سر برآرد و خود را در او پیچَد، تا به جایی رسد که هیچ نم_بشریّت دراو نگذارد. و چندان که پیچ_عشق براین شجره زیادت می شود، عکسش – که آن شجره ی منتصب القامت است – ضعیف تر و زردتر می شود، تا به یکبارگی علاقه منقطع گردد. پس آن شجره روان_مطلق گردد و شایسته ی آن شود که در باغ_الاهی جای گیرد. پس عشق اگرچه جان را به عالم_بَقا می رساند، تن را به عالم_فَنا باز آرَد. زیرا که در عالم_کون و فساد هیچ چیز نیست که طاقت_بار_عشق تواند داشت.

عشق بنده ای ست خانه زاد که در شهرستان_اَزَل پرورده شده است و سُلطان_ازل و ابد شِحنَگی_کَونَین به او ارزانی داشته است. و این شِحنه هر وقتی برطرفی زَنَد و هر مدّتی نظر بر اقلیمی افگَنَد. و در منشور_او چنین نبشته است که در هر شهری که روی نَهَد، می باید که خداوند_آن شهر گاوی ازبرای_او قُربان کنَد. و تا گاو_نفس را نکُشند، قَدَم در آن شهر ننهد. و بَدَن_انسان برمثال_شهری ست، اعضای_او کویهای او و رگهای_او جویهاست که در کوچه رانده اند و حواس_او پیشه وران اند که هریکی به کاری مشغول اند. و نفس گاوی ست که در این شهر خرابی ها می کند و اورا دو سُروست: یکی حرص و یکی اَمَل. و رنگی خوش دارد: زردی روشن است فریبنده. هرکه در او نگاه کند، خرّم شود. نه پیر است که به او تبرّک جویند، نه جوان است که قلم_تکلیف از وی بردارند. نه مشروع دریابَد، نه معقول فهم کند. نه به بهشت نازَد، نه از دوزخ ترسد. نه به اهن_ریاضت زمین_بدن را بشکافد تا مُستَعِدّ_آن شود که تُخم_عمل در او فشانند، نه به دَلو_فکرت از چاه_استنباط آب_علم می کشد تا به واسطه ی معلوم به مجهول رسد. پیوسته در بیابان_خودکامی چون افسار گسیخته ای می گردد.

و هر گاوی لایق_این قُربان نیست و در هر شهری این چنین گاوی نباشد و هر کسی را آن دل نباشد که این گاو قُربان تواند کردن و همه وقتی این توفیق به کسی روی ننماید.

 

پ.ن: برگرفته از کتاب قصه های شیخ اشراق نوشته ی شهاب الدین یحیای سهروردی ویرایش جعفر مدرس صادقی نشر مرکز

 

 

نوشته شده توسط رضا در 11:26 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
هایکو 13
 

صبح ِباهار

از لابلای انبوه ابرها

سرک میکشد آفتاب

 

       ***

 

صبح ِبهاری

سرک میکشد آفتاب

از لای ِابرها

 

پ.ن: بعد از کامنت شبدر عزیز این تغییر صورت گرفت.حالا دیگه واقعا"میشه اسمشو گذاشت هایکو ...! بازهم ممنون شبدر مهربان ...

 

نوشته شده توسط رضا در 9:13 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
...
 

بیهوده به انتظاری

مترسک تنها !

پرندگان مهاجر

                   - سالهاست

از این حوالی نمی گذرند.

 

 

 

پ.ن: گردون به روز شده است. خسته نباشید امیر عزیز و همکاران محترمتان ...

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 14:47 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
فی حقیقت عشق 3
 

دروازۀ اول دو در دارد . در هر دری تختی گستریده است طولانی، برمثال بادامی. ودو پرده، یکی سیاه و یکی سپید، در پیش آویخته وبندهای بسیار بر دروازه زده. و یکی برهردو تخت تکیه زده و دیده بانی به او تعلق دارد و او از چندین ساله راه تواند دیدن و بیشتر در سفر باشد واز جای خود نجنبد وهرجا که خواهد رود و اگر چه مسافتی باشد، به یک لمحه برسد.

