تبليغاتX
دل نوشته ها
سه شنبه سی ام بهمن 1386
نصیحت
 

دور باش از من و آسوده بزی

گرد بام و در من تاب مخور

تو ظریفی

تو لطیفی

تو که با شبنم و گل یکسره هستی دمخور

ترسم این آتش دل

که برون میشود از سینه به آه

دامنت را گیرد

و کند زندگیت را چون زندگیم

پاک تباه.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 17:24 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و ششم بهمن 1386
مکن
 

بشنیده ام که عزم سفر میکنـــــــــی، مکن

 مهرحریـف و یار دگــــــــــر میکنی، مکن

تو در جهـــــــــــان غریبی، غربت چه میکنی

 قصد کدام خسته جگر میکنــــــی، مکن

از ما مدزد خویش، به بیگــــــــــــــانگان مرو 

دزدیده ســوی غیر نظر میکنـــی، مکن

ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توســــــــت 

ما را خــــــراب و زیر و زبر میکنی، مکن

چه وعـده میدهی وچه سوگـــــــند میخوری  

سوگند وعشوه را توسپر میکنی، مکن

کو عهـــــــــــد و کو وثیقه که بابنده کرده ای

از عهد وقول خویش عبر میکنـی، مکن

ای برتر از وجود وعـــــدم بارگــــــــــــــــاه تو

از خطه وجـــــود گذر میکنــــــی، مکن

ای دوزخ وبهشــــــــــــت غلامان امــــــــر تو 

بر ما بهشت را چو سقر میکنــی، مکن

اندرشکرستان تو از زهر ایمنــــــــــــــــــــیم   

و آن زهر راحریف شکرمیکنـــــی، مکن

جانــــــم چو کوره ایست پر آتش، بست نکرد   

روی من از فراق چو زرمیکنــــی، مکن

چون روی درکشــی توشود مه سیـــــه زغم    

قصدخسوف قرص قمرمیکنــــی، مکن

ماخشــــــــک لب شویـــم چو توخشک آوری     

چشم مرابه اشک چه تر میکنـی، مکن

چون طاقت عقیـــله عشــــــــــــــاق نیستت      

پس عقل راچه خیره نگر میکنـی، مکن

حلوا نمیــــــــــدهی تو به رنجـــور  ز حتـِــــما        

رنجور خویش را تو بتر میکنــــی، مکن

چشــــم حرام خواره من دزد حســـن توست        

ای جان سزای دزد بصر میکنــی، مکن

سر درکش ای رفیق که هنگـــام گفت نیست         

در بی سریِّ عشق چه سرمیکنی، مکن

 

                                                                   " مولانا "

 

پ.ن.۱:  اینجا هم گذاشتمش باصدای دکتر سروش.

پ.ن.۲: تبریک ...

 پ.ن.۳: یاد عزیز در یادی. همچنان به انتظارت هستیم.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 23:19 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
...
 

تو نیز رفتنی شدی!

تو نیز همچو عطر یاس،

به وقت کولاک و برف و یخ،

به خاطر سپردنی شدی.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 11:41 | | لینک به این مطلب
شنبه بیستم بهمن 1386
درد دل
 

آمد و

لحظه هایم را ز شادیهای بسیار

لبریز کرد.

خشک دشت خاطرم را

با سخاوت

و محبت های بیدریغ

حاصلخیز کرد.

با نوازشها مرا

تا بیکرانها برد

در باغ و گلشنها نشاند.

مهربانی را به من آموخت

بدی را دور کرد.

تیره شبها را

که سردند و تاریک و وحشتناک

با حضورش

گرم و پر از نور کرد.

آمد و ...

اما چه می گویم ، دریغ

اینکه می گویند تقدیر و سرنوشت

یا نمی دانم چه ها و چون و که !

از من او را دور کرد.

*

عاقبت من ماندم و شبها و خیال

عاقبت او ماند و رویای وصال

عاقبت ما هر دو ماندیم و تمنایی محال

 

 

پ.ن:یادتون هست؟ دو ماه گذشت.

نشستم تو ماشین، جلوي در ِ شركت، ساعت هنوز هفت نشده، خيلي زوده براي كارت زدن،

رفتن و نشستن تو چهار ديواري اي كه زندان رو تداعي مي كنه، خورشيد داره طلوع مي

كنه، لحظهء مقدسيه براي خداحافظي ...

تمام ديروز تو خونه بودم، فقط بودم، بي هيچ عملي، زل زده بودم به لحظه هاي گذرا و

گوش مي كردم به سكوت بين صداها ...

