تبليغاتX
دل نوشته ها

دل نوشته ها

هرچه می خواهد دل تنگت ...

سی ویکم خرداد سالروز تولد آقای بازیگر سینمای ایران است.عزت اله انتظامی را می گویم.این را امروز در روزنامه هم میهن خواندم وبی اختیار دچار خاطرات قشنگ فیلمهای بیادماندنی استاد شدم.دوباره هامون را دیدم به یاد لهجه شیزینش در بانو افتادم عشق زیبایش در روسری آبی و بازی های درخور تحسین دیگرش در گاو خانه خلوت و ...

برای من که شیفته سینما هستم عزت اله انتظامی مظهر غرور و افتخار است.حرفی برای گفتن است.درخوداحساس شعف میکنم واز اینکه سینمای ایران چنین گوهری تابناک را دردل خویش پرورده است به خود میبالم.امروز آقای بازیگر ۸۳ ساله می شود.تولدشان را ازصمیم قلب تبریک میگویم وبرایشان آرزوی طول عمر می کنم.

تنشان نیازمند ناز طبیبان مباد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:3  توسط رضا  | 

یاور

 

حرفی بزن

گوشم ازاین همه تکرار بی ثمر خسته ست.

چیزی بگو

که بستوه آمدم از این شب هراس

دیگر دلم را درنبود تو

غم مال خود نموده است.

 

آخر چگونه باور کنم که در آن روز شوم

بیشرم تیغ آن جلاد بدسگال

برقامت رعنای تو کارگر افتاده است.

آخر ...

آخر تو بودی هزار سرو نوقامت بهار

اینک چگونه شود باورم که بعد تو

آن راست قامت سرو چمن شکسته است.

 

گیرم که راست باشد آن خبر که " مرد "

گیرم که بعداز این دو دست من

از آن همه مهر و صفا و صداقت بی ریا

                                                   کوتاه مانده است.

تو روح اندیشه منطقی علی

روح تو

آموزه های تو در بین ما

تا جاودان زنده است.

هرگز نمی شود مرا این یقین درست

کان مرگ برای تو واقعا" مرگ بوده است.

 

دیگر بدون تو در این گرداب زندگی

یارای رفتن و رسیدن نمانده است.

چیزی بگو

              سخنی ساز کن

                                     دمی بر آر

دیگر به غیر تو برایمان یاوری نمانده است.

 

                                                         تهران - شهریور ۱۳۷۸

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:25  توسط رضا  | 

جویبار

نرم و آرام

زیرسایه سار درخت توت

ازبرابرم میگذرد

نگران تکه برگی نشسته بر موجش می شوم

غافل که او

سودای رسیدن به دریا دارد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 14:41  توسط رضا  | 

پشت چراغ قرمز خیابان گرگان ایستاده ام. پیرمرد روزنامه فروش را از دور میبینم که بین ماشینها در جستجوی مشتری برای روزنامه هاست. کم کم دارد به طرف من می آید ومن چون میدانم یکجور روزنامه بیشتر ندارد که من عادت به خواندن آن ندارم روزنامه هایی را که گرفته ام برمیدارم تا شاید با دیدن آنها خودبخود از فکر فروش روزنامه به من منصرف شود اما انگار دیدن آنها باعث تحریکش میشود ومستقیم به سوی من می اید واصرار به خرید روزنامه می کند من روزنامه ها را نشانش میدهم یعنی اینکه روزنامه خریده ام ومی گویم که متاسفانه روزنامه ای را که او می فروشد نمی خوانم یکباره روش عوض می شود و شروع می کند به درخواست کمک اینکه هنوز روزنامه ای نفروخته است اینکه چند سر عائله دارد وبا این سن مجبور است کار کند اینکه ...  مجبور میشوم روزنامه ای بخرم و هزار تومانی را بابت بهای آن به پیرمرد میدهم واو با هزار دعا وصلوات به راه خویش میرود نگاه بی تفاوت سرنشینان اتومبیلهای کناری را حس میکنم و اندوهگین وشرمنده از موی سپیدش وسن زیاد او و اندیشناک از جبر زمانه که اورا در این سن وادار به ........ با این شیوه نموده است به مصاحبه ریاست محترم بانک مرکزی می اندیشم

- رشد اقتصادی کشور در سال ۱۳۸۵ حدود ۵.۷ درصد بوده است.

- موجودی حساب ذخیره ارزی ۱۲ میلیارد دلار است.

- ۰۰۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:6  توسط رضا  |