meigetsu ni
omoukoto ari
ware hitori
the bright moon
something in my breast
I am alone
Shiki
ماه تابان
چیزی درسینه ام نهان
تنهایم
ماهورعزیز مرا به یک بازی وبلاگی دعوت کرده است هرچند که اسمش را بازی نمی شود گذاشت وبیشتر به تبلیغ مانندتر است که من خود به این بازی ها راغب نیستم وترجیح میدهم تماشاچی باشم تا بازیگر اما احساس کردم که کار جالبیست همین که مطالب قبلی را دوره میکنی وبهترین پست را به نظر خودت انتخاب می کنی و می فرستی و هم این که فکر میکنم وبلاگ نویسی را شاید کمی ترویج هم بکند لذا نتوانستم دعوت ایشان را بدون جواب بگذارم.
تا به خودم امدم دیدم ساعتی گذشته است ومن غرق در مطالعه پستهای قبلی هستم که هر کدام در حال وهوایی خاص نوشته شده بودند به هر حال سرگذشت را انتخاب کردم و به وبلاگ بهترین پستهافرستادم.
اینگونه که از نوشته دوست عزیز دریافتم من نیز باید چند نفر از دوستان را به این کار دعوت نمایم.پس یا علی دوستان باور کنید خواندن مطالب قبلی لذت خاصی دارد.
حسن قلندری (دوست عزیز قدیمم )
یاد عزیز که جایگاه برگزیده مسابقه هایکو را قبضه کرده است
بدون نام که او نیز همچون یاد ...
حسین عزیز با کوتاه نوشته های خواندنیش
پ.ن: امیدوارم باقی دوستان مرا ببخشند. آنگونه که دریافتم تعداد محدودی را می توان دعوت کرد. به هر حال این انتخاب دلیلی بر عدم شایستگی باقی دوستانم نیست. چرا که از خواندن تک تک پستهایشان لذت برده و می برم.
دیشب داشتم هارد کامپیوترم رو تمیز ومرتب میکردم. توی موزیکها برخوردم به دکلمه ای از شاعر و ترانه سرا وخواننده ترک کایاهان - اونهایی که ترکند احتمالن می شناسنش - اسم آلبوم واین شعر شانس پروانه هستش. اون موقعها خیلی دوستش داشتم وبا شنیدن دوباره اش خیلی لذت بردم.ناخودآگاه یاد کتاب ترجمه شعرهای احمد کایا افتادم که از خواننده های محبوب منه ویغما گلرویی ترجمه اش کرده وهفته پیش توی کتابفروشی دیده بودمش. هیچی همینجوری نشسته بودم که دیدم دارم ترجمه اش میکنم.نوشتمش و بدم نیومد شما هم بخونیدش.
۱۸ آرالیک ۲۰۰۴ - استانبول*
باز خورشیدِ گیسو بافته در سرخی غروب می نشیند.
رود بوسه هایش را در رفت وامد نثار ساحل میکند.
از دور، دور دستها، قایقها میگذرند؛ دیدنشان سخت.
رویاهایم در جیبم
سنگین سنگین به همراهت راه می افتم.
نامت، بخش بخش در ذهنم
به تو که می اندیشم خاطرم را زیبائی ها فرا میگیرند، ناخودآگاه.
می لغزند خاطره ها چون بادبادکها
در می رود بند بادبادک از دستم
بند بادبادک از دستم در می رود
و ناگاه خود را در کنار پرتگاه می یابم
در حال تماشای شانس پروانه
شانس پروانه !
یعنی اگر پروانه بخواهد هم نمی تواند از فراز بلندی سقوط کند.
من برای زنده بودن به تو می اویزم
با تمام خستگیهایم وقتی لبخند می زنی
ترا چون جرعه ای آب گوارا می نوشم
با سرانگشتهایم شادمانی را لمس میکنم
در بی انتهایی ترسهایم، شادیهایم، وپرتگاه
رود در رفت وآمد بوسه میزند بر ساحل
از دور، دور دستها، قایقها می گذرند؛ دیدنشان سخت.