يه بار تورج بهم گفت: فريبا تو خيلي زني

اين تعريف نيست نوعي عدم تعادلو نشون مي ده، راست مي گفت، من خيلي غريزي هستم، پر

از حس هايي كه به تعريف نميان، اين زندگيمو سخت مي كنه، تحت تاثير امواجي ام كه نمي

بينمشون و با تمام وجود حسشون مي كنم، بايد خيلي رو خودم كار كنم، بايد بتونم روي

اينهمه حس اسم بذارم، بايد مرد وجودمو پيدا كنم تا كمكم كنه فكر كنم، تا كمكم كنه

بفهمم حال ِ بدم از كجاست؟ چراست؟

من اين شانس عظيم رو تو زندگيم داشتم كه دوست داشته بشم و اين شانس عظيمترو كه دوست

داشته باشم اما براي زندگي كردن اين شانس ها كافي نيست، اين دوست داشتن ها ...

در آستان چهل سالگي حس مي كنم بايد روش زندگيمو تغيير بدم و اين تغيير نياز به

هزينه داره، هزينهء سنگين ِ تنها موندن

توضيحش سخته برام، دارم سعي مي كنم توضيح بدم چون شما، تك تك شما برام مهمين، چون

مي خوام تو اين آخرين پُست ِ وبلاگم به تعهد  ِ وبلاگم كه صداقته  وفادار بمونم

تا حالا شده دندونتون يه پوسيدگي سطحي داشته باشه و وقتي مي رين دندانپزشكي معلوم

بشه تا ته ته پوسيده بوده؟

اتفاقي كه برام افتاده همينجوريه، موضوع بيروني اي كه با ديد مردانه شايد خيلي بي

اهميت باشه و با ديد زنانه بسيار مهم باعث شد پوسيدگي عميق زيرشو ببينم، وابستگي

شديدمو

اول فكر كردم وابستگيم به وبلاگمه، وبلاگ بي نام و نشان ديگه اي درست كردم و چند

پست هم نوشتم ولي ديدم موضوع عميق تر از اين حرفاست، وابستگي شديدم به خواننده هاي

وبلاگمه، دوستايي كه دوسشون دارم كه دوسم دارن

هميشه گفتم كه وبلاگم كارگاه خودشناسيمه، حالا اين كارگاه  خودي رو نشونم داده كه

ديدنش ... ديدنش ... ديدنش ... خب واقعيت اينه كه رقت انگيزه

اين نياز شديد به خونده شدن، ديده شدن، دوست داشته شدن دردناكه چون نشون مي ده من

براي خودم هيچكاري نكردم، خودمو نديدم، دوست نداشتم

حالا وقتشه كه برم پايين تا ته اون پوسيدگي رو ببينم و خودمو درمان كنم

براي كشف خودم، دوست داشتن خودم نياز به تنهايي دارم، اين تنهايي شجاعتي مي خواد كه

اميدوارم داشته باشم

از همهء دوستاني كه اين مدت اومدن، زنگ زدن، اس.ام.اس دادن، ايميل زدن، پُست و پي

نوشت گذاشتن ممنونم

اين امتنان از اعماق قلبم مياد

فقط خدا مي دونه كه با خوندن پُست ياد ِ نازنين فريبا كوچولو چه گريه اي كرد و

خوندن شعر قشنگ آقاي ابراهيم زادگان چه ولوله اي تو قلبم به پا كرد و پي نوشت رمت

مهربون و كامنتهايي كه دوستام نوشته بودن چه موج گرمي بود تو اين درياي يخ بسته ...

اما

اما  ... چي بگم كه قبلا" نگفته باشم؟

نمي خوام دهندهء قلابي باشم، نمي خوام دوست داشتنم از روي نياز باشه، اين قطع

ارتباط / ارتباطات هزينهء همون خودشناسيه كه گفتم

واقعيت اينه كه من هنوز خيلي زنم و تا پيدا كردن مرد وجودم بايد خيلي زجر بكشم براي

اين دل كندن/ دل كندنا، براي تحمل قطع اين وابستگي/وابستگي ها  ...

همه اتونو دوست دارم و خواهم داشت، اين دوست داشتن بخشي از وجودم شده، بخشي كه حاضر

نيستم به هيچ قيمتي از دستش بدم و حاضر نيستم هزينهء هيچ رشديش كنم، دوست داشتني كه

متاثر از بودن يا نبودنم  نيست، هميشگيه ...

خدا حافظي برام سخته ... اميدوارم همه اتون به خواسته هاي روحتون برسين ...

