۱ - يكشنبه گذشته صبح وقت مصاحبه داشتیم توی سفارت سوئد. ساعت 45/7 رسیدیم دم درسفارت وبا صف 50 نفری متقاضیان روبرو شدیم. خلاصه بعدازکلی معطلی ودادن مدارك وگرفتن دوباره عکس و ... ساعت 10 موفق به دخول به سفارت وانجام مصاحبه شدیم. حالا با ویزا موافقت بشود یا نشود معلوم نیست. باید بدونید که سفارت برای اینکه جواب شمارا بدهد باید نفری مبلغ 000/ 750 ریال به حساب سفارت واریز بنمائید که درهر صورت صدور یا عدم صدور ویزا قابل برگشت نیست. حالا حال من رو مجسم کنید که برای یک سفر بیست روزه ودیدن اقوام می خواهم به آنجا بروم واینگونه با تحقیر مواجه میشوم اعتراضی هم نمی توانم بکنم چون مستقیما" در نظر سفارت درمورد ویزای من وهمسرم دخیل است. با خودم فکر می کردم پولی که دریافت می شود پس صرف چه چیزی می شود ؟ آیا سفارت نمی تواند حداقل زمانبندی دقیقی برای پاسخگوئی به مراجعین برقرار کند ؟ ( ما از یکماه قبل وقت گرفته بودیم وباز از ساعت 45/7 تا 10 جلوی در سفارت توی گرما ایستادیم.) فکر می کنید وقتی سفارت عکسهائی را که چند روز پیش برای پاسپورت گرفته اید را نمی پذیرد و شما را به تنها عکاسی نزدیک آنجا برای گرفتن عکس مجدد راهنمائی می کند برای چیست ؟ حتما" می گویید که خوب خودت خواستی بری اروپا دندت نرم پس بکش . نقلی نیست قبول ولی فکر می کنم این جواب پاك کردن صورت مسئله است .
2 - امروز صبح پیچ رادیو رو که بازکردم داشت می گفت : فرهنگستان زبان فارسی تصویب کردبجای واژه غریب ونامانوس sms یا همان پیام کوتاه خودمان واژه فارسی پیامک را استفاده بکنیم . بی اختیار خنده ام گرفت یاد برنامه مهران مدیری افتادم که اگر یادتان باشد رامین ناصرنصیر مجری برنامه ادبگاه پارسی بود وسربسر فرهنگستان می گذاشت. با خودم می گفتم حالا که پیام كوتاه تا حدودی جاافتاده است واقعا" چه نیازی به معادل سازی آنهم بهد از اینهمه سال است ؟ چندتا معادل فارسی ساخته فرهنگستان می شناسید که کاربردی شده اند ؟ برای اعضای محترم فرهنگستان خسته نباشید و ساعت ... می گویم.
3 - روزنامه امروز را ورق می زدم که فهمیدم سیمین خانم دانشور بانوی فرهیخته ادبیات فارسی ویکی از اولین نویسندگان زن رمان فارسی بیمار هستند. سووشون شاهکار ایشان یکی از رمانهای بیادماندنی برای من است و بی شک ایشان جزو مفاخر ادبیات ایران هستند . برای سلامتیشان دعا کنیم.
پشت چراغ قرمزایستاده ای وبه شمارنده چراغ که عدد 105 رو نشون میده وهمینطوری داره کم می شه نگاه می کنی. ساعت 4 بعدازظهره و گرما بیداد می کنه خیرسرت ماشینت کولر داره ولی کافیه روشنش کنی تا توی این گرما سر سیلندر ماشینت مرخص بشه پس به همون نسیمی که از پنجره باز ماشینت نمی آد قناعت میکنی. توی یه همچین حال واحوالی که عرق داره از تمام روزنه های پوستت تراوش میکنه واگه آدم حساس وگرمایی باشی این برات مترادف با انواع واقسام دشنامهای جورواجوره اعصابت منتظر یه جرقه ست که منفجر بشه دوباره شمارنده رونگاه میکنی که رسیده یه 15 وخوشحال میشی وامیدوار که چیزی نمونده که راه بیفتی وجریان باد داغ پنجره ماشین یه کم باعث تبخیرمایعات روی پوستت بشه تا این خودش خنکت کنه ولی میبینی که تا رسید به عدد 7 استاپ میکنه وبیست سی ثانیه هم وقت رو اینجوری تلف میکنه تا دوباره راه بیفته واین همون جرقه ست حالا کافیه که یکی بپیچه جلوت یا برات بوق بزنه تاتوهم حسابی از خجالتش دربیای.