چون به او رسد، بفرماید تا هرکسی را به دروازه نگذارد و اگر از جایی رخنه ای پیدا شود، زود خبر بازدهد. وبه دروازۀ دوم رود.

ودروازۀ دوم دو در دارد، هر دری را دهلیری ست دراز، پیچ درپیچ، به طلسم کرده، ودر آخر هردری تختی گستریده مدوّر و یکی برهردو تخت تگیه زده واو صاحب خبراست واو را پیکی درراه است که همواره در رَوش باشد و هرصوتی که حادث شود، این پیک آنرا بستاند وبه او رساند و او آنرا دریابد.

اورا بفرماید تا هرچه شنود، زود بازنماید و هرصوتی را به خود راه ندهد و به هرآوازی از راه نرود. واز آنجا به دروازۀ سیم آید.

و دروازۀ سیم هم دو در دارد و از هردری دهلیزی دراز می رود تا هردو دهلیز سر به حجره ای برآرد و درآن حجره دو کرسی نهاده است ویکی برهر دو کرسی نشسته وخدمتکاری دارد که آنرا باد خوانند، همه روز گرد_جهان می گردد وهر خوش وناخوش که میبیند، بهره ای به او می آرد واو آنرا می ستاند وخرج می کند.

او را بگوید تا دادوستد کم کند و گرد_فضول نگردد. وازآنجا به دروازۀ چهارم آید.

و دروازۀ چهارم فراختر از این سه دروازه است و دراین دروازه چشمه ای ست خوش آب و پیرامُن_چشمه دیواری ست از مروارید و در میان چشمه تختی ست روان وبر آن تخت یکی نشسته است اورا چاشنی گیر خوانند واو فرق کند میان چهار مخالف و قسمت وترتیب_هر چهاراو می تواند کردن وشب وروز به این کار مشغول است.

بفرماید تا آن شغل در باقی کند، الّا به قدر حاجت. وازآنجا به دروازۀ پنجم آید.

و دروازۀ پنجم پیرامنِ شهرستان درآمده است و هرچه در شهرستان است، درمیان_این دروازه است و گرداگرد_این دروازه بساطی گستریده است و یکی بربساط نشسته چنان که بساط از او پُر است و بر هشت مخالف حکم میکند و فرق میان هر هشت پدید میکند ویک لحظه ازاین کار غافل نیست، اورا معروف خوانند.

بفرماید تا بساط درنوردد و دروازه به هم کند. وچون از این پنج دروازه بیرون جهاند، میان_شهرستان برآید و قصد بیشۀ شهرستان کند.

چون آنجا برسد، آتشی بیند افروخته ویکی آتش تیز میکند ویکی نشسته وچیزی سخت برآن آتش گرفته است تا پخته می شود ویکی آنچه سرجوش است ولطیف تر جدا میکند وآنچه در بن_دیگ مانده است جدا میکند وبر اهل شهرستان قسمت میکند – آنچه لطیف تر است به لطیف می دهد وآنچه کثیف تر است به کثیف می رساند- ویکی استاده است دراز بالا وهرکه از خوردن فارغ می شود، گوشش می گیرد وبالا می کشد وشیری و گرازی میان بیشه استاده اند: آن یکی روز وشب به کشتن و دریدن مشغول است وآن دیگر به دزدی کردن وخوردن وآشامیدن.

کمند ازفتراک بگشاید ودر گردن ایشان اندازد ومحکم فروبندد وهمان جاشان بیندازد. وعنان مرکب را سپارد وبانگ بر مرکب زند وبه یک تک ازاین نُه دربند به درجهاند وبه دروازۀ شهرستان جان رسد وخود را برابر_دروازه رساند.

حالی، پیری بیند که آغاز سلام کند واورا بنوازد وبه خویش خواند. وآنجا چشمه ایست که آن را آب زندگانی خوانند، درآنجاش غسل بفرماید کردن. چون زندگانی_ابد یافت، کتاب الاهیش درآموزد. وبالای این شهرستان، چند شهرستان_دیگر است، راه_همه به او نماید وسیاحتش تعلیم کند.