باز خورشید گیسوبافته در سرخی غروب می نشیند.
رویاهایم در جیبم
سنگین سنگین به راه میافتم همراه تو
باز خورشید گیسو بافته در سرخی غروب می نشیند.
* آرالیک آخرین ماه ترکی ست . از ۱۰ آذر تا ۱۰ دی شمسی.
این هم حاصل درگیری من با موضوع آزاد مسابقه هایکو با عنوان ابر است که پست نشدند:
به گاه وداع دیدگانم-
از اشک لبریز
چون ابر باران ریز.
......................................................
ظهر تابستان
خرگوش اسب فیل ...
شکلهای ابرهای آسمان
........................................................
من مست از گرمای آتش
و آنسوی دیوار ریز می بارد
ابر با آن پوستین سرد و نمناکش*.
.........................................................
* پوستین سرد ونمناک را دوست بسیار عزیزم حسن قلندری که بسیار از او آموخته ام و می دانم عشق بی حد به اخوان دارد یادم انداخت که از اخوان است. خدایش بیامرزاد.
* درخصوص عنوان مطلب و نوخسروانی هم به زودی خواهم نوشت.
.風吹や穴だらけでも我蚊帳
kaze fuku ya ana darake demo waga kachô
wind blows--
lots of rips, yet still
my mosquito net
1803-ISSA
..................................................................
باد می وزد
برجاست هنوز
پشه بند من.
رفتم به فوتوهایکو سربزنم که با خوندن تسلیت نامه بچه های فوتوهایکو به آموزگارمهربانمان وفهمیدن درگذشت پدر بزرگوارشان خشکم زد. دیدم فریبای عزیز و ماهورگرامی هم تسلیتی به نشانه همدردی نوشته اند وچه زیبا. با فریباموافقم که این هرچند اندک شاید کمی از اندوه کتایون عزیز بکاهد.
همین جا ( چون راه ارتباطی دیگری نمی دانم ) برای آنمرحوم شادی روح وبرای دوست گرامیمان وباقی بازماندگان صبرو بردباری آرزو می کنم. غزلواره ای گفته بودم سالها پیش سرشار نقص، تقدیم میکنم به کتایون عزیز به امید تسکین داغ تازه شان.
دیگر منال اینهمه در سوگ آن عزیز
کو رفت و ترا به حال خویش وانهاد
دیگر چه سود بهر تو ناله را، که او
در راه بی بازگشت مرگ پا نهاد
آسوده گشت زین های وهوی زندگی
خود را در آرامش ناب سما نهاد
اندیشه کن بهر خود ای عزیز
کان رفته پای بر شانه هوا نهاد
فکری بکن، بخود بیا، شتاب کن
کاین کار بر هدف اکنون ترا نهاد
لذت ببر اززندگی که عمر اندکیست
آندم رسی بخود که ببینی صلا نهاد.
عکسهای قدیمی
نوای شبانه تار
جوشش اشک.
چند شب پیش تو این حال بودم.
جایی بودم هفته پیش عزیزی کتابی آورد وشعری برام خوند لذت بردم خواستم شماهم بخونید شاید شما هم خوشتون اومد.شعر از آقای مجتبی کاشانی ست با تخلص م . سالک.
عشقبازی به همین آسانی ست 000
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی ست ...
شاعری با کلمات شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل آرام و تسلا
و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی ست ...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی ست ...
هرکه با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده برچهره در لحظه کار
عرضه سالم کالایی ارزان به همه
لقمه نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی ست ...
1 - آقای بغل دستی خیلی محترمانه گفت: شما هم غذا می خواهید؟ گفتم: بله گفت: باید بریدآخر صف. عذرخواهی کردم وبه طرف انتهای صف تحویل غذا راه افتادم.آمده بودیم شام بیرون بخوریم ومن هنوز درگیر نگاههای خیره او بودم از وقتی وارد غذاخوری شده بودم با نگاههایی که انگار سالهاست ترا میشناسند روبرو شده بودم. نمی دانم تا حالا با همچین چیزی برخورد کردین یا نه. داشتم باخودم فکرمی کردم که یعنی ممکنه مصلوب باشه یا ماهور ؟ یا بدون نام یا گل شبدر یا یاد یا ....