خیلی با خودم کلنجار رفتم که علت این موضوع رو پیدا کنم واقعا" برام جالب بود که اون عزیزی که این شمارنده هارو تنظیم میکنه چرا بجای مدت 105 ثانیه 125 ثانیه تعریف نمیکنه که دیگه بیست ثانیه شماره 7 ثابت نشه ومن هم پشت چراغ احساس نکنم که بهم توهین شده وباعث عصبانیت خودم وچند نفردیگه نشم.
واقعا" چرا من نباید ازهمون اول مدت زمان ایستادنم پشت چراغ رو بدونم مگه چه اتفاق خاصی درصورت دونستنم می افته که به این صورت دارن سرمو شیره میمالن.من هرچی فکرکردم علتی برای این موضوع به ذهنم نرسید دوستی دارم که میگه : همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد. شما چی فکر میکنید؟
دیروز یکی از دوستهام می گفت :
" نمی دونم چرا هرکس اینروزا زن می گیره شوهر می کنه !!!!!!!!!!!! "
The Child Snores
... The Mother Pounds Straw
Summer Moon
خرخر كودکی در خواب
ضربه ناچیز مشت مادری بر پشت ...
ماه تابستان
باور کنین اصلا"نیازی نیست که به جای خاصی نگاه کنین و بعد شکر یا دعا کنین.فقط کافیه چشماتونو ببندین وتوی دلتون ازصمیم قلب صداش کنین مطمئن باشین جوابتونو می ده.باور نمی کنین همین حالا چشماتونو ببندین ...
مستطیل سبز
حواریون سفیدپوش
شادی ناگهان.
جالبه بهتون بگم چند سال پیش یکی از اقوام از سوئد آمده بود وبا هم داشتیم تهرانگردی می کردیم که یکی از این رانندگان محترم رو دیدیم باور کنید هرچقدر از میزان تعجب فامیلمون بگم کم گفتم خلاصه اون راننده عزیز تا چند وقت نقل محفل ما بود و فامیلمون می گفت که اونجا یعنی سوئد تحقیق کردند که روشن کردن چراغهای اتومبیل در روز روشن هم به میزان ۳٪ از تصادفات رانندگی کم میکنه ! بنابراین روشن کردن چراغ خودرو درطول روز هم اونجا اجباریه هر چند به نظر من اگر اجباری هم نبود باز فرقی نمیکرد ولی اینجا ...
سلام دوستان
هرچی فکرکردم دیدم چیزی ندارم برای پیشکش کردن دفتر قدیمی رو باز کردم و این قطعه رو انتخاب کردم تقدیم می کنم به همه مادران مهربان دوست داشتنی امیدوارم زندگی همه شان پر لذت باشد.
دست دردست تو و
همگام خیال تو
می روم تا عمق جنگلهای انبوه
- در ابیانه
جویباری
می رود همراه من سرگشته همچون من دنبال سرنوشت
کرده عطر گلهای بهاری اینجا را چون بهشت
دیدم اینک
می رود تکه برگی روی آب
دور مانده همچو من از یار ودیار
- از کاشانه
جنگلی ست سبز وزیبا وهراس انگیز
وندر آن جویباری آبسرد و هوس انگیز
عطر گلهای بهاری در هوا لبریز
ای افسوس
اینجا
جای تو خالیست.
جای تو خالیست.