 ۲۱/۹/۸۶

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 15:27 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
روی دیوار آجری
 

deep winter —
a stray dog sniffs
an empty coffee cup

Paul David Mena

 

--زمستان سخت

سگی ولگرد بو می کشد
فنجانی خالی از قهوه را

 

زمستان ِ خَفَن
فِس فِس ِ سگ ولگرد
از قهوه خبري نيست

فريبا

از این ترجمه فریبا خوشم آمد

..............................................................

kogarashi no ima ya fukutomo chiru ha nashi

--bitter winter wind
blowing now
yet no leaves to drop

(NATSUME Soseki (1867-1916

 

باد زمستان
تند میوزد اما
نیست برگی بر درختان

 

 

نوشته شده توسط رضا در 11:22 | | لینک به این مطلب
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
یادداشت
 

۱- می دانی هیچگاه نخواسته ام ونتوانسته ام به تو ومحبت خالصانه ات پشت کنم.مانند انهایی که بسیارند و می دانی و برخی را می شناسی حتی.نتوانسته ام قدر ناشناس باشم و به اصطلاح نمکدان بشکنم. من خلوت امن خود را در کنار تو یافته ام، اما گاه بدانگونه تلخ میشوی و بیرحم که می ترسانیم. هر چند می دانم که تلخی و شیرینی در کنار هم معنا می یابد اما تاب تلخیت را نمیاورم می خواهم باورم کنی و همانگونه که اعتمادم به تو خلل ناپذیر است تو نیز با اعطای این حس ساحل آرامشم باشی.

 

2- آب مهربان پیامی فرستاده بود هفته پیش به هزار محبت که می خواهم اینجا نیز از او پوزش بخواهم به خاطر کاهلیم و بسیار سپاسش گویم برای یادآوری موضوع. بلاگفا از چندی پیش امکانی دایر کرده است که می توان از طریق آن و با تعریف وبلاگهایی که می بینی، از چند و چون به روز شدن آنها اطلاع حاصل کنی. فارغ از محسنات این موضوع به نظرم عیبی که دارد این است که مارا (منظورم حلقه دوستانیست که می خوانیشان و می خوانندت) از همدیگر دورتر کرده است. قبلها برای اطلاع از بروز شدن وبلاگی باید حتما" به آن سر میزدی و این سرزدن مصادف میشد با نظری مجدد و احوالپرسی و اطلاع از چند و چون احوالات دوستی. نگوییم که ما برای دل خودمان می نویسیم و نیازی به خوانده شدن نداریم و ... که همگی خوب می دانیم یکی از علل نوشتن در وب همین خواندن دیگران ولذت بردن از این حس خوانده شدن است حال با شدتی متفاوت در اشخاص متفاوت. اعتراف می کنم که خود اینگونه ام و چون با این یاداوری آب عزیز احساس می کنم که نزدیکی بین دوستان کمتر شده است اعلام می کنم که از این پس برای اطلاع از به روز شدن دوستان از این امکان استفاده نخواهم کرد.

 

3- یادش بخیر نوجوان که بودم نهایت تفریحمون با رفقا چندتا توپ پلاستیکی بود که چند لایه کنیم و گل کوچیک بزنیم. خبری از کامپیوتر و ویدیو گیم و ... نبود. خونه یکی از فامیلها با تی وی گیم اشنا شدم و تا مدتها انگشت به دهان بودم که مگه میشه اینجوری هم بازی کرد! نهایت دلخوشیم دوچرخه دست دومی بود که پدرم خرید و از ذوق هفته ای خواب از چشم ربود بماند که زیره کفشهایم همیشه سوراخ بود که دوچرخه ترمز نداشت و برای توقفش باید پا را بین لاستیک و دوشاخه جلو می گذاشتی و ... .

حالا امروز در خبرها خوندم که مردم ینگه دنیا دارند عروسکهای زنده تولید می کنند! ترکیبی از سلولهای چند حیوان از جمله خوک و گوسفند و گربه و ... . موجوداتی که خون و پوست دارند اندکی غذا مصرف می کنند و خارج از جعبه های نگهداریشون تا مدتی زنده هستند. فکرش را بکنید از سرکار به خانه می آیید و در را می گشائید و می بینید داخل خانه تام دارد طبق معمول دنبال جری می دود و پلنگ صورتی روی مبل نشسته است و ... !