واگر حکایت آن شهرستان ها با شما کنم وشرح آن بدهم، فهم_شما به آن نرسد واز من باور ندارید ودر دریای حیرت غرق شوید. به این اقتصار کنم. واگر این چه گفتم دریابید، جان به سلامت ببرید.»

چون عشق این حکایت بکرد، زلیخا پرسید که « سبب_آمدن_تو از ولایت خود چه بود؟»

عشق گفت « ما سه برادر بودیم. برادر مهین را حُسن خوانند وما را او پرورده است، برادر کهین را حُزن خوانند واو بیشتر در خدمت_من بودی. وماهرسه خوش بودیم. ناگاه، آوازه ای در ولایت ما افتاد که درعالم_خاکی یکی را پدید آورده اند بس بوالعجب، هم آسمانی ست وهم زمینی، هم جسمانی ست وهم روحانی، وآن طرف را به او داده اند و ازولایت ما نیز گوشه ای نامزد او کرده اند.

ساکنان ولایت مارا آرزوی دیدن او خاست، همه پیش من آمدند وبا من مشورت کردند. من این حال بر حسن – که پیشوای ما بود- عرضه کردم.

حُسن گفت شما صبرکنید تا من بروم و نظزی دراندازم. اگر خوش آید، شما را طلب کنم.

ما همه گفتیم که فرمان تو راست.

حُسن به یک منزل به شهرستان_آدم رسید. جایی دلگشای یافت. آنجا مُقام ساخت. مانیز درپی_او براندیم. چون نزدیک رسیدیم، طاقت_وصول_او نداشتیم. همه ازپای درآمدیم وهر یکی به گوشه ای افتادیم. حُسن مارا به خود راه نداد. چندان که زاری بیش می کردیم، استغنای_او ازما زیادت می دیدیم. چون دانستیم که اورا از ما فراغتی حاصل است، هریکی روی به طرفی نهادیم: حُزن به جانب_کنعان رفت و من راه_مصر برگرفتم.»

 

 ***

 

زلیخا چون این سخن بشنید، خانه به عشق پرداخت وعشق را گرامی تر ازجان_خود می داشت. تا آن گاه که یوسف به مصر افتاد.اهل_مصر به هم برآمدند. خبر به زُلیخا رسید. زلیخا این ماجرا با عشق بگفت. عشق گریبان_زلیخا بگرفت وبه تماشای_یوسف رفتند.زلیخا چون یوسف را بدید، خواست که پیش رود، پای_دلش به سنگ_حیرت درآمد، از دایرۀ صبر به درافتاد، دست_ملامت دراز کرد وچادر_عافیت برخود بدرید وبه یکبارگی سودایی شد.چون یوسف عزیز_مصر شد، خبر به کنعان رسید. شوق بر یعقوب غلبه کرد. یعقوب این حادثه با حُزن یگفت. حُزن مصلحت چنان دید که یعقوب فرزندان را برگیرد وبه جانب مصر رود.یعقوب پیشروی به حُزن داد و با جماعت_فرزندان راه_مصر برگرفت.چون به مصر رسید، از در_سرای_عزیز_مصر درشد. ناگاه، یوسف را دید با زلیخا، برتخت_پادشاهی نشسته. به گوشۀ چشم، اشارت به حُزن کرد.حُزن چون عشق را دید، درخدمت_حُسن به زانو درآمد. حالی، روی برخاک نهاد. یعقوب با فرزندان موافقت_حُزن کردند و همه روی برزمین نهادند.یوسف روی به یعقوب آورد و گفت « ای پدر، این تاویل_آن خواب است که باتو گفته بودم.»
 
 
 
 
نوشته شده توسط رضا در 14:38 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
بهت
 

هنوز خاطرۀ سرباز احمدی که در حادثۀ رخ داده در بازی تیمهای سپاهان و پرسپولیس بینائی خودش رو از دست داد فراموش نشده بود که خوندم خانم مرضیه باباعباسی قایقران تیم لرستان درحین برگزاری مسابقات قایقرانی درمجموعۀ ورزشی آزادی به طرزی عجیب و باورنکردنی فوت کرد. اصل خبر را اینجا بخوانید.

