وقتی که از نصف رد میشه دیگه روزها کش میان. خودبخود شروع میکنی به شمردن روزها. هفت ماه وبیست روز،هفت ماه و نوزده روز،... .و او الان به سه ماه و دوازده روز رسیده بود. همین دیروز بود که از مرخصی آمده بود وچه سخت بود روزهای اولی که برمی گشت به پادگان تا عادت بکنه به محیط. دوباره مهناز رو دیده بود و دوباره قول وقرارها تازه شده بود وخیالات و نقشه ها هم. حالا هم که روی تختش توی آسایشگاه دراز کشیده بود طبق معمول تا موقعی که خوابش ببره سرگرم نقشه کشیدن برای آینده بود.
دیپلم رو که گرفته بود معطل نکرده بود و فوری اسمش رو نوشته بود برای خدمت. می خواست دوسال رو هر چه زودتر تموم کنه و برگرده تا بتونه از مدرک برقی که حاصل تحصیلش توی هنرستان بود استفاده کنه. می خواست یه مغازه کوچولوی الکتریکی راه بندازه و بعد دست مهناز رو بگیره و برن سر خونه زندگیشون. چقدر نقشه برای آینده شون کشیده بود و هرشب همین موقع توی رختخواب همه رو برای بار چندم مرور می کرد تا خوابش ببره. از یادآوری دوباره این نقشه ها لذت می برد. خودش رو اوستای برق کار می دید با مغازه ای که رونق نسبتا" خوبی داشت، مهناز زنش بود که عاشقانه دوستش می داشت وشبها که خسته از سر کار برمیگشت به استقبالش می اومد دوتا بچه داشت که از سر وکولش بالا می رفتن. حتی اسم بچه ها رو هم انتخاب کرده بود. سارا و سامان.
اونروز صبح که از خواب بیدار شد بعد از مراسم صبحگاه اسمش رو جزو نفراتی که قراربود برای تامین امنیت استادیوم حین انجام مسابقه فوتبالی که اونروز عصر انجام میشد برن خوندند. خوشحال بود که اونروز کار جدیدی بر خلاف یکنواختی هرروزانجام میده ومسابقه رو هم که مجانی میبینه.
دو ساعت مونده به آغاز مسابقه وسایل رو تحویل گرفتند وبا مینی بوس راهی استادیوم شدند. فرمانده جایگاهاشون رو تعیین کرد و مستقر شدند.مردم کم کم داشتند وارد ورزشگاه میشدند واو که اولین بار بود که وارد یک استادیوم شده بود –چون شهر کوچکشون استادیوم فوتبال نداشت وقبل از اون همه مسابقه ها رو از تلویزیون دیده بود- خودش رو با تماشای مردمی که وارد میشدند و فضای کلی استادیوم سر گرم کرده بود، البته گاهی هم صحبتش با همکارش گل می انداخت.
دیگه ورزشگاه پر شده بود وبا وارد شدن تیمها به زمین ناگهان شلیک صدای تشویق تماشاگرها توی استادیوم پیچید.دلش لرزید اصلا" فکر نمی کرد که فضای داخل استادیوم اینجوری باشه. حالا می فهمید که وقتی گزارشگرها ومفسرین تلویزیونی صحبت از همراهی تماشاگران می کنند یعنی چی.
بازی به جریان افتاد وصدای تشویق هم کم وزیاد میشد. کم کم داشت به فضا عادت می کرد، و مشغول تماشای بازی بود که ناگهان یه گوشه از ورزشگاه شلوغ شد صدای انفجار چند تا نارنجک توی ورزشگاه پیچید و دود بلند شد. با دستور فرمانده نیروهای ذخیره که او هم جزوشان بود به سمت قسمتی که تماشاگران باهم درگیر شده بودند دویدند و شروع به جدا کردن مردم و جلوگیری از درگیری کردند. اصلا" نمی فهمید که این مردم چرا همدیگه رو میزنند مگه برای تماشای فوتبال ولذت بردن نیومدند پس چرا باهم دعوا می کنند، توی همین افکار غوطه ور بود که ناگهان همه چیز جلوی چشمهاش سیاه شد هیچی نفهمید سیاهی بود و سکوت محض.
بهوش که اومد روی تخت بیمارستان بود. سیاهی همچنان بود ولی جای سکوت رو درد پر کرده بود. انگار دنیا روی سرش خراب شد وقتی از صحبتهای دکتر واطرافیان فهمید که چشمهاش رو از دست داده. یک آن تمام اون صحنه های شبانه که قبل از خواب مرور می کرد دوباره عین نوار از ذهنش رد شد. حالا باید چکار می کرد مغزش کار نمی کرد. دکتر داشت دلداریش می داد که خدا رو شکر که بدتر از این نشده و یه سری از این حرفها که توی یه همچین مواقعی می زنند اما اون اصلا" حرفهای دکتر رو نمی شنید، داشت فکر میکرد که اگه مهناز خبر رو بشنوه چیکار میکنه؟ اصلا" خودش باید چه خاکی به سرش بکنه؟ ای خدا چقدر دلش می خواد گریه کنه. چقدر دلش می خواد داد بزنه.
فریاد زد. تا اونجایی که حنجره اش اجازه میداد داد کشید. نمی دونست چی داره میگه یا چی می خواد بگه فقط می خواست فریاد بزنه و می زد از ته دل. با سوزش ساعدش فهمید که آرام بخش بهش تزریق کردند و تا اومد بخودش بجنبه خوابید، بیهوش شد. دوباره بهوش اومد دوباره فریاد زد و دوباره آرام بخش.
خواسته بودند به خانواده اش خبر بدهند و او مانع شده بود فعلا" البته، وگرنه تا کی می تونست این فاجعه رو پنهان کنه. می خواست کمی آروم بشه و با وضعیت کنار بیاد تا بتونه با خانواده و مهمتر از همه مهناز روبرو بشه.
نارنجک رو یکی از تماشاگرها پرت کرده بود ودرست جلوی صورت او منفجر شده بود. حالا بعد از چند روز دکتر اومده بود و با خوشحالی می خواست بهش خبر بده که اونی رو که نارنجک رو انداخته دستگیر کرده اند و او داشت با خودش فکر می کرد که اینها که دیگه برای اون چشم نمیشه.
پ.ن: امروز صبح از رادیوی ماشین شنیدم که توی ورزشگاه فولاد شهر اصفهان و موقع برگزاری مسابقه فوتبال بین پرس پولیس و سپاهان یکی از سربازان نیروی انتظامی مجروح شده به شکلی که بینایی هر دو چشمش رو از دست داده. تقدیمش می کنم به سرباز وظیفه احمدی با امید اینکه دیگه شاهد اتفاقاتی از این دست نباشیم، وهنوز از شنیدن خبراین اتفاق مبهوتم.