باران نقاش
با قلم مویی
به وسعت آسمان؛
و سطلی از رنگ
به عمق دلهایمان؛
تر می کند
روح خشک بی اعتقادیهایمان.
و نقاشی می کند
خیابانهای سیاه_تیره را
با
قطره
قطره
قطره هایی
از جنس برگهای سبز و زرد ونارنجی.
رنگ می زند
پیاده رو های خلوت را
با پنجه های درختان چنار
اثر انگشتهای
کوچک
زنده
ناشناخته
هستند
بسیار.
می گذارد برجا
برچهره دیوارها
خطوطی از رنگین کمان
و میبخشد
چهره ای نو
-رها از کهنگی-
به ماشینهایمان.
تسلایی
با نوازشهای بالهای فاخته
میدهد بر مردم
دل مرده
بی عاطفه
و می آراید
با رنگ جاویدان عشق
اندرون خالی
چشمهایمان.
پ.ن.۱: از Human Being سپاسگزارم که رخصت ترجمه شعرش را به من داد.![]()
پ.ن.۲: اصل شعر به انگلیسی


































