تبليغاتX
دل نوشته ها
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
و اما عشق ...
وقتی که می خندی

انگار

صدها شکوفه در کویر این دل زار

سرمیکشد آرام.

وقتی که می گویی

هرحرف یاهرآنچه می خواهی

درگوش من انگار

صدهاترانه نغمه پردازاست.

وقتی که می خوابی

چشمان خواب آلود خود با ناز می بندی

انگار

سررشته جاوید زندگی ازمن جدا گشته

همچون غریقی که اش گرفته درمیان دریا

می کوشم ازاین بندها سازم رها خود را

ای فریاد و ای فریاد

فردا که بیداری وباز میخندی

صدها شکوفه ...

 

نوشته شده توسط رضا در 14:34 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
پرواز در شب
دارم درمیان جنگل اسفالت ازبین اتومبیلهای رنگارنگ می گذرم تا به محل کارم برسم هنوز خواب آلودگی وخستگی صبحگاهی مرحمتی هوای ابرشهر از سرم نپریده که جلوی روزنامه فروشی هرروزه پارک می کنم ودنبال عادت هرروزه یعنی روزنامه می روم با دیدن تیترها وعکسها باخودم فکر می کنم دوباره ملاقلی پور جایزه گرفته ؟ وچون علاقه به سینما خوره ایست که راحتم نمی گذارد برایم جالب میشود علت دریافت جایزه را بدانم چشمم به متن زیر عکس که آقا رسول را در محاصره عکاسان نشان می دهد می لغزد ...

پاهایم میلرزد . خواب ازسرم پریده است.یعنی چه ؟ "درگذشت مرد عاصی سینما" باورم نمیشود چشمم سراغ تیتر روزنامه بغلی می رود " وداع ملاقلی پور با مزرعه پدری " وبعدی... وبعدی...

دیگرباورم شده است آخر چطور ؟ او که سالم بودو شاداب. جوان بود هنوز و البته با مرگ بعید.همین چند وقت پیش بود که آمده بود تلویزیون واز میم مثل مادر میگفت. خدایا حکمت تو چرا نمی پذیرد اما درد مرگ بزرگ است هرچند به سینمای ملاقلی پور علاقه نداشته باشی و او جزو کارگردانان مورد علاقه ات نباشد ولی هرچه بود او بود هست حرف میزد و حرفهایش شنیده میشد وخواهدشد.

حیف شد.

روحش قرین رحمت بیکران خداوند باد.

نوشته شده توسط رضا در 10:0 | | لینک به این مطلب