بهت و تاسف حاصل از خوندن این خبر وادار به نوشتن این یادداشتم کرد.با خودم فکر میکردم که آیا ما به یک کلینیک خوب توی مجموعۀ ورزشی آزادی بیشتر نیاز داریم یابه ورزشگاه پانزده هزار نفری در شهری مثل زاهدان که حتی یک تیم در لیگ دسته یک کشور هم ندارد چه برسه به لیگ برتر!؟. البته من به هیچ وجه مخالف ساختن ورزشگاه در سیستان و بلوچستان که میدانم بحق یکی از محرومترین استانهای کشور است، نیستم؛ ولی آیا تخصیص امکانات باید همراه با اولویت باشد یا نه!؟ و آیا اولویت داشتن درمانگاه پزشکی خوب در مجموعه ای که هنوز بزرگترین مجموعۀ ورزشی کشور است و سالهاست که آبروی ما را خریده و همچنان هم تا حدودی میخرد، بیشتر است یا ساختن ورزشگاهی در مثلا" استان سیستان و بلوچستان که با توصیف فوق شاید تا سالها هم مسابقه ای در آن انجام نشود. همۀ ورزش ساختن ورزشگاه فوتبال و سرمربی تیم ملی و لیگ برتر و ... نیست. بسیاری مسائل جانبی که مهمترین آنها به یقین حفظ جان و سلامتی ورزشکاران است هم هست که باید درنظر گرفته شود تا فجایعی از این دست اتفاق نیفتد.

تا اونجایی که میدونم امروزه در کشورهای پیشرفته دنیا با انواع و اقسام روشهای مختلف سعی در کاهش خطراتی میشود که طی مسابقات ورزشی سلامتی ورزشکاران را تهدید میکند ولی در کشور ما انگار این مسائل به فراموشی سپرده شده!- انگاری که با خوندن این خبر تبدیل به یقین میشه - که بزرگترین مجموعۀ ورزشیمان فاقد امکانات پزشکی ست و ورزشکاران برای درمان باید به کلینیکهای شهری مراجعه کنند که آنجا هم متاسفانه افتضاحی این چنین به بار بیاید.

نمی دانم پزشکانی که این خانم را معاینه کرده اند کیستند و الان چه حالی دارند اما میدانم که حال بد آنها، پشیمانیشان، غصه خوردن و عذاب وجدانشان، شکایت مسئولین تیم لرستان از اورژانس و پزشکان، محکوم شدن آنها و تمام مسائل دیگر برای سه فرزند یتیم شدۀ خانم باباعباسی، مادر نمی شود.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 13:33 | | لینک به این مطلب
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
هایکو 12
 

صبح باهار

تکه ای آفتاب بر دیوار

چشم که می گشایم.

 

 

 

پ.ن: حق با آب عزیز بود. اگه بجای http توی باکس آدرس وبلاگ www بذارین هم لینکتون منتقل میشه. امتحان کردم و شد ... یه تشکر ویژه هم بابت این موضوع به ایشون بدهکار بودم که همینجا ادا می کنم ...

 

 

نوشته شده توسط رضا در 14:45 | | لینک به این مطلب
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
مینی مالش
 

شب آمده؛

و من، شکوفه های ریخته از پیرهن بهاری ترا

بو می کنم.

 

 

 

پ.ن: ممنونم از همه عزیزانی که بابت سوال پست قبل راهنمائی کردند. کاشف بعمل آمد که حتما" برای اینکه لینک منتقل شود باید ادرس ایمیل و آدرس سایت باهم نوشته شده باشند. ما نوشتیم و شد امیدوارم شما هم بنویسید و بشود ....