ناخودآگاه ذهنم رفته بود سمت دنیای مجازی وآدمهایی که توی این دنیا بدون اینکه بشناسمشون یا اونها منو بشناسند باهاشون ارتباط دارم واحتمالا" اگر مرا ببینند بجا میاورند بدون اینکه من بشناسمشون. داشتم فکر میکردم چه جالب می شه که یکی یه جایی بیاد بگه سلام آقای فلانی من ........ هستم وتو بدون هیچ پیش زمینه ذهنی درخصوص قیافه وسن و حتی جنسیت طرف وبا وجود ساخته های ذهنی خودت با واقعیت روبرو بشی. داشتم فکر میکردم چه عکس العملی در اون لحظه نشون میدم. تاحالا فکرشو کردین؟
آقا گوشت یا مرغ یا مخلوط؟ صدای متصدی تحویل غذارشته افکارم رو پاره کرد.
2 – هفته پیش برنامه دوقدم مانده به صبح را دیدم اتفاقی وگذرا با اجرای دوست داشتنی آقای محمد صالح علاء. درمورد جغرافیای تاریخی دریای مازندران یا کاسپین یا همان خزر خودمان صحبت می کردند. جالب بود که کارشناسان برنامه می گفتند که در همه جای دنیا این دریا به نام کاسپین یا همان قزوین خودمان شناخته می شود الا خودمان که بهش می گوئیم خزر. واینکه اقوام خزر ساکنین قفقاز قدیم بوده اند که دشمنی دیرینه ای با ایرانیان داشته اند. جالب نیست؟
3 – خواستم بگم مواظب خودتون باشید. چون خوندم که قرار شده پیامکهایی که – دقت کردین پیامک نه sms – از این به بعد برای چندین نفر ارسال میشه کنترل بشه واگه حاوی موارد بی تربیتی !!!! باشه مصداق اشاعه منکر بوده و ممکنه محکوم بشید. پس شادیاتونو با دیگران قسمت نکنید واز پیامکهاتون خودتون لذت ببرید لطفا"!!!!!
4 – خبری نوشته بود که کارشناسان پزشکی قانونی به علت سهمیه بندی بنزین نتوانستند سر صحنه جرم حاضر شوند. متن خبر این بود که قتلی در پایتخت اتفاق می افتد وبازپرس ویژه قتل نیمه های شب برای معاینه جسد از پزشکی قانونی تقاضای کارشناس میکند ولی هیچ آژانسی به علت سهمیه بندی بنزین حاضر نمی شود کارشناس را از کهریزک به سعادت آباد برساند !!!!! ولاجرم خود آقای بازپرس اقدام به معاینه فنی جسد میکند. دوسه هفته پیش هم یکی از اقوام جهت مداوا از شهرستان آمده بود پایتخت که بنده خدا همان شب در بیمارستان دار فانی رو وداع گفت. لازم بود که پیکر مرحوم به شهرستان منتقل بشه به بهشت زهرا که مراجعه کردیم راننده محترم آمبولانس علاوه بر درخواست سه میلیون ریال وجه رایج مملکتی 250 لیتر بنزین هم درخواست نمود آنهم نقد و در همین تهران. هرچی چونه زدیم حتی یک لیتر هم تخفیف نداد!!!! آخر سر هم مجبور شدیم جنازه رو با اتوبوس یکی از اقوام شبانه به شهرستان منتقل کنیم. باز جای شکرش باقی بود که ما این قوم وخویش رو داشتیم که اتوبوس داشت وگرنه چه خاکی باید سرمون می ریختیم.
5 – میسوزم از اشتیاقت
در آتشم از فراقت
کارت سوخت المثنی من هنوز .......
روی دیوارآجری:
nakiyamete
tobutoki semi no
miyuru nari
the singing stopped
a flying cicada
I saw it!
Shiki Masaoka
پایان گرفت آواز
جیرجیرکی درحال پرواز
!دیده بودمش
