یاور
حرفی بزن
گوشم ازاین همه تکرار بی ثمر خسته ست.
چیزی بگو
که بستوه آمدم از این شب هراس
دیگر دلم را درنبود تو
غم مال خود نموده است.
آخر چگونه باور کنم که در آن روز شوم
بیشرم تیغ آن جلاد بدسگال
برقامت رعنای تو کارگر افتاده است.
آخر ...
آخر تو بودی هزار سرو نوقامت بهار
اینک چگونه شود باورم که بعد تو
آن راست قامت سرو چمن شکسته است.
گیرم که راست باشد آن خبر که " مرد "
گیرم که بعداز این دو دست من
از آن همه مهر و صفا و صداقت بی ریا
کوتاه مانده است.
تو روح اندیشه منطقی علی
روح تو
آموزه های تو در بین ما
تا جاودان زنده است.
هرگز نمی شود مرا این یقین درست
کان مرگ برای تو واقعا" مرگ بوده است.
دیگر بدون تو در این گرداب زندگی
یارای رفتن و رسیدن نمانده است.
چیزی بگو
سخنی ساز کن
دمی بر آر
دیگر به غیر تو برایمان یاوری نمانده است.
تهران - شهریور ۱۳۷۸