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 15:5 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
یکی از همین روزهایی که گذشت
 

ایستاده بودم توی صف صندوق یکی از غرفه های میدون تره بار. خانمی که جلوتر از من بود تا نوبتش رسید شروع کرد به غرزدن و چونه زدن با صندوقدار که من دوکیلو خیار بیشتر نمی خواستم و این خیلی زیاده و ... آقای صندوقدار هم نزدیک یک کیلو از خیارها رو خالی کرد تا همون دو کیلو رو به خانوم بده و اون خانوم تا پول خریدشو حساب کرد و کیسه رو برداشت رفت سراغ خیارهایی که آقای صندوقدار خالی کرده بود و یه درشتشو انتخاب کرد و برداشت! صندوقدار اعتراض کرد که خانوم محترم من دو کیلو هم بیشتر برای شما حساب کردم - انصافا هم راست میگفت - و اگه اونم بردارین خیلی بیشتر میشه. خانومه خودشو از تک وتا نینداخت خیار دیگه ای برداشت که کمی کوچکتر بود و گفت: این خوبه ؟!!! وبدون اینکه منتظر جواب صندوقدار بشه توی کیسه انداخت و رفت.

 

 

پ.ن: لطفا"اگه کسی از نحوه فرستادن لینک همراه اسم توی کامنتهای پرشین بلاگ اطلاعی داره به داد ما هم برسه!

 

 

نوشته شده توسط رضا در 16:3 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
هایکو 11
 

عصر جمعه

و خورشیدی که دیگر گرمم نمیکند

دلم کجاست؟

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 16:27 | | لینک به این مطلب
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
برای دنیای تصویر
 

هنوز هم وقتی هرروز صبح برای خریدن روزنامه میروم، روی پیشخوان چشمم دنبالش میگردد. چهارده سال از عمر هفده ساله اش را همراه اش بوده ام و عادتی سخت به خواندنش در وجودم شکل گرفته که گمان نمیکنم به راحتی از سرم بیفتد. هنوز هم تلاشم برای درک دلایل و توجیهات توقیف ودوری اش که در چند خط منتشر شد مختصر و مفید!؛ نتیجه نداده است؛ که اگر بنا براین توجیهات باشد چندین و چند روزنامه و مجله که اکنون روی پیشخوان طنازی میکنند مدتها پیش باید مشمول این امر می شدند. افسوس میخورم که حتی اعتراض و نامه تعداد کثیری از سینماگران دوست داشتنی و نام اورمان هم نتوانست گره این ماجرا را بگشاید و عادت خواندنش لاجرم باید مانند عادتهای پیشین در عمق وجودم دفن شود. کاش کسی بود که توضیح میداد و قانع میکرد. کاش مسئولین وزارت فرهنگ و اداره نظارت که مثل همگی ما جایزالخطا هستند کمی هم به وزن و اعتبار این مجله، سالهای انتشارش و خیل عظیم دوستدارانش فکر میکردند. وکاشهای دیگر بسیاری که از سرم میگذرند ...

روزنامه ام را میخرم و آرزو میکنم حرف اکبرآقا صاحب دکه رنگ واقعیت بگیرد وقتی که نگاه جستجوگر هرروزه مرا به پیشخوانش میبیند میگوید: "نگران نباش اسمشو عوض میکنن دوباره درمیاد!" و اشاره به چند مورد تعویض اسم روزنامه های دیگر میکند و لبخند میزند.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 14:46 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
فی حقیقت عشق 2

حسن مدتی بود که از شهرستان_وجود_آدم رخت بربسته بود و روی به عالم_خود آورده و منتظر مانده تاکجا نشان_جایی یابد که مستقّر_عزّ_وی را شاید.

چون نوبت_یوسف درآمد، حسن راخبر دادند. حسن حالی روانه شد.

عشق آستین_حزن گرفت و آهنگ_حسن کرد. چون تنگ درآمد، حسن را دید خود را با یوسف برآمیخته، چنان که میان_حسن و یوسف هیچ فرقی نبود. عشق حزن را بفرمود تا حلقه ی تواضع بجنباند.

از جناب_حسن آوازی برآمد که « کیست؟»

عشق به زبان_حال جواب داد که « چاکر به برت خسته جگر بازآمد / بی چاره به پا رفت و به سر بازآمد.»

حسن دست_استغنا به سینه ی طلب بازنهاد.

عشق به آوازی حزین این بیت برخواند:« به حقّ_آنکه مرا هیچ کس به جای_تو نیست / جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست.»