ابیانه - ۳۰/۲/۷۹
دیوارآجری وبلاگیه برای ترجمه هایکو که من ازطریق وبلاگ خانم آموزگار باهاش آشنا شدم البته با تشکر از ایشون . آخرین ترجمه رو اینجا میذارم تا ببنید البته لینکش نو قسمت پیوندها هستش اگه دوست داشتین میتونین امتحان کنین.
to a mass of petals
...a mouth-opening carp
summer-appearing
میان توده گلبرگها
کپور دهان گشاده ...
تابستان درراهست.
آفتاب نورش را بیدریغ
هر سپیده برهمه عالم می پاشد مدام.
وغروب
می خورم افسوس بر آنان که دلهاشان ندارد روزنی
تاکه گرمای وجود آفتاب را در عمق وجود خویش اندوزند باز
شاید آفتاب صبح فردا را دوباره دید نتوانند باز
شاید امشب بانگ برآید که برخیز و ... تمام.
موسیقیدانی در ارمنستان زندگی می کرد که کارش ساززدن بود. ازصبح تا شب درخانه می نشست وبا ویولن سلش فقط یک نت را میزد و تکرار می کرد. همسر او به ستوه آمده بود وهرروز خسته تر از دیروز سعی می کرد از راه یافتن صدای ساز او که جز همان یک نت نبود به گوشهایش جلوگیری کند. یکروز در شهر خبر پیچید که دسته ای ویولن سل نواز به شهر آمده اند وقرار است در میدان اصلی برنامه اجرا کنند. زن به همسرش خبر داد وراهی میدان اصلی شد. کنسرتی بود که درآن سازها غوغا می کردند ولحظه ای قرار نداشتند. دستهای نوازندگان برخلاف شوهرش روی ساز ثابت نمی ماند به تندی حرکت میکرد ونت های بیشماری را به اجرا درمیاورد. زن از این همه تحرک و صدا به هیجان آمده بود. بعد از پایان کتسرت به خانه آمد وبرای همسر ویولن نوازش تعریف کرد که آن نوازندگان چه کردند وچه تحرکی داشتند و دستانشان روی دسته ساز مرتب بالا وپائین می رفت گفت:کاش تو هم مثل آنها ساز میزدی. مرد نوازنده جواب داد: آنها دنبال همین یک نتی می گردند که من میزنم.
اول : رفتم برای گرفتن المثنی کارت هوشمند سوخت. ده هزارتومن واریزکردم فرم پرکردم ودست آخر متصدی محترم پست گفت انشااله حداقل یکماه دیگه کارت میاد درخونه ومن توفکر بودم که تا یکماه دیگه حتما"کل سهمیه بنزین چهارماهه من تموم شده وباخودم میگفتم که دولت الکترونیک چقدر خوبه !!! خلاصه عین این کاریکاتورها یه ابر بالای سرم بود که یه دفعه باصدای دعوای یه خانوم وآقا سر نوبتشون ابره ترکید.
دوم : حتما"تبلیغات این چند روزه شرکت ایرانسل رو دیدین. خوب من هم دیدم و جوگیر شدم دیروز تصمیم گرفتم درراستای روز زن یک خط ایرانسل برای عیال بخرم (البته به همراه یک گوشی نوکیا ان۹۳ اینهم برای بیچاره کردن بقیه آقایون عیالوار) رفتم به یکی از نمایندگیهای فروش ایرانسل وتقاضای یک خط تلفن کردم متصدی فروش کاغذی بهم داد که سه تا شماره روش نوشته شده بود وگفت که انتخاب کن بعد از انتخاب من گفت که خطی که انتخاب کردین قیمتش ۱۷۵ هزار تومنه ! تعجب کردم و گفتم که چرا شما که بروشور شرکت رو پشت شیشه زدین که مشتری گرامی به هیچ عنوان نباید مبلغی بیش از ۰۰۰/۵۰۰/۱ ریال بپردازید.جواب دادند که آقا اونو برا خودشون نوشتن شرکت کاری به این کارا نداره سیم کارتو به من میفروشه ودیگه کاری نداره میگه مال خودته هر کاری خواستی بکن وهرقیمتی خواستی بفروش تازه این شماره های رند و به ماها که نمیدن باید کلی پارتی بازی کنیم. نمی دونستم چیکار باید بکنم چون ایرانسل نه مرجعی برای شکایت گذاشته بود و نه من حوصله ای برای پیگیری داشتم.چشمم افتاد به یه لوح تقدیر روی میز از طرف شرکت که صاحب نمایندگی مذبور رو واجد کسب مقام هشتم فروش در تهران کرده بود و کلی هم تقدیر و تشکر.