 

4- می خواهم در مورد اسفندگان ( سپندارمذگان) بنویسم. جشنی ایرانی مر بوط به ماقبل تاریخ در ستایش زمین مولد و عشق. روزی که مردان به زنان و زنان به مردان عشق می ورزیده اند و هدیه می داده اند. چرا باید روزی که متعلق به ما بوده است از ابتدای تاریخ، توسط بیگانگان ربوده شده و به نوعی دیگر با اندکی تفاوت و به عنوان سالمرگ کشیشی مدافع عشق به نام والنتاین به نام روز عشاق دوباره به خورد ما داده شود. جالب اینجاست که طبق محاسبات روز اسفندگان مصادف است با 29بهمن ماه یعنی چهار روز بعد از روز والنتاین فرنگی(14فوریه یا 25بهمن). می دانم همگی مقصریم و خیلیها یمان که در این مملکت مسئولیت داشته ایم مقصر تر که واقع بینانه به مسئله نپرداخته ایم. جوان ایرانی شادی می خواهد وبرای رسیدن یه آن به هر بهانه ای متوسل می شود. چهارشنبه سوری، شب یلدا، نوروز و ... چندین جشن ایرانی دیگر بهانه هایی هستند برای همین شادیها و چرا این روز فرخنده بنام اسفندگان را فراموش کنیم و این نیز جزو همین بهانه ها نباشد. باور کنید چهار روز نگه داشتن هدیه تان و بعد زنده کردن یک سنت و جشن ایرانی آنقدر سخت نیست. بیائید فارغ از مسئله تقصیر و مقصر خودمان اسفندگان را دوباره زنده کنیم.

 

5- این عکسها رو هم ببینید. عزیزی که جایش اکنون بسیار در بینمان خالیست زحمت لینک را کشیده بود. بهانه ایست که یادی باشد از او و گفتن اینکه هنوز به یادش هستیم.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 16:6 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دهم بهمن 1386
یادداشت
 

تاکسی که از روی پل سرازیر شد دیدم طبق معمول ترافیک تا سر پل آمده، ماشین ایستاد ومن فکر کردم که اگر پیاده برم زودتر می رسم. کرایه رو دادم و پیاده شدم. سیگاری گیراندم ، کلاهم رو تا روی ابروها پائین کشیدم و راه افتادم. سوزی که از روبرو می آمد مجبورم کرد که دستکشام رو هم بپوشم. سرگرم تماشای ویترین مغازه های پارچه فروشی بودم که کنار پیاده رو ردیف بودند و بدون مشتری.

چشمم به چند تا پارچه آبی توی ویترین یکی از مغازه ها افتاد، داشتم تماشا شون میکردم که صدای فروشنده به خودم اورد بفرمائیدی گفت و دعوتم کرد به داخل مغازه. من هم که می دونستم رفتن به داخل مغازه یعنی خریدن پارچه چون از اصرارهای فروشنده ها وکلکهاشون نمی تونم در برم واز طرف دیگه هنوز تصمیم قطعی برای خرید پارچه نگرفته بودم و مردد بودم که ایا اصلا پارچه بخرم وکت شلوار بدوزم یا اینکه مثل سالهای گذشته خودمو راحت کنم و کت وشلوار آماده بخرم، از فروشنده تشکر کردم و با گفتن اینکه ایشالا مزاحمتون میشم راه افتادم. ناخودآگاه یاد حسن اقای خیاط افتادم. حسن آقا تو شهرستان برای پدرم، دائیم، عموم و خلاصه خیلی از فامیلها کت وشلوار می دوخت، یه جورایی مثل دکتر خانوادگی اون هم خیاط خانوادگی! محسوب میشد. بنده هم دوبار به اصرار پدر گذرم به مغازه حسن آقا افتاده بود. یاد بار اول افتادم که وقتی وارد مغازه اش شدم ژورنالی رو که نزدیک صدتا مدل کت وشلوار توش بود داد دستم وگفت مدلی روکه می خوای انتخاب کن. انتخاب کردم وبعد از اینکه آماده شد دقیقا" همونی نبود که خواسته بودم. بهش گفتم و او درجواب گفت که جیب به خاطر مصلحتی انگونه من می خواسته ام درنیاورده ویا یقه بنا به فلان دلیل اینگونه ست و... .

بعدها فهمیدم که حسن آقا دوجور مدل بیشتر بلد نیست وجریان ژورنال و انتخاب مدل و ... همه یه جورایی صوریه و کلاس کارش محسوب میشه!.هرمدلی هم که از توی ژورنال انتخاب کنی اون کار خودش رو میکنه یا سه دکمه برات می دوزه یا یقه انگلیسی که خودش بلده نه اونی که تو انتخاب کردی!

