تبليغاتX
دل نوشته ها
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
پراکنده
 

۱-

سال_پار

میوه هایت را می چیدم

امسال شاخه هایت را

آی سرما ...

با درختم چه کردی؟

 

۲-

دیروز

تن پناه آورده از سرمایت را

نوازش میکردم

و تو با ناله هایی از سر لذت

پاسخم میگفتی

امروز

آه ...

رد لاستیک اهن پاره ای را

بر تنت دیدم

روی اسفالت

...

 

 ۳-

باد آمد و ابرها را برد

حالا دیگر میتوانی تا صبح بدرخشی

ماه_عاشق !

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 9:37 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیستم اسفند 1386
دعا
 

برای همسرم به پاس تمامی محبتها

 

دلت خورشید تابان،چهره ات خندان،همیشه

سزاواریّ و باشیّ و بمانی،بین مهرویان،همیشه

الهی هرگزم کوته نگردد دست از دامان مهرت

که گر باشد چنین،بمانم زار و سرگردان،همیشه

 

 

 

پ.ن: سهیلای گرامی میدانم که تصمیمت آگاهانه بوده است.برایت سلامتی آرزومندم و امیدوار که بازگردی هر چند اگر هم نه همیشه در یادی چون عزیز دیگر که مینوازد گهگاهی ...

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 12:20 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
یادداشت
 

تاکسی داشت آروم آروم از بین ماشینها توی خیابون جلو میرفت و من خودم رو با تماشای تابلوهای مغازه ها و مردمی که توی پیاده روی شلوغ طولانیترین خیابان پایتخت پی خریدهای عیدشون بودند مشغول کرده بودم. توی سرم هم مثل همین پیاده روها پر بود. فکرم رو نمی تونستم متمرکز کنم دوست داشتم اصلا فکر نکنم ... ولی نمیشد. افکار جورواجور هی وارد سرم میشدند جلوه ای میکردند و پا به فرار میگذاشتند! مردم رو تماشا میکردم که صدای راننده به خودم آورد داشت مقصد رو از مسافرا میپرسید تا اگه بشه از یه مسیر خلوت تر بره. جوابش رو که دادم دوباره مشغول تماشا شدم و غرق در فکرهای جورواجوری که توی سرم بود. موبایل آقائی که با نامزدش! روی صندلی عقب نشسته بود شروع به زنگ زدن کرد.آهنگ ملایمی بود با پیانو و اون آقا بعد از این که اجازه داد همه مسافرا آهنگ رو بشنون! جواب داد. احساس کردم که ازآهنگه خوشش میاد! که خواسته با بقیه شریک بشه! دوباره رشته افکارم پاره شده بود. آقاهه با لحنی که معلوم بود زیاد هم بی میل نیست که عصرش رو با نامزدش بگذرونه! داشت ترافیک رو بهونه میکرد تا قراری رو که داشت میرفت بندازه برای فردا. راننده از کوچه پس کوچه های خلوت داشت میرفت اما تا پیچید توی یه خیابون وایستاد کیپ تا کیپ ماشین بود وترافیک. گفت: اینجا هیچ وقت اینجوری نبوده ها! وانتظار داشت که من ترافیک رو بهونه کنم وسر صحبت رو باهاش بازکنم اما حال صحبت نداشتم. به حرف اون فکر میکردم و به قلب خودم نگاه.

" راست میگه اینجا هیچ وقت اینجوری نبوده!!"

 

 

پ.ن: انسان عزیز لطف کرده چندتا شعر منتشر نشده از فریبا عرب نیای گرامی رو گذاشته اینجا < اونهایی که دلشون برای من وخودم تنگ شده بشتابند.

 

 پ.ن.۲: آهنگ رو هم گذاشتم اینجا

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 14:59 | | لینک به این مطلب
شنبه یازدهم اسفند 1386
تو
 

تو کـــــه نازنـــــــــده بالا دلـــــــربائی

توکه گیسو وچشمون سرمه سائی

توکه مشکین دو گیسو در قفـــــائی

به ما گوئی که سرگردون چـــــــرائی

 

 

پ.ن: دارم با این آلبوم حال میکنم اینروزا ...هیچ حرکتی نیست ... خسته ام ... سرم شلوغه ... شاید محض خالی نبودن عریضه باشه این پست ... شاید دلتنگی ...

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 16:26 | | لینک به این مطلب
شنبه چهارم اسفند 1386
...
 

۱- برداشتی از شعری از human being عزیز

بیا بیا برف!

شگفت زده ام خواهی کرد

آتش درونم را اگر، تسلایی باشی.

 

۲- ...

بجای اینکه بالهایم را بچینی

در قفس را بگشا

کبوتر جلدم

لختی که پرواز کنم دوباره به آغوشت بازخواهم گشت.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 14:38 | | لینک به این مطلب