حسن چون این ترانه گوش کرد، از روی فراغت جوابش داد « ای عشق، شد آن که بودمی من به تو شاد / امروز خود از توام نمی آید یاد.»

عشق چون نومید گشت، دست_حزن گرفت وروی به بیابان_حیرت نهاد و با خود این زمزمه میکرد:« بروصل_تو هیچ دست پیروز مباد / جز جان_من از غم_تو پر سوز مباد!  اکنون که در انتظار روزم برسید / من خود رفتم کسی به این روز مباد!»

حزن چون از حسن جدا ماند، عشق را گفت « ما با تو بودیم در خدمت_حسن وخرقه از او داریم و پیر_ما اوست. اکنون که ما را مهجور کردند، تدبیر آن است که هر یکی از ما روی به طرفی نهیم وبه حکم_ریاضت سفری برآریم، مدتی در لگدکوب_دوران ثابت قدمی بنمائیم و سر در گریبان_تسلیم کشیم و بر سجاده ی ملمّع_قضا وقدر رکعتی چند بگزاریم. باشد که به سعی_این هفت پیر_گوشه نشین که مربیان_عالم_کون و فسادند، به خدمت_شیخ باز رسیم.»

چون بر این قرار افتاد، حزن روی به شهر_کنعان نهاد و عشق راه_مصر بر گرفت.

 

***

 

راه_ حزن نزدیک بود. به یک منزل، به کنعان رسید. از در_شهر در شد. طلب_پیری می کرد که روزی چند در صحبت_او به سر برد. خبر_یعقوب_کنعانی بشنید.

ناگاه، از در_صومعه ی او در شد. چشم_یعقوب بر او افتاد، مسافری دید آشناروی، اثر_مهر در او پیدا. گفت« مرحبا! به هزار شادی آمدی! از کدام طرف تشریف داده ای؟»

حزن گفت « از اقلیم ناکجاآباد، از شهر پاکان.»

یعقوب به دست_تواضع، سجّاده ی صبر فرو کرد و حزن را بر آنجا نشاند و خود در پهلوش بنشست.

چون روزی چند برآمد، یعقوب را با حزن انسی با دید آمد، چنان که یک لحظه بی او نمی توانست بودن. هرچه داشت به حزن بخشید. اول، سواد_دیده را پیشکش کرد. پس، صومعه را «بیت الاحزان» نام کرد و تولیت به او داد.

 

***

 

و از آن سوی_دیگر، عشق شوریده قصد_مصر کرد و دو منزل یک منزل می کرد تا به مصر رسید و همچنان، از گرد_راه، به بازار برآمد.

آوازه و ولوله در شهر_مصر درافتاد. مردم همه به هم برآمدند. عشق، قلندروار، خلیع العذار، به هر منظری گذری و در هر خوش پسری نظری می کرد و از هر گوشه ای جگرگوشه ای می طلبید. هیچ کس بر کار_او راست نمی آمد. نشان_سرای_عزیز_مصر بازپرسید و از در_حجره ی زلیخا سر درکرد.

زلیخا چون این حادثه دید، برپای خاست و روی به عشق آورد و گفت « ای صدهزار جان_گرامی فدای_تو! از کجا آمدی و به کجا خواهی رفتن و تو را چه خوانند؟»

عشق جوابش داد که « من از بیت المقدسم، از محلّه ی روح آباد، از درب_حسن. خانه ای در همسایگی_حزن دارم. پیشه ی من سیاحت است. صوفی_مجرّدم. هر وقتی روی به طرفی آورم، هر روز به منزلی باشم و هر شب جایی مقام سازم. چون در عرب باشم، عشقم خوانند و چون در عجم آیم، مهرم خوانند. در آسمان به خرد مشهورم و در زمین به انیس معروفم. اگرچه دیرینه ام، هنوز جوانم و اگرچه بی برگم، از خاندان_بزرگم. قصه ی من دراز است. ما سه برادر بودیم به نازپرورده و روی_نیاز ندیده. و اگر احوال_ولایت_خود گویم و وصف_عجایب ها کنم که آنجاست، شما فهم نکنید و در ادراک_شما نیاید. امّا ولایتی ست که آخرترین ولایت های ما آن است و از ولایت_شما به نه منزل، کسی که راه داند، آنجا تواند رسیدن. حکایت_آن ولایت، چنان که به فهم_شما نزدیک باشد، بکنم:

بدان که بالای_این کوشک_نه اشکوب تاقی ست که آن را شهرستان_جان خوانند و او بارویی دارد از عزّت و خندقی دارد از عظمت. و بر دروازه ی آن شهرستان، پیری جوان موکّل است و نام_آن پیر جاویدخرد است و او پیوسته سیّاحی کند چنان که از مقام_خود نجنبد و حافظی نیک است. کتاب_الاهی داند خواندن و فصاحتی عظیم دارد، امّا گنگ است. و به سال دیرینه است، امّا سال ندیده است. و سخت کهن است، امّا هنوز سستی در آو راه نیافته است.

و هر که خواهد که به آن شهرستان رسد، این چهار تاق_شش طناب را بگسلد و کمندی از عشق سازد و زین_وقت بر مرکب_شوق نهد و به میل_گرسنگی سرمه ی بیداری در چشم کشد و تیغ_دانش به دست گیرد و راه_جهان_کوچک گیرد و از جانب_شمال درآید و ربع مسکون طلب کند.

و چون در شهرستان رسد، کوشکی بیند سه طیقه. در طبقه ی اول، دو حجره پرداخته و در حجره ی اوّل، تختی بر آب گستریده و یکی برآن تخت تکیه زده، طبعش به رطوبت مایل، زیرکی عظیم، امّا نسیان براو غالب: هر مشکلی که براو عرضه کنی، درحال حل کند، ولیکن بریادش نماند. و در همسایگی_او، در حجره ی دوم، تختی از آتش گستریده و یکی برآن تخت تکیه زده، طبعش به یبوست مایل، چابکی جلد، امّا پلید: کشف_رموز دیر تواند کرد، امّا چون فهم کند، هرگز از یادش نرود. چون وی را ببیند، چرب زبانی آغاز کند و وی را به چیزهای رنگین فریفتن گیرد و هرلحظه خود را به شکلی بروی عرضه کند.

باید که با ایشان هیچ التفاتی نکند و روی از ایشان بگرداند و بانگ بر مرکب زند و به طبقه دوم رسد.

آنجا هم دو حجره بیند. در حجره ی اول، تختی از باد گستریده و یک برآن تخت تکیه زده، طبعش به برودت مایل، دروغ گفتن و بهتان نهادن و هرزه گویی و کشتن و از راه بردن دوست دارد و پیوسته بر چیزی که نداند حکم کند. و در همسایگی_او، در حجره ی دوم، تختی از بخار گستریده و برآن تخت یکی تکیه زده، طبعش به حرارت مایل، نیک و بد بسیار دیده، گاه به صفت_فریشتگان برآید و گاه به صفت_دیوان، چیزهای عجب پیش او یابند، نیرنجات نیک داند و جادویی از او آموزند. چون وی را ببیند، چاپلوسی پیش گیرد و دست در عنانش آویزد و جهد کند تا وی را هلاک کند.

تیغ با ایشان نماید و به تیغ بیم کند تا ایشان از پیش_وی بگریزند.

چون به طبقه ی سیم رسد، حجره ای بیند دلگشای و درآن حجره تختی از خاک_پاک گستریده، برآن تخت یکی تکیه زده، طبعش به اعتدال نزدیک، فکر براو غالب، امانت_بسیار نزدیک_او جمع گشته و هرچه به او سپارند، هیچ خیانت نکند.

هر غنیمت که از این جماعت حاصل کرده است به او سپارد، تا وقتی دیگرش به کار آید. و از آنجا چون فارغ شود و قصد_رفتن کند، پنج دروازه پیش آید:

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 17:14 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
هایکو 10
 

عصر باهار !

ابری گرفت چهره ی آفتاب را

سردم شد.

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 15:27 | | لینک به این مطلب