 

چراغ عبور عابرپیاده قرمز بود. ایستاده بودم و بی اختیار لبخند میزدم.

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 12:6 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
یادداشت
 

۱- نمی دانم تا بحال برایتان پیش آمده است یا نه؟ ولی برای من چندین بار رخ داده که برای موضوع خاص و مهمی یا دیداری از مدتها قبل برنامه ریزی می کنم ،زمینه چینی می کنم ،لحظه شماری میکنم و ... تا اینکه یکباره اندکی مانده به موعد مقرر یکسری کار های پیش بینی نشده پیش میآید،حوادثی رخ میدهد خلاصه اینقدر مسائل غیرمنتظره پیش میاید که تمام برنامه ات را به هم میزند.نمی دانم شاید بشود بقول قدیمی ها اسم قسمت روی این مسئله گذاشت اما قسمت زجرآور ماجرا آنست که طرف مقابلی هم باشد و تو دسترسی به او نداشته باشی و این اولین دیدار باشد و هی با خودت کلنجار بروی که چه فکری در مورد تو میکند.احساس زجرآوریست اما چون خودم به شخصه از بدقولی متنفرم امیدوارم این گمان در مورد من به ذهنش راه نیابد.چه کنم که غیر از دعا کاری از دستم برنمی آید.

۲- امروز صبح سوار یکی از این تاکسی های ون سبزرنگ شدم که به لطف رونق روابط تجاریمان با چین! اینروزها به وفور در خیابانهای شهر دیده میشوند.جدای از اینکه همیشه اگر بخواهم سوار این تاکسیها بشوم مهمترین چیزی که ابتدا بررسی میکنم جاهای خالی درون ماشین است - چون یکبار مصیبت پیاده شدن را هنگامی که در ردیف انتهایی نشسته بودم تجربه کرده ام.- حرفهای راننده اش برایم جالب بود. میگفت:"دیروز یکی از پرسنل راهنمائی ورانندگی به جرم اینکه خالی هستم ومسافری ندارم ودنبال مسافر دربستی ! میگردم می خواسته ده روز ماشینم را بخواباند وخلاصه بعد از پاسخهای من که آخر این ماشین را کی دربست میگیرد و کلی عجز ولابه والتماس و مقداری هم ... بیخیال ما شده است.باخودم فکر میکردم که پس چرا اینهمه تاکسی سواری خالی میبینی و کسی بهشان گیر نمی دهد.شاید هم میدهند و ما بی خبریم.عادتمان است افتادن از این ور یا آن ور بام.

۳- آقای جمال شورجه پس از اعلام فهرست نهایی فیلمهای بخش مسابقه جشنواره بین المللی!فجر وعدم انتخاب تعدادی از فیلمهای بحث برانگیز مانند دایره زنگی ،صدسال به این سالها ،آتشکار و ... گفته اند:"بعضی ازاین فیلمها ضعف ساختاری داشته اند و یا عدم توانائی در ارتباط مناسب با مخاطبان از جمله نقاط ضعفی ست که در این آثار به چشم می خورد!". نمی دانم ایشان چگونه قبل از نمایش عمومی فیلمها عدم توانائی درارتباط با مخاطبان را تشخیص داده اند!

۴- حاج قربان سلیمانی نوازنده بزرگ و مشهور دوتار درگذشت.با مرگ او قسمت دیگری از موسیقی فولکلور این سرزمین هم از بین رفت.او که به قول آنهایی که جشنواره آوینیون فرانسه را دیده بودند غوغایی در آنجا برپا کرده بوده و به عنوان ستاره جشنواره هم معرفی شده بوده است کسی بود که در جواب تقاضا های فرانسویان برای اجرا می گفته که باید به علی آباد قوچان برگردد و به محصولات کشاورزیش رسیدگی کند.و این سادگی پیرمرد یرای آنها تعجب برانگیز بوده است.بعد از شنیدن خبر گوش دادن به ناله های استاد شجریان در تنها آلبومی که حاج قربان با ایشان دارد تسلایی بود.

ببار ای ابر بهار

با دلم به هوای زلف یار

داد و بیداد از این روزگار

ماه و دادن به شبهای تار

ای بارون

بر کوه دشت و هامون ببار

ای بارون

 

 

                                                                                        "پایدار باشید"

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 10:32 | | لینک به این مطلب
دوشنبه یکم بهمن 1386
دیدنیها
 

بدون شرح ...

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در 18:1 | | لینک به این مطلب