سوم : امروز صبح تو راه شرکت توی میدون فاطمی وایستادم تا طبق عادت هرروزه روزنامه بخرم. اما هرچی دنبال هم میهن گشتم پیدا نکردم. پرسیدم آقا هم میهن تموم شده؟ صاحب دکه با لبخند معنی داری نگام کردو گفت :توقیف شد! پرسیدم آخه چرا مگه چی نوشته بود؟ (چون هرروز میخونمش ومطلب خاصی نبود که نوشته باشه!)و دست آخر نگاه معنی دار صاحب دکه بهم فهموند که سوال بی ربطی پرسیده ام روزنامه دیگه ای خریدم و راه افتادم تا زودتر به محل کارم برسم.
پرسید : چه میکنی؟
- ستاره دریایی به اقیانوس می اندازم.مد پایان گرفته است واگر آنها را به داخل اقیانوس نیندازم میمیرند.
مرد فرزانه پوزخندی زد وگفت:ساحل کیلومترهاست وشاید اکنون هزاران ستاره دریایی به گل نشسته باشند این تلاش تو موثر نیست.
جوان دوباره خم شد ستاره ای برداشت وآنرا به داخل اقیانوس انداخت وگفت:برای این یکی که موثر بود.
تمام روز تصویر مرد جوان وتلاش او جلوی چشمان مرد فرزانه بود.اوبه ماهیت اصلی تلاش مرد جوان پی نبرده بود.او دریافت که مرد جوان تصمیم گرفته است که در دنیا مثمر ثمر باشد واز کنار حوادث بی تفاوت عبور نکند.به عبارتی دیگر او نمی خواهد که نقشی منفعلانه در زندگی بازی کند.
ما همگی توانائی اثرگذاری را داریم و می توانیم با بینش خود سازنده آینده خود باشیم.ماهرکدام باید ستاره های خود را بیابیم و اگر ستاره هایمان را درست بیندازیم بی تردید آینده زیبا خواهد بود.
به امید آنروز ...
بعداز نوشتن درمورد کارت سوخت این شعرواره را نوشتم و چون یه مقدار نیاز به تصحیح داشت البته با سواد ومعلومات اندک من پستش تا به امروز طول کشید اینرا تقدیم کرده ام به همسر مهربانم به پاس محبتهای بی دریغش.
دستهایم درآن گردن بلور
- آویخته مانده است.
در وادی خیال
هرچند کوتاه و منقطع
باتو بارها عشق بازی کرده ام.
دیدار تو درخواب هم سیرم نمی کند.
خوشحال می پرم ازخواب و باز
بیدارم و روی تو دربرابرم
دیدار هرشبانه تو مرهمیست
بر زخم جاودانه تکرار بودنم
اکسیر زندگیست در تن رنجور حیات من
می پرورد مرا گاه گاه و یکسره
- و زندگی
پیرم نمی کند.
زیر باران مداوم انگار
شعله آتش افروخته ای را ماند.
فارغ از ریزش باران
محو دیدار جمال خوبش
در درون باغی به تماشا هستم.
بلبلی بر سر شاخ گلی همچنان می خواند.
می خورم غبطه به گل
که جه اندازه زیباست
وهم افسوس که با اینهمه زیبائی رو
عمر کوتاهی دارد.
آرزویی اما دردلم می یابم.
کاش مثل گل باشد عمر
هرچند کم وکوتاه
- اما
می تواند به همه لذت دیدار زیبائی را بدهد
وبدین گونه ست که در خاطره ها می ماند.
عمر کوتاه چنین زیبا نیست ؟
چه کسی می داند.
